شماره 010 (نوروز)
***

- چون بخت بد من بد اقبال گذشت
یک سال دگر بی پرو بی بال گذشت
واداده ی تقدیر نشستم شب و روز
دیدی که چگونه بی تو سی سال گذشت؟
***

-ديروز
كه لبهاي جهان را بوسيدم
گر گرفتم
از شما پنهان نباشد
در لبهايش
هزار جنگ خونين
پنهان داشت..
***

-دانه اي كه
با اشك تو سبز شد
بايد هم انار مي داد
***

معصومه دراكي
- تمام كن
تمام اشاره هاي من به تو بر نمي گردد
چشمانم بي جان و من كه از صورتم سر رفته ام
در شروع نام من مست مي شدي
و به انتها كه مي رسيدي هوس
انگار مادرم مي دانست
قول داده بوديم سرپيچ كه رسيديم برگرديم
قول داده بودي به من كه رسيدي بايستي
سكوت كه مي كني خيابان تا شب طول مي كشد
تقصير من نيست
خودكار من عمود شده بر تو
هنوز مادرم مي داند
تمام اين تو
تويي كه در جيب هاي كاغذم جا مانده
بايد نامم را به خاطر بياورم
كسي مرا دوست دارد.
***

-بابا را دوست دارم
با انكه پوتين هاي جنگ به پايش مي امد
وقتي من سه سال داشتم
بابا را دوست دارم
كه مرد انقلاب است
و به انقلاب نرفته است
و كتاب ها را حتي پشت ويترين نخوانده است
من
در اتوبوس هاي تند رو
آزادي را تخته گاز مي روم
لبخند ميزنم
لبخند ميزنم
و ميدان دورم مي زند
با آنكه آزادي است
او را دوست دارم
حتي با امضاي رضايت نامه اي
كه تند آزادي ام را زير بگيرد
ميدان دورم مي زند
پياده ميشوم با حجمي كتاب
و شانه هايي خسته
متورم از واژه ها
تا دانشگاه
بايد به فكر پوشش
واژه ها و فكرهايم باشم
مقنعه كمي جلو..
به انقلاب رسيده ام..
***

-با هزار بهانه مي رنجاني ام و
من
فقط با همين يك بهانه
"دوستت دارم"
***

رضا هاشمي
-هوا باراني و چشمان من تر
دلم با خاطراتش مي زند پر
دوبيتي هاي خود را مي سرايم
به ياد گرميه آغوش مادر
***

-"زيبايي ات ذاتي است"
زنهاي ديگر نمي دانند
و باز هم
لوازم آرايشي شان را تغيير ميدهند.
***

-صد حادثه در حجم فراسوي زمان است
اين حرف يقيني است كه در پشت گمان است
هفتاد خط از صورت معني بگريزد
تا يك خط انكار بر آن ماه نشان است
اين سيل دمادم كه به دنبال زمين است
از چشمه انبوه خرافات جهان است
هر شعبده از دست كلك باز طبيعت
انگار كه در كهنه كتاب تو نهان است
در هستي شب آيه ي تقدير بنا شد
يعني كه كسي در پي تاريكي جان است
انگار كسي آدمه از پشت سخن ها
انگار كسي در سخنش مزه ي نان است
تا نان برسد بر سر اين خوان جهالت
خيلي ز گدايان تو در شهر روان است
در كيسه ي هر يك ز گدايان تو اي واي
چيزي ست كه در هستي اين شعر نهان است
صد قرن دگر بي خبر از خويش بمانيم
تا حقه ي مهر تو بدين مهر و نشان است
---------------------------------------------------------

ادامه مطلب گزارش تصويري نشست مشترك كارگاه داستان و انجمن شعر جوان اسفراين




