چهارمين جشنواره داستان خراسان شمالي

چهارمين جشنواره داستان خراسان شمالي


"حضور نويسندگان از تمام ايران بلا مانع است"

 

* براي دريافت اطلاعات كامل به ادامه مطلب برويد

 

كنگره ادبيات آييني

افتخار آفريني شاعران اسفرايني در كنگره ي آييني خراسان شمالي

........................................................



موسي الرضا بهنام فر و سكينه نودهي هر دو از شاعران اسفراين ، در دومين كنگره ادبيات آييني در بجنورد
موفق به كسب مقام برگزيده در رده سني بالاي 20 سال شدند.
به اين دو عزيز صميمانه تبريك ميگوييم.

گزارش تصويري نشست صميمي شعر و داستان

نشست شعر و داستان به مناسبت تولد حافظ و سهراب

در كافه داستان اسفراين

* براي ديدن ادامه عكسها به اين نشاني برويد

http://cafestory.ir

شب شعر و داستان كرامت

سه شنبه 11 شهريور 1393

ساعت 20

مجتمع فرهنگي هنري نسيم

حضور براي عموم آزاد است

شماره 027

شاعر اسفرايني: معصومه قدردان

 

- شبيه تيتراژ آخر يك فيلم شده ام!

برگردانم

كجا گلوله خوردم؟!

***

شاعر ميهمان : ناهيد عرجوني

 

1-

ای خدای بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفن کمی آن طرف تر !
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه! کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب...
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
و تو هنوز خشمگین نبودی
و من آرامبخش نمی خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی !
 
ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفن پایت را بردار
می خواهم تی بکشم !

 

2-

دنیای کوچکی ست
تو روزهایت را بر می داری
با تکه هایی از من
که ریخته است روی خاک
من مرزها را
خط می زنم از کتاب ها
از موهایم که عاشق بود !
 
پدر گفت کوتاهش کن
اصلا ببر صدای این اسب های لعنتی را
ما مال این سرزمین نیستیم می فهمی؟
من تکه ای از زمین را جابجا کردم
کمی از خاک های پدر را آوردم
و ریختم پای شمعدانی ها
و ریختم روی آسفالت های بدقواره ی این شهر
و ریختم توی صورت بچه هایی که
به مادر بزرگ گفتند ارمنی
ومی خندیدند
پدر گفت وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد
و بعد ادامه نداد
من ریشه هایم جایی پیش تو بود
و شیهه هایم را
تنها اسب های غریبه دوست داشتند
اسب هایی که مال هیچ سرزمینی نبودند
من به ریشه هایم فکر می کردم توی مدرسه
توی مقنعه
وقتی که بوی خون
توی سرود ملی و مارش های پیروزی
دیوانه ام میکرد
من فکر می کردم زمین چه قدر ابله است
که می گذارد تکه تکه اش کنند
و سیاستمدارها
که نمی گذارند سربازهای عاشق
شجاع نباشند در مقابل مرگ
من حتا پیش خودم فکر می کردم
حتما توی کله ی خانم مدیر
گچ ریخته اند
که می گوید
جنگ غنیمت است
و موهای ما به دشمن کمک می کند !
من دم اسبی ام را باز می کردم توی کلاس
و اسب ها شیهه می کشیدند
پدر می گفت
وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد
من به تو فکرمی کردم که جای دیگری بودی
و از خون بدت می آمد
و از سیاستمدارها
که نمی گذاشتند سربازهای عاشق از جنگ بترسند !

 

3-

می گویند برای خودت مردی شده ای
از مرز می گذری
بی آنکه فرمان ایست تو را بترساند
مردی شده ای که نمی ترسی از گلوله های سر به هوا
واز هوای روزهایی که گردباد
پنجره ها را کور می کند
................................................
دیگر برایم شعرننویس
عاشقانه هایت را خرج تفنگی کن
که رد قلب می گیرد
وته مانده ی سیگارهایت را
بکش بر دیوار روزهایی که دورشده ایم از هم
................................................
نامه های مرادور بیانداز
نگذار جیب پیراهن ضد گلوله ات
در ازدحام پرنده وباران
بالا بیاورد
.............................................
برای من
که نه
می گویند برای خودت مردی شده ای

 

4-

دوباره به من دروغ بگو
بگو که رویاهایت
میان مرگ و من
پرسه نمی‌زند
تن‌ات را چند بار خلاصه کرده‌ای
میان تن آب و طناب؟
چند بار مرد شده‌ای
به مرگ فکر کرده‌ای
چند بار به من
به پیراهن‌ام که نباشد
دروغ بگو قهرمان
مگر یک مرد
چقدر می‌تواند
راست بگوید؟

 

5-

مگر چند بار دیگر به دنيا مي آيم
که یکی را بدون تو
بدون لبخندت
برسانم به انتها
و بارهای دیگر
با دست هایی که خاک شده اند
دوباره برویم به روی زمینی که رد می شوی
و باد که می آید
برساند به پيراهنت
كه اين گرد و خاك
چقدر عاشق آغوش تو بوده ست
 
 يك بار منصفانه نيست زندگي
كم است براي من كه گم ات كردم
در اولين نشانه كه داشتم
و آن لحن صدايت بود
كه در ازدحام خيابان
در لحظه محو شد
و رهگذران
 روي لحن تو
آن قدر در آمد و شد بودند
 كه گم كردن ات بديهي بود
درست مثل اين كه بديهي است
 تو گم شده اي
من  پير مي شوم
و مرگ كه مي رسد
فكر مي كند
چقدر شبيه حرف هاي ناتمام
باز مانده است دهانم

 

شماره 026

شاعر اسفرايني: مهدي رمضاني

-پشت به خورشید 

ایستاده است 

افتابگردان خشک

 

***

شاعر ميهمان : گراناز موسوي

1352 - تهران

 

1-

نه آدمم
نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار می‌افتم
دو تكه مي‌شوم
نيمي را باد مي‌برد
نيمي را مردي كه نمي‌شناسم.

 

2-

شب كه بيايد
اين نامه هم تمام مي شود
و من به عكس كودكي ام كه روي تاقچه پيرتر شده
 نگاه خواهم كرد
و به ياد خواهم آورد
كه هيچ كس با ما نگفت
پنجره
جا پاي رهگذران را از ياد مي برد
 وآسمان كفاف اين همه تنهايي رانمي دهد
كاش به ما كسي گفته بود كه ماه
پشت درهاي بسته مي ميرد
مرگ مي آيد
و فردا دنباله ي خواب ديشب است.

 

3-

قهر
پوست می اندازم
در فصل اتصالی سیم های رابطه
برق از چشمانم می پرد
و شمیران تنت دیگر
شمشادم نمی كند
در خطوط ناشناس كفت
بیدبید می لرزم و
دلم گم گم
گم تر از حشره ای بی ربط
از حاشیه می رود .

