محمد حسن بهنام فر
بر تافته پیرهن من انداخت
دستان گره کرده خود را برداشت
آهسته درون گردن من انداخت
بر تافته پیرهن من انداخت
دستان گره کرده خود را برداشت
آهسته درون گردن من انداخت
میتوانی به جرم من قدم بزنی
اینجا به اتفاق آرا خلوت است
ترس از مرگ کرکره ها را پایین کشیده است
و دایره های دار مانده است و فرار
از پاهای زندگی پیداست
این خیابان دراز کم کم دارد شبیه حافظه ام میشود
برنده پوتین است و درختی که که در دهان کوچه فرو کرده اند
از ما هیچ نمانده جز ما
که مخفیانه از همدیگر در این شهر زندگی میکنیم..
حیران چشم توست،مبادا ببندیش!
ذکر هزار ساله ی صوفی فنا شود
در پیچ و تاب سلسله ی نقشبندیش
انان که خاک را به نظر کیمیا کنند
تعبیر حافظانه ای از ارجمندیش
تشبیه کهنه ای است،ولی تا ابد قشنگ
یک دل اسیر زلف سیاه کمندیش!
دست بهار چیده گل نرگس از بهشت
تا کم شود ز هرم تب خود پسندیش
از تن عریان ابر ها بر من
آن سال که ما می دویدیم
تا لحظه های شیرین پنج و نیم
و چه ساعت هایی که خودشان را می انداختند
میان من و باران
و عقربه هایی که پر شتاب می رقصیدند تا او
و چه بوسه هایی که می ریخت از لبانم
بر تن عریان باران
راستی شما این روزها
هیچ ندیده اید او را
تکیه بر چراغی
جایی
زیر باران....
در عمیق باورهایی زلال
امروز خدایمان زلال شده است
باورهایمان سنگی
بیچاره مردمان که فردا
هم خدایشان سنگیست هم باورهایشان
ما هشت شب
با هزار راه
زين كرده ايم اسبهايمان را
به خاطر دشتهايمان
به خاطر گله هايمان
به خاطر دوشيزگان مان
و گاه برگشت
اسب هايمان يله
و برنو مان
پشت بوته هاي كاش
از ياد رفته است
2-
من وتو
اگر صد سال
عمر كنيم
كسي بر در خانه مان
نخواهد نوشت
8 يا 9
همان به كه بميريم
تا دستهاي ذغالي
راحت بنويسند
خالي از سكنه
3-
نفرين تان نمي كنم
فقط بگذاريد
در ساعت پنج عصر
براي تنفس
با نسخه دكترم
در كوچه هاي شهرتان
رها شوم
نفرين تان نمي كنم
هنوز به اندازه يك افطار
در كومه ام
نان باقيست
نفرين تان نمي كنم
فقط بگذاريد...
رتبه دوم / سپيد
سرگشته در طول خیابان راه می رفت
بی خویشتن مردی شتابان راه می رفت
باران رسید و مرد را هرگز ندیدم
اسبش ولی زیر باران راه می رفت
وقتی به اجبار آسمان دزدیده می شد
خورشید بر کول زمستان راه می رفت
دیروز دیدم که خدا با کفشهایش
بر فرش خونینی از انسان راه می رفت
بتهای رنگینی دوباره جان گرفتند
عشقش چه پیدا و چه پنهان راه می رفت
تصویر وحشتناکی از انسان و ایمان
در ذهن مشکوک خدایان راه می رفت
۲-
وقتي كه پرنده از هياهو افتاد
انگار درخت از تكاپو افتاد
انگار كه شاخه هاي سبزش پژمرد
با آن قد و قامتش به زانو افتاد
رتبه اول / کلاسیک
از تو خوشم مي آيد
حتي اگر پيراهنت بوي باروت بدهد
و جنگ
قشنگترين تجربه جوانيت باشد
در اين جهان
كه هيچ چيز
به هيچ چيز
ربط ندارد
من و تو مثل دو حجم هندسي در فضا
بهم مربوطيم
به ابعاد بي بعدمان نگاه كن!
انگار دنيا
موذيانه و رجز خوان
ما را بالا آورده است.
2-
چشم برهم زدني بود
از كنار هم گذشتيم
من
نقش تورا بخاطر سپردم
تو
طرح مرا در هم ريختي
3-
هيچ اتفاقي نيافتاده است !
