شماره 007


شاعر اسفرايني:معصومه قدردان


-جنگ هنوز تمام نشده بود

من پسران نزاييده ام را خاك كردم

برادرانم تسليم شدند

هنوز تمام نشده بود

خواهرم پشت خاكريز مبلمانش لابلاي چوب پرده ها اسير شد

جنگ ميان ما آشيانه داشت

وقتي

مادران هي سرباز مي زاييدند

و مادرم دستهاي سوخته اش را پنهان مي كرد

چشمهاي من پنجه مي كشند

به سربهاي كاغذي

مي ترسم دفترم آتش بگيرد

پنجه مي كشند به گوشي كه مدام اشغال است

مي ترسم دخترم عاشق شود

هرگز تمام نمي شود

و سربازهاي كوچك

سربهاي بزرگ مي طلبند

چه زود پير مي شوم

وقتي دخترم خرس كوچكش را شير مي دهد

سرم شعله دارد

دستمالي سفيد بايد ببندم

و هي تكان دهم

و

تكان دهم

و تظاهر كنم كه تسليمم..


***

شاعر ميهمان : مهدي فرجي

1358 - تهران

كتابهاي منتشر شده:هزار اسم قلم خورده - و چشم های تو باران - روسری باد را تکان می داد  -  ای تو راز روزهای انتظار -  زیر چتر تو باران می آید -  شب بی شعر - میخانه بی خواب

1-

پابند کفشهای سياه سفر نشو

يا دست کـم بخاطر من ديرتر برو

دارم نگاه مـی کنم و حرص مـی خــــورم

امشب قشنگ تر شده ای - بيشتر نشو

کاری نکن که بشکنی اما شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخـه های مو

موضــــوع را عـوض بکنيم از خودت بگو -

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچــه های سرد به آغوش گرم تو

...

هی پا به پا نکن که بگويم سفر به خير

مجبــــور نيستـــی بمانی ... ولــی نرو!


2-

دوستت دارم پریشان، شانه می خواهی چه کار ؟
دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟

تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان ! عشق کن !
ای که شاعر سوختی ، پروانه می خواهی چه کار ؟

مـُردم از بس شهر را گشتم ، یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟

مثل من آواره شو، از چار دیواری درآ !
در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن ! پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار ؟


3-

چیزی نگو، دزدانه و شیرین تماشا کن
بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن

یک کاروان خیس ابریشم همین حالا
از زیر چشم ام رفت سمت چین، تماشا کن!

بر شانه ات نگذاشتم سر، با خودم گفتم:
آن قله ها را از همین پایین تماشا کن

آن آبشاری را که از قوس کمرگاهش
جاری ست نافرمان و بی تمکین تماشا کن

مرد خدا را هر اذان صبح در کافه
ای چشم های کافرِ بی دین! تماشا کن

«من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور...»
من قرن ها رنج ام در این تضمین تماشا کن

چون بشکنم عکس تو در هر تکه ام پیداست
باور نداری بشکن و بنشین تماشا کن!


***

كتاب: كوري

نويسنده: ژوزه ساراماگو

انتشارات: مرواريد



شماره 006

شاعر اسفرايني : احمدرضا حسن زاده

1354 - اسفراين


- آن سال چقدر باران میریخت

از تن عریان ابر ها بر من

آن سال که ما میدویدیم 

تا لحظه های شیرین پنج و نیم

و چه ساعت هایی که خودشان را می انداختند

میان من و باران

و عقربه هایی که پر شتاب می رقصیدند تا او

و چه بوسه هایی که می ریخت از لبانم

بر تن عریان باران

راستی شما این روزها

هیچ ندیده اید او را

تکیه بر چراغی

جایی

زیر باران...

***
 


1354 - تهران

كتاب هاي منتشر شده : روبـاه سفیدی کـه عـاشق موسيقی بود - برای سنــگ هــا

1-

شب ِ خیــابــان مثل مــن است 
 
هر از چــندی 
 
خــاطره ای بی احتیــاط می گـذرد

دلــم یک تصادف جدی می خواهد 
 
پر سر ُ صدا 
 
آمبولـانس هـا سراسیمه شوند
 
و
 
کـار از کـار بگـذرد

 
2-

بیچــاره شمعــدانـــی 
 
این روزهــا کـه نــاخــوشم 
 
دو سه برگــ ـش خشک شده 
 
چـه می شــود کـرد 
 
لیــوان ِ آب مـا یکیســـــــت

 
3-

در تمــام ِ مهمــاني هــا
 
آويــز ِ گــردن ِ مــن،

کليــد ِ خــانــه‌ي تــوســت!

حــالا بگــذريــم

مــرا جــرات ِ آمــدن نيســت و

تــو را

جــرات ِ عــوض‌ کــردن ِ قفــل!


4-

زنی که
 
دو دقیقه‌ای
 
خط چشم می‌کشد
 
بوی عطر جدیدی می‌دهد
 
و لبخندی می‌گذارد
 
گوشه‌ی دری که تو می‌زنی

پرسش‌های بسیاری
 
در ذهنش
 
بی‌جواب مانده‌اند

***


كتاب:عقايد يك دلقك

نويسنده:هاينريش بل

انتشارات چشمه