 

4-


 

جشنواره داستان خليج فارس

مجتبي هژبري به جمع برگزيدگان جشنواره داستان متيل ( خليج فارس ) راه يافت

وي براي دومين سال پياپي و با داستان " حواسم به راه رفتنت بود " به جمع برگزيدگان نهايي راه يافت.

اصل خبر را ميتوانيد در اين نشاني بخوانيد


جشنواره ملي داستان خليج فارس

نام چهار داستان از نويسندگان اسفرايني در بين 100 داستان برتر ايران


داستانهاي "حواسم به راه رفتنت بود" - " ساعت سه عصر" - "بلند شو صنوبر" و "من مرغ دريايي نيستم" از دو نويسنده اسفرايني  آقايان مجتبي هژبري و امين احمدي زاده نامشان در بين 97 اثر برتر سال در جشنواره داستان خليج فارس به چشم مي خورد.

اين جشنواره همه ساله در ارديبهشت به ميزباني ياسوج برگزار ميگردد.

امين احمدي زاده

مجتبي هژبري

شماره 025


شاعر اسفرايني : اسما دلبري


-
با جذابیت از دست رفته ای
که سرگرم بهانه گیریت هست
با انعکاس نامطلوب فکری
که درگیر دلتنگیت هست
فقط بگذار برای یکبار که شده
در روزهایی که مسلما
دلم برای خودم تنگ خواهدشد
برای تمام نفرینهای هزارساله ام
گریه کنم
اینجازنی هست
که از کنایه های نمورمتولد شده است
و همیشه درون خودش
سست زیسته است
بدون آنکه بداند چرا
بدون آنکه از کسی خواسته باشد
چقدرخوابم گرفته است
درون اوزان نامرتب دلتنگی
من به خاطر هیچ چیزها نگرانم
و سرم از حرارت دوریم
دردنشخوارمی کند
من به هذیانهای تکراریم محتاجم
جایی که همیشه می شود
خودت را روی یک ارتفاع شگفت انگیز
پهن کنی و لذت ببری
از دقایقی که هیچ کس
تورانمی بیند
و توفقط خوت هستی که
خودت را اندازه می گیری تا نکند
پرنده های حقیرشهراندیشه ات
لبخندت را نوک بزنند
چقدر تنگ خواهد شد
دلم برای خودم
در مسیری که حتما واژه
مایوسانه از من ، من را خواسته است
و من بدون آنکه کسی از من خواسته باشد
خوم را در هر لایه از شعرهایم جاگذاشته ام
شاید دلم برای هیچ چیز بهانه بگیرد
و بخواهدسهم خط خورده اش را
روی تنه نم دار درختی گاز بزند
و از آن ارتفاع شگفت انگیز
تمام درختهای دیگر را
از لابلای انگشتان ضعیفش
ببیندو بفهمد
که چقدربرای دوست داشتن
حقیرو بی فایده است
دردمیکشد دلم
برای احساسی که هیچ وقت نفهمید
کجای زندگیش گم کرده است
چقدر دلم برای خودم
تنگ خواهد شد!

***

شاعر ميهمان : احسان افشاري


1-
مباد چیزی از این انتظار کم بشود
و در مسیر تماشا غبار کم بشود

کنار آینه قیچی زدی به موهایت
که از طبیعت من آبشار کم بشود

برای عشق نگارنده هست و می ترسم ؛
خدا نکرده زمانی نگار کم بشود !

چه حسرتی بکشد واگن پر از شوقی
که در میانه ی ریل از قطار کم بشود

به اسب های اصیل تو برنخواهد خورد
از این قبیله اگر یک سوار کم بشود

سری که در قدم عشق سر به زیر نشد
خوشا برابر تو روی دار کم بشود

2-

می دانم انتظار چه با مرد می کند
این بغض ناگوار چه با مرد می کند

می دانم عشق کاشف سیگار بوده است
درها فقط ادامه دیوار بوده است

می دانم عشق حافظه را هار می کند
خودکار را برادر سیگار می کند.

3-

آب
تشت
رخت
مادرم همیشه در پایکوبی بود


4-

چقدر منطبقی با حروف امضایم
چقدر سمت تو مایل شدند پاهایم

چقدر هیچ کسی مثل چشمهای تو نیست
همان دو آبی منجر به خواب دریایم

تمام خاطره را در تو بازمی گردم
و می رسم به شبی پشت بادبانهایم

شبی که نیمه ی پنهان دستهای تو است
شبی که پاشنه اش می کشد به رویایم

بپاش روی لباسم بهارنارنجم
بریز روی کتابم غزلمُربایم

تو مغرضانه ترین شکل دوست داشتنی
که با وجود وجودت هنوز تنهایم


5-

حکایت ما،

حكایــت آن گندمــزاری ســت

کــه ســر بــر شــانــه آسیــابــان گــذاشــت؛

بــرای گفتــن دردهــایــش.

نشست شعر و داستان

نشست صميمي شعر و داستان

با حضور شاعران و نويسندگان اسفرايني

و دكتر محمود اكرامي فر

دوشنبه 11 فروردين 1393

ساعت 11 صبح

در كافه استوري



*گزارش تصويري در ادامه مطلب

"شاعر جوان اسفرايني در بين برگزيدگان جشنواره شعر زاگرس"

محسن بيدوازي ، شاعر جوان اسفرايني در بين برگزيدگان نهايي پنجمين جشنواره ملي زاگرس قرار گرفت.

از طرف جامعه شعري اسفراين به اين شاعر آتيه دار تبريك ميگوييم..


جشنواره شعر

معصومه قدردان و محسن بیدوازی

دو شاعر اسفراینی در بین برگزیدگان سومین جشنواره شعر خراسان شمالی

قرار گرفتند.به این دو شاعر تبریک میگوییم.

دلشدگان 02

شماره دوم نشريه دلشدگان را از

اينجا

دانلود كنيد.

شماره 024

شاعر اسفرايني : مجيد ياري


-تنهايم

مثل سيبي كه

باغبان يادش رفته بچيند..


***

شاعر ميهمان :روجا چمنكار


1-

ابرها

نامه‌های مچاله ی منند

که بغض هایم را

در آنها می ‌نویسم

و به دست باد می ‌سپارم

تا برایت بخواندش.


2-

کجای دریا نشتی دارد

که تمام رابطه‌های من

عاشقانه می‌شوند

خیس می‌شوند

و به دریا می‌رسند.


3-

هرگز نخواستم

ادای باران را درآورم

و بیخودی

گونه‌های کسی را خیس کنم.


4-

من

تمام خطوط دنیا را

در چشمانم پنهان کرده‌ام

تا از نگاه متعجب کف‌بین‌ها

دلم خنک شود.