پنجره ها بسته اند
و باد
استخوان هاي درختان را در هم مي شكند.
رتبه اول / سپيد
(رتبه سوم / آزاد)
برف سنگین نبودنت،
سپید کرده سرم را،
تو بیایی،
جوانه می زنم،شکوفه می دهم
او خدایی اش را انکار کرد
من هم انسانیتم را
و من بی معطلی در رگانش الهه شدم
و او بی معطلی از لبانم خون نوشید
رسالتمان یکی شد
که من و او
که او و من
راهی را بو بکشیم
که خط سرخ نبودن را
به خدایی امتداد دهد
که بدون هیچ پروایی
زاد و ولد میکند
خدازادگان مونث را
تا الهه گانی چون من
پرستش نکنند
این دختران بخت برگشته شیطانی را
این اهوراهای اتشین زمینی را
همین دیروز
او خدایی اش را انکار کرد
من هم انسانی اتم را
تا پروانه شویم
بر استانه ی مغزی
که سالهاست در کمای خویش است
و همه ی سوال هایش را
و همه ی جواب های نا مفهومش را
یک جا
قبل از کما
هورت کشیده است
همین دیروز
او خدایی اش را انکار کرد
من هم انسانی اتم را.....
که با شغال از هجوم می گوید
شاید واق واق سگ ها خواب از سرت نپرانده باشد
و تو گنگ معادله ای به نام نان مانده باشی !
خیلی زودتر از آن که فکر کنی
من هم به تو می پیوندم
در سپیده دم بارانی یک روز
وقتی که پلک های افق خیس می شود
من هم بالا می آیم از خودم
یادت نرود
برایم دست تکان بدهی!
باید با هم قرار بگذاریم
در ایستگاه آب های زیر زمینی
با شعر و فلسفه و سیگار
در خنکای خلوت ملکول های زلال آب.
تردید نکن دوست من
ما روزی
به هیات چشمه ای از زمین می جوشیم
از آوندهای درختان بالا می رویم
و برای دخترانی که عاشقمان بودند
سیب می شویم
گاهی بیا به خلوت سرد ستاره ها
غمگین مباش، اخر این شب از ان توست
پیچیده در صلابت اوج مناره ها
ارامش تغزل چشمت چرا شدست
ارزانی مصاحبت سنگواره ها؟
ای بارش مدام تبسم به روی شهر
تکرار کن طراوت خود را دوباره ها
مثل پرنده باش در این ابی وسیع
چرخی بزن فراتر از اوج نظاره ها
و.....
و لیوانهای لب دار چای زنان
تصویر اضافه کاری همیشگی مردی بود
که مدام چای می نوشید
مرا وسوسه كرده اند
براي شمارش دندان هايشان
من استخوان تراكانده ام
در حجم جمجمه هاي راز دار
در جايي كه مسير سكوت و فرياد يكيست
پس شاعري به هيچ دردي نميخورد
بيا به دوره گرديمان ادامه دهيم
چون فال و راز نكبتيه اين قوم بي قنوت
به سنگينيه يك ارزن هم نمي ارزد
ما تاريخ فاسد تكراريم
در هفت سالگيمان خوب ميفهميم
اما در شصت سالگيمان نافهميم
پس هي نيا و نگو
چند سالي افقي ميفهميم و
چندين سالي عمودي چال ميشويم
آخر اينجا كسي گوش ندارد
پدرم هم عقيده اش اين است
پس بي زحمت هر روز لم ميدهد و چاي مينوشد
و تاريخ را صفحه به صفحه سطر به سطر
ديوانه وار ميخندد
چه شربت شيريني است اين بي پرده گويي
در شكرانه ي سن و سال مزخرف مغز
به كسي چه مربوط
من كه گرم ميشوم با سيگار
من كه سرد ميشوم با سكوت
باز هم به كسي چه مربوط
ما كه ميخنديم به اجبار
ما كه ميرقصيم به عادت
ما كه خر ميشويم به اختيار
پس جاي چه شكايتي است
بيائيد تا دندان هايتان شماره شود
شايد فرجي شود
از اين دندان به آن دندان.....
