رباب عليپور
بوی ُ نا ُ گرفته ام
و از آن شب بارانی
چشمهایم را دیگر نشسته ام
کودکی هایم از همین پنجره روبرو
خودکشی کردند و
سپیدی موهایم برابر لرزش دستانم
به بلوغ رسیده است
اتاق بوی ُ نا ُ گرفته است که نه !
بوی توقف زمین و زمان در من
که آرام
که بی صدا صحنه را ترک کرده ام !
اتاق بلند بلند می خندد
به
ناتمام دیالوگ هایت
بازیگری نمانده است!
او که همیشه می بارد و...
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۴/۰۷ ساعت توسط ...
|