5-

با تو شبی
در آینده ای نه چندان دور
زندگی نکرده باشم و
تو گریه هایم را بغل نکرده باشی
نه انتظار کشیده باشی
در انتهای جهانی گرد
جنون تلخ جهان مرا
گمم نکرده ای که پیدایم نکرده باشی
 
 نه سایه نه سکوت نه ساعت
نه صندلی خالی و فنجان نشسته ای
نه پایه های سست و شکسته ای
نه چشمانت را بسته باشی و
مرا به یاد آورده باشی
نه نبضم را از پایه های میز تکانده باشی
دستم را گرفته باشی
بیرون زده باشیم از شعر
شب
بوق ممتد باران
خنده الو صدا
نباخته ای که نبرده باشی
 
 نه خیابانی که با من قدم زده باشی
نه کافه ای که روبرویم نشسته باشی
نه غروبی
نه بارانی
نبوده ای که نباشی
نرفته ای که نیامده باشی



كافه استوري

اولين كافه كتاب خراسان شمالي در اسفراين افتتاح شد!

"اولين كافه كتاب خراسان شمالي با نام "كافه استوري " يا "كافه داستان" روز چهارشنبه چهارم دي ماه هزار و سيصد و نود و دو در اسفراين افتتاح گرديد. اين كافه توسط يك زوج نويسنده اسفرايني راه اندازي شده و علاوه بر ارائه نوشيدني هاي به روز سرد و گرم ، اقدام به ارائه كتاب براي خوانش به مشتريان خود مي نمايد."

از برنامه هاي آينده اين كافه مي توان به موسيقي اصيل ايراني (بصورت زنده ) و همچنين پرداختن به هنر هاي نمايشي و نقالي و پرده خواني اشاره نمود.علاوه بر اين برگزاري جلسات نقد كتاب و شعر و داستان خواني از برنامه هاي آينده اين كافه كتاب خواهد بود.

يادآوري مي شود "كافه كتاب داستان" دومين كافه كتاب خراسان بزرگ نيز ميباشد.

نشاني : خراسان شمالي - اسفراين - نبش طالقاني 20

براي ديدن عكسهاي بيشتري از كافه استوري به ادامه مطلب برويد..

ادامه نوشته

ويژه نامه يلدا

بي تفاوتي زير پوست ما رخنه كرده.انقدر شدت رخوت و خمودگي ما زياد است كه كمتر چيزي پيدا ميشود در اين زمان كه بتواند ما را هيجان زده كند.تعدد تصاوير زننده ، هيجان انگيز و اتفاق هاي عجيب باعث شده اكثريت مان به مرض بي تفاوتي دچار بشويم.مرضي كه ادامه اش به ناباوري ختم مي شود.
ناباوري از اينكه چيزي ، كسي و يا اتفاقي بتواند لحظه اي خنده و يا حتي گريه را در صورتمان پررنگ كند ويا اينكه خاطره اي را در ذهن شلوغمان پررنگ كند.
اما گاهي ، در زماني كه فكرش را نمي كنيم ، در مكاني كه باورمان نمي شود ، رويدادي ما را ، صورتمان را به خنده ، به تبسم آغشته ميكند.

درست مثل شهر كوچك من و اتفاقي كه براي بار دوم افتاد . تااثبات كند گرماي ادبي و به قول يكي از اساتيد بهار ادبي در اسفراين اتفاقي نيست و واقعا ميشود به آينده همه بچه هايي كه صميمانه و بي توقع دور هم جمع شده بودند تا بي نهايت بايد اميدوار بود.

به اميد تكرار يلداهايي با اين همه گرما كه براي آب كردن تمام زمستان كافيست..

.....................................................

گزارش تصويري شب يلدا 92 

نشست صميمي انجمن شعر جوان و كارگاه داستان اسفراين

در ادامه مطلب

ادامه نوشته

دلشدگان 01

شماره اول نشريه دلشدگان را از

اينجا

دانلود كنيد.

شماره 023

شاعر اسفرايني : محترم سعيدي


-مانتوي مشكي قديمي را، روي پيراهن تو مي پوشم

مثل هر روز توي فنجانت، پشت هم چاي تلخ مي نوشم


طول شب را تمام بي خوابم، با همين چشم هاي پف كرده

صبح را نيز همچنان و هنوز، محو حزن صداي گوگوشم


جاي دستت به روي بازوهام، نبض مي زد به زير انگشتم

خيره ماندم در آينه به خودم، به خودم در ميان آغوشم


"لطف داري كه عاشقم هستي، لطفاَ از اين به بعد لطفي كن..."

 بغض نشكفته را فرو خوردم، با طنين صدات در گوشم


مقنعه، شال، روسري بايد، پوششي روي سر بيندازم

هديه ي تو به من هنوز اينجاست، باز شال سفيد مي پوشم


***

شاعر مهمان : نجمه زارع

1361-كازرون


1-

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند

این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود


2-

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…


3-

قلبت که می‌زند، سر من درد می‌کند
این روزها سراسر من درد می‌کند
 
قلبت که ... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند
 
تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند
 
شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند
 
هی سعی می‌کنم که تو را کیمیا کنم
هی دست‌های مس‌گر من درد می‌کند
 
دیر است پس چرا متولد نمی‌شوی؟!
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند


4-

                                           خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد
 
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
 
چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
 
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد
 
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
 
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
 
خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد
 
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


***

...................................................................................................................................

با درود
لطفا براي اولين شماره نشريه داخلي انجمن شعر جوان و كارگاه داستان اسفراين ، شعر و يا داستاني  از خودتان ارسال نماييد.
-شعر و داستانهايي كه خوانده نشده اند در اولويت هستند.
-آماده دريافت هرگونه مطلب مرتبط با ادبيات از جمله سرمقاله هستيم.
-در صورت امكان به همراه اثر عكسي از خودتان ارسال نماييد.
-نشريه آماده دريافت عكسهاي هنري اعضا جهت كار در نشريه ميباشد.
-ميتوانيد از طريق نظر خصوصي در وبلاگ  و يا آدرس ايميل
calimura@yahoo.com
آثار و عكس هاي خودتان را ارسال نماييد.
با تشكر فراوان



شماره 022


شاعر اسفرايني : مجتبي هژبري


-دو انگشت
كه معلوم نيست كجا را نشان مي دهند
و يك مرد
كه با لذت به سيگارش پُك مي زند
حتما زني را در ته ريشش
گم كرده
كه هر چه پوستش را زير و رو مي كند
غبار  بيشتري
همه چيز را مي پوشاند
دو انگشت
كه هر چه منتظر مانده اند
آتش سيگار ها
زور شان به
آب كردن زمستان نرسيده است
آنقدر ادامه داده اند
تا حفره هايي  خاكستري
روي پيرهني كه قبلا سفيد بوده
پيرهني كه خط اتويش گم شده
در رفت و امد آدم هايي كه
از تصاحب زن نا اميد نمي شوند
گم شده در رفت و آمد آدم هايي
كه او نيستند
دو
سه
و
 حتي پنج انگشت  
كه هر قدر تكان مي خورند
مزرعه اي زير و رو نمي شود
چون نسيمي كه
ريش هاي مرد را خنك ميكند
و آتش سيگار را بيشتر.

