محمد حسن بهنام فر
۱-
سرگشته در طول خیابان راه می رفت
بی خویشتن مردی شتابان راه می رفت
باران رسید و مرد را هرگز ندیدم
اسبش ولی زیر باران راه می رفت
وقتی به اجبار آسمان دزدیده می شد
خورشید بر کول زمستان راه می رفت
دیروز دیدم که خدا با کفشهایش
بر فرش خونینی از انسان راه می رفت
بتهای رنگینی دوباره جان گرفتند
عشقش چه پیدا و چه پنهان راه می رفت
تصویر وحشتناکی از انسان و ایمان
در ذهن مشکوک خدایان راه می رفت
۲-
وقتي كه پرنده از هياهو افتاد
انگار درخت از تكاپو افتاد
انگار كه شاخه هاي سبزش پژمرد
با آن قد و قامتش به زانو افتاد
رتبه اول / کلاسیک
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۱/۲۱ ساعت توسط ...
|