بوی ُ نا ُ گرفته ام

و از آن شب بارانی

چشمهایم را دیگر نشسته ام

کودکی هایم از همین پنجره روبرو

خودکشی کردند و

سپیدی موهایم برابر لرزش دستانم

به بلوغ رسیده است

اتاق بوی ُ نا ُ گرفته است که نه !

بوی توقف زمین و زمان در من

 که آرام

که بی صدا صحنه را ترک کرده ام !

اتاق بلند بلند می خندد

به

ناتمام دیالوگ هایت

 بازیگری نمانده است!

  او که همیشه می بارد و...