***

شاعر ميهمان : مژگان عباسلو


1-

بیا با هم گم شویم
من در لباسهای گشادم
تو در خیالاتت
من کفشهای پاشنه بلندم را دور می‌اندازم
تا تق تق خوشبختی‌ام پاسبانها را خبر نکند
تو کتابهایت را
چرا که برای دوست داشتن من
به قلب نیاز داری نه علم،
بیا با هم فرار کنیم
از تنهایی
که در لباسهای گشاد جا برایش بیشتر است.


2-

به من نگو وقتی که رفتم صبور باش؛
به کسی که شنا نمی‌داند
نمی‌گویند در غرق‌شدن عجله نکن!
بی صدا برو و در را پشت سرت ببند
تا من صدای آن پرنده را نشنوم
که نمی‌داند یک نفر با رفتنش
می‌تواند یک شهر را از سکنه خالی کند.
تا تو به ایستگاه برسی
این خانه در سکوت غرق شده‌است.


3-

سالها بعد می‌فهمی
آنچه به تو برنمی‌گردد
جوانی و زیبایی‌ات نیست،
آنچه به تو برنمی‌گردد
منم که تو را
پیر و زشت هم
می‌پرستیدم.


4-

در گلوی من ابر کوچکی ست
می شود مرا بغل کنی؟
قول می دهم
گریه
کم کند.


5-

بیا
و معجزه باش؛
مگر بهار
جز آمدن
چه کار می‌کند؟



شماره 021

شاعر اسفرايني : محمد قرباني رضايي


-وقتی دورت میچرخم
زمین حتی
به دور خودش نمی چرخد
با نفسهایت
بادوحشی می شود
و نفسهایش به شماره می افتد
دستهایت را که می گیرم
ماه دستانخورشید را رها می کند
و از شرم رسواییش خاموش می شود
نگرانی چرا؟!
میترسی قدم بزنیم
راه شیری گم شود
بیا
آخر قول داده است
دنیای جدیدی برایمان بخرد.
اگر فقط
گونه هایش را عاشقانه ببوسیم.


***

شاعر مهمان : محمد علي بهمني


1-

هرصبح باشنیدن یک عطسه
می ایسیتم که حادثه از خانه بگذرد
آنگاه دنبال آن به راه می افتم.


2-

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب.

 

3-

رسیده که باشی
طعم ات اشتهای خاک را باز میکند
نارس هم - فرقی نمی کند
تنها بی اشتها جویده می شوی.

تو آینه نیستی ؟ یا...
خود را نمی بینم!
تو آیینه نیستی؟
یامن وجود ندارم


4-

ساده بگم دهاتی ام
اهل همین نزدیکیا
همسایه روشنی و هم خونه تاریکیا
ساده بگم ساده بگم
بوی علف میده تنم
هنوز همون دهاتیم
با همه شهری شدنم
باغ غریب ده من
گلهای زینتی نداشت
اسب نجیب ده من
نعلای قیمتی نداشت
اما همون چهار تا دیوار
با بوی خوب آاگلش
اما همون چن تا خونه
با مردم ساده دلش
برای من آه عکسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم
برای من آه شهریم از اون هوا دل بریدم
دنیاییه آه دیدندش
اگرچه مثل قدیما
راه درازی نداره
اما می دونم آه دیگه
دنیای خوب سادگی
به من نیازی نداره.


5-

اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است
 دنیا برای از تو نوشتن مرا كم است
اكسیر من نهاینكه مرا شعر تازه نیست
 من از تو می نویسم و این كیمیا كم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
 دریا كه از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 ای كاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست


6-

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
 كه در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 غزل توست كه در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

 شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد
 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

 من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست

 

شماره 020

شاعر اسفرايني : سكينه نودهي


-حسادت ميكنم

به درخت همسايه

هميشه سرش شلوغ است

هيچ وقت مُسكن نمي خورد

دكتر نمي رود

حتي براي پرنده اي دانه نمي پاشد..


***

شاعر مهمان : رضا بروسان

1352 - مشهد

كتاب ها : "مرثیه درختی که به پهلو افتاده" - "یک بسته سیگار در تبعید " - "احتمال پرنده را گیج میکند"


1-

زمستان بود

بوسه آتش زدیم و گرم شدیم .


2-

منم که دوستت دارم

نه مردی که دستش را به نرده‌ها گرفته

نه باران پشت پنجره

منم که دوستت دارم

و غم

بشکه‌های سنگینی را

در دلم جابه‌جا می‌کند.


3-

بگو چکار کنم؟

با فلفلی که طعم فراق می دهد

با دردی که فصل را نمی شناسد

با خونی که بند نمی آید

بگو چه کار کنم؟

وقتی شادی به دم بادکنکی بند است

و غم چون سنگی

مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند

دلم شاخه ی شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است.


4-

تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهایی در قطار

هزار نفر.


5-

حرف که می زنی انگار

سوسنی در صدایت راه می رود

حرف بزن

می خواهم صدایت را بشنوم

تو باغبان صدایت بودی

و خنده ات

دسته ی کبوتران سفیدی

که به یکباره پرواز می کنند.

تو را دوست دارم

چون صدای اذان در سپیده دم

چون راهی که به خواب منتهی می شود

تو را دوست دارم

چون آخرین بسته ی سیگار در تبعید.

تو نیستی و هنوز مورچه ها

شیار گندم را دوست دارند

و چراغ هواپیما در شب دیده می شود

عزیزم

هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد

از ریل خارج نمی شود .

و من گوزنی که می خواست

با شاخ هایش قطاری را نگه دارد.


