موسي الرضا بهنام فر

تو که خوابت ببرد

من نیز

این قصه را

ناتمام

رهایش می کنم و

در کورسوی بجای مانده از

روشنایی دستانت

هم آغوش

روزمرگی هایی که

نه جویده می شوند و نه بلعیده

غلت می زنم در بستری که

هرگز خواب را نمی فهمد..

مجتبي هژبري

خنده ات شورش تيمور است ، گريه ات آرايشي جنگي ست
بوسه هايت غريبه اي در مه ، مژه هايت رقاصه اي زنگي ست


صورتت جزيره اي  زيباست ،گيسوانت  جنگلي وحشي ست
آرزوي داشتنت اينجا ،لمس خوب شمايلي سنگي ست


سهم تو خانه اي كه رويايي، سهم من كوچه اي كه عريان است
سهم تو قهو ه اي كه مي نوشي ، سهم من استكان دلتنگي ست


با تو هر شعر ساده اي خوبست ، بي تو يك چيزتازه كم دارد
با تو هر نقش كهنه اي نو شد  ، از زني كه منتهاي هر رنگي ست


قسم به كوچه اي كه ميبردت ، قسم به لباسي كه مي پوشي
داشتنت انتهاي هر ذوقي ست ، نداشتنت همچو لكه ننگي ست

مهدي رمضاني


رعد

بی خبر عربده ای کشید

بیچاره ابر

بچه هایش را سقط کرد..

محمد حسن بهنام فر

با سادگي ام هميشه بازي كردي

مظلوم شدي و صحنه سازي كردي

من به تو نگاه كردم و خنديدم

تو پشت سرم زبان درازي كردي