شماره 012

شاعر اسفرايني : زهرا اسداللهي


-رد پاي او بر

خوابهايش جا مانده

شب از راه پله عبور كرد

و

زن با تنهايي اش همبستر است

افسوس

كه او در بيداري زن نيست..


***

شاعر اسفرايني : مهدي رمضاني


-در شهر 

دلمان به پارك خوش بود

كه پليس

آن را هم ممنوع كرد!


***

شاعر اسفرايني : محسن بيدوازي


-تصميم

نشاندن تبسم بر لبان توست

لبخندت

آزادي را به جهان باز مي گرداند..


***

شاعر اسفرايني : هانيه نجاتي


-شب 

سفيد باشد

يا

روز سياه

از سنگ گلي نمي رويد

وقتي عينك دودي

با عصاي سفيد بيگانه است..


***

شاعر اسفرايني : محمد قرباني رضايي


-هزاران

طبل عاشورا

درونم تپيدند

وقتي

كلامت را به آتش كشيدند..


***

شاعر مهمان : سعدي


-قیامت می​کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرهایی

 

-تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی


-به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی


-گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی

مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی


-دعایی گر نمی​گویی به دشنامی عزیزم کن 

که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی


-گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد 

چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی


-چو می‌دانستی افتادن به ناچار   

نبایستی چنین بالا نشستن  

به پای خویش رفتن به نبودی   

کز اسب افتادن و گردن شکستن؟


-سخن گفته دگر باز نیاید به دهن   

اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد  

تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن   

که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد 


-دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت  

همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد  

ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست   

دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد


-با گل به مثل چو خار می‌باید بود  

 با دشمن، دوست‌وار می‌باید بود  

خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود   

در پرده روزگار می‌باید بود


-هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد   

در وهم نیاید که چرا می‌بخشد  

بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد   

ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد


-علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد   

دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست  

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز  

وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست


-آیین برادری و شرط یاری   

آن نیست که عیب من هنر پنداری  

آنست که گر خلاف شایسته روم   

از غایت دوستیم دشمن دار


-آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست   

پنداشت که مهلتی و تأخیری هست  

گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند   

گو رخت منه که بار می‌باید بست


.....................................................

-31 فروردين ماه ، 13 آوريل زادروز سعدي شيرازي بر شاعران بزرگوار مبارك باد.

-انتخاب جناب آقاي موسي الرضا بهنام فر بعنوان مسئول جديد انجمن در انتخابات روز چهارشنبه را به ايشان تبريك ميگوييم.به اميد رونق شعر و روزهاي بهتر.

-از زحمات جناب آقاي حسن زاده كه در مدت مسئوليت شان نهايت تلاششان را براي ارتقا انجمن انجام دادند به نوبه خود تشكر ميكنيم.

شماره 011


شاعر اسفرايني : مجتبي هژبري

1362 - اسفراين


- مهره چيني لازم نيست

من

با رخ ت

مات مي شوم..

***

شاعر مهمان : صالح سجادي

1355 - تبريز


1-

کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است

پر از پریدنم و جای زخم‌ها خوب است

برای حک شدن عشق در خیابان‌ها

به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی»

قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است

نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم

خیال می‌کنم این‌جور جمله‌ها خوب است

بگیر دست مرا بشکن‌ام بپیچان‌ام

دو تکه‌ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

به هر کجا که مرا می‌بری نمی‌گویم

کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح

نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است!


2-

دريا،درخت،شب،همه گم درهم جمع مرتبي ست كه وارونه ست

من،تو،غزل،زمان،حركت،ساحل حس مناسبي ست كه وارونه ست 

مي ترسم از قدم زدن،اين ساحل شبها چقدر خوف بزانگيز است

در پيش پام كف به دهان از خشم دريا چنان شبي ست كه وارونه ست

سر برده يك درخت فرو در شب شب تيره چون مركب خطاطان

هم اين درخت يك قلم برعكس هم شب مركبي ست كه وارونه ست

شب لب نهاده برلب من امشب سرميكشد هرآنچه به سردارم

دردست مست شب سرمن انگار جام لبالبي ست كه وارونه ست 

شنهای داغ ساحل وپاهایم سرمای باد وحشی وپیشانیم

دراين دو حس رها شده ام،انگار بر پيكرم تبي ست كه وارونه ست

ازقله ي تو روبه زمين جاريست سيلاب سهمناك زمان اما

اين سان كه میکند به تو نزدیکم ، سيل مخربي ست كه وارونه ست 

دريا توئي درخت توئي شب تو ساحل منم قلم ومركب من

بنگر به شعروآينه گي هايش درمن محدبي ست كه وارونه ست 

هستي كتاب فلسفه ي سختي ست كه لابه لاي هر ورقش انسان

تنديس يك علامت دستوريست،انسان تعجبي ست كه وارونه ست!

 من در هلال ماه تورا ديدم لبخند مي زدي به زمين،اما

افتاد عكس ماه به دريا گفت:اين گريه بر لبي ست كه وارونه ست

گفتم: ميان من وتو مي دانم يك سلسله مراتب طولاني ست

دستي كشيد بررگ گردن،گفت:اما مراتبي ست كه وارونه ست


3-

ريشه،ولی گسسته به دنیا می آمدیم

یا گل که دسته  دسته به دنیا می آمدیم

آن سنگ ها همیشه همان سنگها ولی

ما شيشه ها، شكسته به دنیا می آمدیم

نام من وتمام تبارم دریچه بود

اما همیشه بسته به دنیا می آمدیم

با آرزوی سیب شدن دفن می شدیم

در حد چند هسته به دنیا می آمدیم

 دربین لوله ها و هجوم گلوله ها

با دست و پای بسته به دنیا می آمدیم

او سخت دوست داشت ببیند چه شکلی است

ما خرم وخجسته به دنیا می آمدیم

...جائی میان ماندن ورفتن بی اختیار

از يك خداي خسته، به دنیا می آمدیم


***

كتاب: محكمه الهي

نشر و شاعر:خليل جوادي