***

كتاب : آموزش وزن 

نويسنده : سيد مهدي موسوي

ويژه اختتاميه اولين جشنواره مهرگان

"چشمت به بهار آلوده است"

اينجا كسي تو را خوب نمي شناسد.تقصير خودت است. خوب نيست قيل و قال بلد نباشي. هر چه از عرض شانه هايت حرف ميزنم دل كسي قرص نمي شود.كوچه پزشكان هميشه شلوغ است و بي فايده است هرچه از تو برايشان مي گويم . باور نمي كنند بعضي دكترها بي نسخه حال آدم را خوب مي كنند.باورشان نمي شود من با تو راه رفته ام و سردردم خوب شده است.موهاي سفيدم را نشان مي دهند و تو را متهم مي كنند.بايد بيايي و بفهماني شان دلم گرفته و بس حرف بزرگي ست ..
زماني همه چيز خوب بود.حالم خوب بود.مادرم را دوست داشتم و قرار نبود جز به رفتن به سركار و زنده ماندن به هر قيمتي به چيز ديگري فكر كنم.اما اين روز ها مادرم نگران است.فكر ميكند زودتر از پسر همسايه مان پير شده ام و حرفهايي مي زنم كه زياد قشنگ نيست.بايد بيايي و جواب مادرم را خودت بدهي.باور كن تعريفت را زياد كرده ام.چيزي نگفته ام جز سياهي دو چشم مهربانت .اما عادت كرده كه نگرانم باشد. هرچه توي گوشش خوانده ام كه دل با تو بود و بي خبر از سرنوشت آن آرام نمي شود..
باور كن نمي شود. به چند سال بعد كه فكر ميكنم.به كودكم و نوه هايم .به تختخوابي كه قرار است بنشينم و كنارش كودكاني  بعد از خودم را خواب كنم.باور كن كه نمي شود.من به طرز غافلگيرانه اي خوب مي خوابيدم.معادله را تو به هم زدي. نجيب و مهربان و آسمان زاد آمدي و تُن صدايم را عوض كردي.خواندنم را .قصه هايم شب هاي زيادي است ، تغيير كرده است .ديگر ساده به خواب نمي روم.موشكي اين نزديكي ها شليك نمي شود.و تلويزيون هر روز پنج وعده اعتراف ميكند تحريم ها بي فايده بوده اند. اما من نمي دانم چطور بايد بچه هايم را بخوابانم .بايد  قول بدهي.بايد قول بدهي آنقدر باشي تا خودت جواب بيداري كودكانم را بدهي. اينجا بمان كه نيست فراوان مجالها..
من اهل همين دور و برها هستم.همين كوچه هايي كه موهاي تو را سپيد مي كنند.و خيابان هايي كه عادت دارند بي اتفاق بزرگ  شوند . قهرمان نداشتم و  پست چي ها كوچه مان را با شماره ها به ياد مي اوردند . همسايه هايمان  منتظر رسيدن چيز تازه اي نيستند.كسي نمي آيد . اتفاقي نمي افتد. به بچه ها گفته اند عكس هاي ورزشي براي سلامتي  خوب است و اينكه هيچ بازيگري را از نزديك نديده ايم از خوش شانسي مان است. حالا فهميده ام تقصير تو بود و سياهي دو چشم مهربانت.تقصير تو بوداگر من توقعم از كوچه  بالا رفت.تقصير توست اگر از حادثه لبريزم .از فاجعه سرشار. توي روزنامه ها خوانده ام قهرمان ها در برابر مردمشان مسئولند.بايد بيايي و  مرا صدا بزني
بزرگ مي شوم
وقتي مرابه نام كوچكم صدا ميزني..

"مجتبي هژبري - شهريور 92"

.................................................................

نتايج اولين جشنواره شعر مهرگان

بخش كلاسيك:

1:محمد حسن بهنام فر

2:سكينه نودهي

3:فاطمه صالحي

4:فريبا شرافتي نژاد

بخش نو و سپيد

1:مسعود لطفي

2:مهدي رمضاني

3:محسن بيدوازي

4:امين احمدي زاده

بخش ويژه ( اسفراين )

1:موسي الرضا علي نيا

2:زهرا اسدالهي

3:خانم زحمتكش


** گزارش تصويري اختتاميه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

شماره 019

شاعر اسفرايني : محمد تقي بهنام فر


-ماه، پیشانی بلندش را ، وقت رفتن به جنگ می بوسید

صورتش گرم شرم بود اما، همسرش را قشنگ می بوسید

شهر در امتداد رفتن مرد، خویش را می کشید مثل پلنگ

نیمه شب بود و ماه کامل بود، ماه را آن پلنک می بوسید

نیمه شب بود و دشت مجنون بود، مرد در خاطرات طی می شد

پنجه هایش به گونه ی لیلی، دشت را با تفنگ می بوسید

آنطرف روی موج آتش و خون ،وحشت از خاک و از هوا می ریخت

نام با هیبتش در آن دوزخ، لرزه می بیخت ننگ می بوسید

و سیاوش گذشت از آن آتش، شعله ها یک به یک بهشت شدند

تشتی از خون گردنی بی سر، خاک را بی درنگ می بوسید

تشت، خون، ماسه، خاک، آری خاک، خاک ها جسم مرد را بردند

سال ها رد شدند و در این بین، خاک ها را کلنگ می بوسید

شهر ایستاده بود رو به زمین، نه پلنگی نه ماه نیمه شبی

آسمان خسته بود و پیر زنی، اشک می زاد و سنگ می بوسید

***

شاعر مهمان : رسول يونان


1-

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ نه سفری بی‌بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری


2-

هرشب دیر می‌رفتم به خانه

اعتراض داشتم

به حکومت پدر

به تفنگ برنو

به قل‌قل قلیان‌ها

و روز را بلندتر می‌خواستم

او یک شب عصبانی شد

و فردای آن شب

مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد

که نباید می‌کرد

حالا من، سال‌هاست

در خواب راه می‌روم.


3-

مثل اشیایی که در گوشه انبار تاریک افتاده اند

نمی توانم از خواب بلند شوم

کجایید ای دلایلی که

مر از خواب بیدار می کردید

چرا باز نمی شوی

ای دری که ناگهان باز می شدی

چرا برصورت من نمی تابی

ای نوری که ناگهان می تابیدی!؟

کجایید ای صداهای پاها!؟

نمی توانم از خواب بلند شوم.


4-

سال‌هاست

تلفنی در جمجمه‌ام زنگ می‌زند

و من

نمی‌توانم گوشی را بردارم

سال‌هاست شب و روز ندارم

اما بدبخت‌تر از من هم هست

او

همان کسی‌ست که به من زنگ می‌زند!

شماره 018

شاعر اسفرايني : محمد حسن بهنام فر


-زن بود و مرد با چمدان در برابرش

لبخند زد و با هیجان در برابرش

از امتداد جاده به تکرار می گذشت

زن مانده بود و جهان در برابرش

مانند ابر تیره بر او سایه گستراند

تصویر داغ دار خزان در برابرش

باز ای الهه وای چه غمگین نشسته است

تصنیف دلگشای بنان در برابرش

این لحظه ها شبیه قفس طرح می شوند

مضرابهای شوم زمان در برابرش

مانند پتک خاطره ها ضربه می زند

چیزی شبیه یک سرطان در برابرش

آرام روی صندلی خسته میخ شد

عکسی میان قاب همان در برابرش

می خندید

***

شاعر اسفرايني : زهرا اسداللهي


-دريا

براي آمدنت صبر نمي كند

بايد كنار  بيايم با تو

وقتي دستهايت را كم دارم

كه چاي مهمانشان كنم

تن بدهم به شلاق گرما

و شرجي جزيره

كه تمام سيب هاي پويسده را مي بلعد

بايد قبل از همه ي اين اتفاق ها مي امدي..