پرنشاطی
ومن روزهای درازیست
زمستان در آستین دارم
دوباره سفره و پنیر ـ نا تمام ـو بعد از ان
تمام اضطراب زن نشسته در عبور مرد
بهانه ی قدم زدن یکی دو گام و بعد از ان
فضای سرد پارک بود و مرد روی نیمکت
نوشته روی کاغذی فقط به نام و بعد از ان
قشنگ شد زنش به چشم اینه- قشنگ تر
پرید توی برکه های ازدحام و بعد از ان
نسیم داغ خواهشی به گوشهای زن وزید
علف به افتخار بره های رام و بعد از ان
سکوت خیس قرمزی کنار سکه های زرد
کرامت زنی رسیده تا به کام و بعد از ان
تمام راه بازگشت گوشهای زن پر از :
صدای شوخ رادیو پر از پیام و بعد از ان
هنوز کاغذ سفید مرد تا نخورده بود
نوشته اش دوباره مانده ناتمام و بعد از ان
سیاهی شب امد و دو قهرمان شعر من
نشسته در کنار هم سکوت و شام و بعد از ان
دوباره صبح می شود...
شعری در من چرخید
پله پله پوست انداختم
شعری در من غلط زد
چند پله تیر کشیدم تا پاگرد؟
شعری از من رد شد
ایستادم تا سیر شلاقم بزنی
شعری در من درد کشید
چند پله کنده شدم تا کفشم؟
شعری در من مرد
آبشار پریشان در سر انگشتان کوه ،
گیسوان تو در دستان من ،
در هم آغوشی سایه و آفتاب لمیده در کرانه ی این رود
نگاه من غرق درآسمان چشم های نجیب تو
و عطر بوسه های پیاپی که آشفته کرده است خیال این آلاچیق را....
آهای حوای آلاچیق های دامنه های البرز
طلسم تقدیر را به تو پناه آورده است
این پیامبر خسته
تا خدای مونث آرامش را
در آغوش تو بجوید
واز سرچشمه های روشن وحی
در شیب پیراهن تو
بنوشد
با های های ساکت گلدان، زمان شکست
.
حسرت کشیـــــــــد ، قاب غم آلود لحظه ها
روزی که روح تشنه ی باران از آن! شکست
.
پاییز بود و قلب زمین ســــــرد ســـــرد بود...
تاریک بود و...حـــادثه ای...ناگهان شکست!
.
پاشیـــــــــــد روی صورت مهتابی زمیــــــــن
خوابی که سبز سبز شکفت و خزان شکست!
.
...
.
وقتی سیـــــــــــــاه معنی پرواز مـــــــــرگ شد
وقتی پـــــرنده محو شد و آشیـــان شکســـــت
.
پایان مهربانی دنیا...ستـــــــــــــاره مــــــرد...
یک شاخه گــــــل کنار غم باغبـــــان شکست...!
نقشی نیفتاده
در دل یک سنگ،
مردی که نبود و
صخره بود و
پای سفت کرده بود
زندگی را به تمسخر آفتاب و آب،
ایمان آورد
به دستان معجزه گری
که شراب بوسه بر سنگ می چشاند.
بشارت بادتان
کوه های پرغرور زمین
که در اندرونتان
مردانی به نطفه نشسته اند
که جهان میلادشان را
به بوسه ای جشن خواهد گرفت
حتي اگر لباسهايت بوي باروت بدهد
وجنگ قشنگترين تجربه جوانيت باشد
در اين جهان كه هيچ چيز
به هيچ چيز ربط ندارد
من و تو
مثل در احجام هندسي در فضا بهم مربوطيم
انگار دنيا موذيانه و رجزخوان
ما را بالا آورده است
جرات را تکه تکه کرده اند
و مرا در دوئل با سئوال آخر
دست بسته رها کرده اند
پرچمی بلند شد
سپید رو به او
سیاه رو به من
شیطان که کهنه شد به گمانم خدا شکست
ای موج انتحار مرا با خودت ببر
کشتی ارزوی مرا ناخدا شکست
دیوار زخم خورده برجی قدیمیم
یک لرزش دوباره فقط مانده تا شکست
یا کرنشی به غرش توفان نما چو بید
ای سرو سر فراز چمنزار یا شکست
باید در انتها به پلیدی سجود کرد
وقتی حریم عاشقی از ابتدا شکست
و تکرار تراژدی از یکی بیشتر
روی گزینه حذف کلیک کنید
ریشه هایت در کجای این خاک خفته اند که شاخه هایت اینگونه در باد بی تابند ... .
لبهای تو صحبت مرا می شکند
تنهایی و غربت مرا می شکند
لب روی لبم ببر که با هر نفست
کالای تو قیمت مرا می شکند