***

شاعر ميهمان : مهديه لطيفي


1-

عادت کرده ام

باران بنوشم

صندلی ام را

با تاب عوضی بگیرم

و داستان های مردی که نمی شناسیدش را بخوانم

انقدر یاد من نیندازید

که نفرت

رنگی ترین لغت شعرهای امروز است

عادت کرده ام رویایی

همین جوری

و ناباور بمانم .


2-

عاشق که می شوی

لالایی خواندن هم یاد بگیر

شب های باقیمانده ی عمرت

به این سادگی ها

صبح نخواهند شد.


3-

بیا بحث را عوض کنیم

این بحث

بر سر هرچه که باشد

از فرصت بوسه می کاهد !


بیا به پیش از اختراع زبان سفر کنیم

و عشق را اختراع کنیم

تا به زبان بیاید


می بینی؟

ما راه را سر و ته رفتیم

که امروز

عشق اختراع زبان است

و این

وحشتناک ترین اتفاق تاریخ.


4-

زمستان و تابستان نداشت

سر تمام قرارهایمان

باران می گرفت

و دست هایت را محرم می کرد این حیرت

حالا ولی

دیدارها

وقت کُشی هایی ست

خشک و خالی

و نَمی هم اگر بزند

به اخبار وضع آب و هوا مربوط است

نه جانم

هیچ گلدان کوچکی دیگر

خوشبختیِ بزرگش را

مدیون قرارهای ما نیست


***

كتاب : هنوز پنج شنبه است

شاعر : ابوالفضل نظري


***

كتاب : اشعار و نقاشي هاي سهراب سپهري



ويژه نامه (جشنواره شعر مهرگان)


شماره 017

شاعر اسفرايني : امين احمدي زاده


-مهره شطرنجت مي شوم

روبه روي 

اين رخ ايستادن

مرا بس است..!


***

شاعر ميهمان : محمد حسين بهراميان

فسا - شيراز


1-

یک غزل گفته‌ام مثل یک سیب، با ردیف بیفتد بیفتد

شاید این شعر بی‌مایه باشد، شاید این قافیه بد بیفتد

من ولی امتحان کردم امشب، آسمان ریسمان کردم امشب

شاید این شعر بی‌مایه روزی، دست یک روح مرتد بیفتد

من ولی در پی یک سوالم: این که پایان این ماجرا چیست؟

این که آخر چرا مرگ باید روی یک خط ممتد بیفتد؟

شعله باید برانگیزم از خویش، دار باید بیاویزم از خویش

تا کی آخر در آیینه چشمم، بر نگاهی مردد بیفتد

بر لب بام خورشید بودیم، بر لب بام خورشید آری

بر لب بام خورشید ناگاه، ماه در پایت آمد بیفتد

اشک بر سطر لبخند افتاد، خواندم از گونه‌های تو در باد

سیب یک لحظه یک اتفاق است، اتفاقی که باید بیفتد

اتفاقی شبیه شکستن، خلسه‌ای مثل از خود گسستن

اتفاقی که امروز.. فردا.. یا نه هر لحظه شاید بیفتد

خیز و در شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر!

رفته است آن تبردار دیروز، پای بت‌های معبد بیفتد

موج باید برانگیزی از من، ماه باید بیاویزی از من

موج یا ماه تا نبض دریا، یک دم از جزر و از مد بیفتد

مرگ طنزی فصیح است آری، باید از عمق جان خواند و خندید

گرچه این شعر بی‌مایه باشد، گرچه این قافیه بد بیفتد



2-

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام

باز هم یاد تو ماند و من و دیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت که دریا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب دیدم که تو می آمدی و دل می رفت

محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت :

یک نفر مثل پری یک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد

باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد
 
" آخرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد

یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد "

تا غزل هست دل غمزده ات مال من است

من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

" آی تو تو که فریب من و چشمان منی

تو که گندم تو که حوا تو که شیطان منی

تو که ویران من بی خبر از خود شده ای

تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای "

در نگاه تو که پیوند زد اندوه مرا

چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا ؟

ای دلت پولک گلنار ؛ سپیدار قدت

چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت ؟


3-

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم

عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار

گرداب نا آرام دریای خودم باشم

شیدایی شبهای بی لیلا به من آموخت

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز

باید از امشب فکر فردای خودم باشم

بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم

در گیرودار دین و دنیای خودم باشم

اما نه...! من آتش به جان، شعله ام، داغم

نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم

حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی

اما خودم تعبیر رویای خودم باشم

من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی

آیینه دار بی کسی های خودم باشم

باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟

حیف است من غرق تماشای خودم باشم

حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی

من سایه ای افتاده در پای خودم باشم

باید ردیف شعر را لختی بگردانم

تا آخرین حرف الفبای خودم باشی

هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم

تا هفت روز هفته لیلای خودم باشی


4-

فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمی ، فهمید

از حجم اقیانوس دردم ، شبنمی فهمید

می گفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است

فال مرا فهمی نفهمی ، مبهمی فهمید !

این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد

وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید

امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد

امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید

او داشت هفده سال یا هجده ، نمی دانم

می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید :

" مو فالگیرم . . . اومدم فالت بگیرم . . . های "

فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ، فهمید

دستم به دستش دادم و از تب ، تب ِ سردم

بی آنکه هذیان بشنود از من ، کمی فهمید

" بختت بلنده ، ها گلو ! چشمون شیطون کور

راز تونه گفتُم پرینو آدمی فهمید "

هی گفت از هر در سخن ، از آب و آئینه

از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید

با این همه او کولی خوبی نخواهد شد

هر چند از باران چشمم نم ، نمی فهمید

می خواند از آئینه راز ماه را اما

یک عمر من آواره اش بودم ، نمی فهمید !

شماره 016

شاعر اسفرايني : رباب عليپور


-خطم را عوض کرده ام

نامت حالا آنقدر زیبا نوشته می شود

که تمام شماره ها رد داده می شوند

خطم را عوض کرده ام !


***

شاعر اسفرايني : موسي الرضا بهنام فر


-تفرجگاهی

تا

درآوری خستگی هایت را

و خاموش کنی

مستی سیگارهای به انتها رسیده ات را درمن

همیشه

در کنار راهت

سبز خواهم بود

نگران

فصل هایم نباش

زمستان هایم

گرمتر می خواهدت

***

شاعر اسفرايني : زهرا اسداللهي


-چشم انتظار نباش

فصلها

روزها

ساعتها

اگر بگذرند

اين جاده مسافرش را

گم كرده است..

***

شاعر اسفرايني : مسعود لطفي


-وقتي

رودخانه اي مسيرش را گم مي كند

در مارپيچ هاي تن خودش

مي لغزد

پيكرش را از شاخه مي آويزد

تكه تكه مي بارد

سرش را بر سنگ

دريا

لبخندي مي شود

كف آلود

وامانده ميان دندان هايش..

***

شاعر اسفرايني : محمد قرباني رضايي


-دوست داشتنت

به خط سفيد جاده مي ماند

تكه تكه  كه مي شود

سبقت گرفتن

آزاد است..

***

شاعر اسفرايني : مهدي رمضاني


-مي خواهم

اينبار كلاغ ها را سفيد

نقاشي كنم

مترسك اين مزرعه

نژاد پرست است..

***

شاعر اسفراين : محسن بيدوازي


-خدا

به ياد بچه هاست

حتي هنگام ويراني

عروسك ها

در هيچ زلزله اي نمي ميرند..

***

شاعر مهمان : كامران رسول زاده


1-

گوش راستم سوت می کِشد،
حتماً داری از من حرف می زنی...
دلم را به این خرافات خوش می کنم،
که از تو حرف بزنم...

2-

این منصفانه نیست،
من پیر شده باشم
و تو در خیالم
درست مثل روزی که ترکم کردی
 زیبا و جوان...
همین شده که هیچ‏ کس
باور نمی کند
معشوق من بوده باشی...


3-

تو می‏ توانستی تاج سرم باشی
که انگار من پادشاه عاشقان جهانم
و تو ملکه ی رشک برانگیزِ شعرها...
چه فایده،
حالا هر دو آدم ‏هایی معمولی هستیم...


4-

پنجره را باز کن،
همه چیز را به باد گفته ام...


5-

تمام دنیا
محله‏ ی کوچکی ‏ست
که تو در آن متولد می شوی
و من
میان بازیِ بچه ‏های محله
به عشق تو
پیر می شوم...


......................................................................................

شعر امروز اسفراين درگذشت سركار خانم فهيمه رحيمي "نويسنده نامدار رمان هاي عامه پسند" و استاد

جليل شهناز "موسيقي دان و نوازنده تار ايراني"را تسليت مي گويد.


شماره 015


شاعر اسفرايني : علي اصغر اميني


-ابرها که می آیند
تو پنهان می شوی اما من
سرک می کشم از روزنه ابرها


***

شاعر ميهمان: الهام اسلامي


1-

قوی نیستم اگر شعری می‌نویسم

باد قوی نیست اگر لباس‌های روی بند را تکان می‌دهد

غروب ساعت غمگینی است

نمی‌تواند حتی گلدانی را بیندازد

تا من از جایم بلند شوم

و غم کمی جابه‌جا شود

در خانه نشسته‌ام

زانوهایم را در آغوش گرفته‌ام

تا تنهایی‌ام کمتر شود

تنهایی‌ام

کمد پر از لباس

اتاقی که درش قفل نمی‌شود

تنهایی‌ام حلزونی است

که خانه‌اش را با سنگ کُشته‌اند


2-

زیبایی تو

سینی چای را برمی‌گرداند

 غمگینم

بی آنکه کودکی به دنیا آورده باشم، غمگینم

 مرا دوست داشته باش

چنان باورت می‌کنم

که شاخه‌هایت به شکستن امیدوار شوند

من دختر یک کشاورزم

آب باش و با من مهربانی کن

سرکشی نکن

قلب من از قدم‌های تو پیشی می‌گیرد

 بگذار شب بیاید و خیابان را خلوت کند

تا تو را در آغوش بگیرم

تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی‌ات کم نمی‌کند

همیشه چای می‌خوری و شعر می‌خوانی

صدای تو دلتنگم نمی‌کند

تنهایم می‌کند..



3-

نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم

اشرافی و غمگین

می خواهم کتان باشم

بر اندام زنی تنومند

که لب هایش

وقت بوسیدن ضربه می زنند

و نگاهش

وقت دیدن احاطه می کند

تمامی این روزها دلگیرند

من جغد پیری هستم

که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی

می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند

می ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران


افسردگی ام طبیعی است

اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود


نمی دانم اگر مرگ بیاید

اول گلویم را می فشارد

یا دلم را


آن روز کجای خانه نشسته بودم

که می توانستم آن همه شعر بگویم؟

کدام لامپ روشن بود؟

می خواهم آنقدر شعر بگویم

که اگر فردا مردم

نتوانی انکارم کنی

می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد

و زنان

هربار چیزی به آن اضافه کنند


امشب تمام نمی شود

امشب باید یکی از ما شعر بگوید

یکی گریه کند

در دلم جایی برای پنهان شدن نیست

من همه ی زاویه ها را فرسوده ام

دیگر وقت آن است که مرگ بیاید

و شاخ هایش را در دلم فرو کند


4-

گاهی می خندم

گاهی گریه می کنم

گریه اما بیشتر اتفاق می افتد

به هر حال آدم

یکی از لباس هایش را بیشتر دوست دارد

5-


جنگاورانی بر تن این غار ایستاده اند       

که آرزو دارند به خانه برگردند

پاهاشان را دراز کنند

چای بنوشند

اوستا بخوانند

و دیگر نقاشی نباشند..


شماره 014

شاعر اسفرايني : مهدي فريمان


-به انتها رسیده ام.

پشت سرم ،

اینجا وآنجا،

یک سبز موهوم از خاطرات با تو بودن،

روبرو دیوار .

مشت می زنم بر دیوار.

می شکند دستم،

می ترکد بغضم..


***

شاعر اسفرايني : اكرم احمدي زاده


-باد که از پنجره

بداخل بوزد

و قاب عکس کهنه

تکانی بخورد

یعنی 

فضا تغییر کرده 

و من

باز دلخوشم.


***

شاعر اسفرايني : مسعود لطفي


-تو كه رفتي

سرم گردويي شد

كه كلاغي آن را در جايي پنهان كرده

كلاغ مرده است و مورچگان از پوكي گردو به تنگ نيامدند

در تمام اين قرن ها

اميد داشتم 

از سرم درختي برويد.


***

شاعر مهمان :بهرنگ قاسمي


1-

در پیغامگیرِ تلفن مهربان است
و تمام دلتنگی ام را
مو به مو گوش می کند!
.
.
هر از چندگاهی خانه نباش
تا سیر درد و دل کنیم!


2-

دريا بهانه است

چشم هاى تو خداى تمامِ گريستن هاست

و دستهايت پيغمبرِ مظلومى ست

كه از ترسِ خداحافظى ها

به جيبم پناه آورده است!


3-

نزدیکت می شوم

بوی دریا میآید

دور که می شوم

صدای باران!

بگو تکلیف ام با چشمهایت چیست؟

لنگر بیاندازم عاشقی کنم

یا چتر بردارم و دلبری کنم؟!


4-

قزل آلایی غمگینم
که با توری سپید
در خانه ی بخت برگشته ای
عروس سفره شدم!


5-


دوست ام داشته باشی؟
و موهایت را 
به بادی که از لای انگشتانم عبور می کند
قرض بدهی؟
می توانی به نام ام تکیه کرده,
لباس ات را مرتب کنی,
قبل از سلام
آب گلویت را قورت بدهی 
و با صدایت
هزار نت به گلوی سه تار بریزی؟
عزیزم!
همه می دانند از دهان ات
صدای بوسه می آید
و چشم هایت
سکوت را به دریا تحمیل می کند
خوش به حالت که زنی
و خوش به حالت
که من دوست ات دارم!


6-


و موهايت زلال تر از باران هاى پاييز است
انگار آسمان
تو را هزار بار روی سرم
اَلَك كرده است!
زيبا؟
در من رودخانه اى در حالِ جريان است
و نامت در رگ ام جاريست
پُرم از تو
پُرم از يادت
آنگونه كه 
نه كم ايم و نه زياد
درست “لب به لب ايم”

شماره 013

شاعر اسفرايني : مسعود لطفي


-آذرخشي از سينه ام زمين را روشن مي كند 

و پروانه اي با زخم هاي درشت بر بالهايش 

بيرون مي تپد

اولين بار است كه مرگ فراموشم كرده

و قلبم كه هراسناك مي تپيد 

آرام گرفته است 

چون ستاره اي دور

مورچه ها با مهرباني

ريه ام را پر و خالي مي كنند

و پروانه

آب راهه اي را كه از من جاريست

به زمين تو مي پاشد

آرام بر لبه قلمرو ات فرود مي آيد

و با پروانه اي گرفتار درون سينه ات

جفت مي شود..


***

شاعر اسفرايني : امين احمدي  زاده


-تاكسي

بوق هاي ...خيابان

بوق هاي ... خط تلفن

اعصابم توي جيبم جا نمي شود

و خودم توي اين زرد شطرنجي ..!

اين بار هم

اگر جواب ندهي

همين جا پياده مي شوم!


***

شاعر اسفرايني : مهدي رمضاني


-چقدر 

اين كاج ها راحتند

به هيچ فصلي

اعتقاد ندارند..


***

شاعر مهمان : مهدي اشرفي


1-

هر بار

عکسی از تو را

در رودخانه غرق می کنم

کمی پایین تر

جنازه ی عکاسی را از آب بیرون می کشند

حالا این مرد

غرق شده است 

در میز و صندلی اداره اش

آن زن

غرق شده است

در آینه ی توی کیف

و آن ها که در خیابان فریاد می کشند

در مشت های گره کرده ی شان

تو

دست های زیادی داری

دست داری در قتل ناتالی وود

دست داری در غرق شدن کشتی های پرتغالی

دست گذاشته ای روی روزنامه ها

دستبرد زده ای به بانک ها

دست برده ای در فکر مردان

نگاه کن

آن مرد هنوز دارد به تو فکر می کند

این را از سایه اش فهمیدم

سایه ی زنی زیبا 

که بر زمین افتاده است


2-
چقدر

در ته ليوان هايي كه سر كشيده ايم

عكس تو را ديديم و نفهميديم

شايد

اين بادي كه پنجره را به هم مي زند

ادامه ي دست ما باشد

و كلاهي كه آنطرف افتاده

ادامه ي سري ست

كه به تو فكر مي كند

به خياباني فكر كن

كه يك طرفش كودكي ايستاده

يك طرفش

پيرمردي

من

 به دستم فكر كردم

كه مي تواند

ادامه ي عصايي باشد در سال ها بعد

و بارها

از سايه ي درختي ترسيدم

كه پيرمردي

به خاطر عصاي چوبي اش

از آن تشكر مي كرد

ترسيدم

ادامه ي اين دست

برسد به چاقويي خون آلود

ترسيدم

ودست هايم را در جيب هايم پنهان كردم

ديگر مي دانستم پيري

پيراهن سپيدي ست كه مي پوشيم

وتنها مرگ است

كه در عكسي دسته جمعي

همه ي ما را يكرنگ مي كند

مثل لباس هاي رنگي درون كمد

كه وقتي در بسته مي شود

همه

يكرنگ مي شوند

3-

تنها مزاحم همیشگی ماه

زنی بود

که هر شب به روی بام

می آمد

و مردم را

به شک می انداخت

از آن به بعد

کودکان

در دفتر های نقاشی اشان

دایره هایی کشیدند

که بعد ها چاهی شد

که زیبائیشان

در آن افتاد

من فقط

در آلبوم های قدیمی

به دنبال عکس های تو می گشتم

و می دانستم

مادر جهان

هيچ وقت ازشستن پيراهنت خسته نمي شود

کاش

 دزدی

 که زیبائیت را دزدید

دستش را می برید

چاقویی

که امروز دستی را برید

فردا

حتما دست به کار بزرگتری خواهد زد

4-
شب

 همیشه دست هایش را

بر چشم هایم می گیرد

تا او را از روی صدایش بشناسم

می دانی  چه بر سر جهان می آید

 اگر تورا فراموش کنم

چه بر سر جهان می آید

اگر زنبوری شاخه گلی را فراموش کند

یا گنجشگی دانه را

انگار

کوچ تمام پرنده ها

به سمت درختی بود

که با برگ هایش باد را تکان می داد

درختی

که تو سال ها زیر سایه اش می نشستی

و حالا کتابی عاشقانه است

فکر کن

به ماجرای دزدی

که تمام ساعت های دنیا  را دزدید

تا معشوقه اش دیگر پیر نشود

من

پیر شده بودم

وبر سر دو راهی

خیال کن

هر کدام از دست هایت تفنگی ست

یکی دوست

یکی دشمن

و تو بمانی

کدامیک را برداری و

شلیک کنی

5-
باد

تنهاست

و هر چه را بیشتر می‌خواهد

بیشتر

از خود دور می‌کند..


***


 
***

ويژه ي اين شماره : مسعود لطفي

"قرار بود اين متن را در اختتاميه جشنواره داستان بخوانم اما چون فرصت تريبون پيش نيامد بر روي دلشدگان آمد.باشد كه بر من ببخشيد و اجازه دهيد بهار با دسته زنبورهايش از حفره هاي خالي من عبور كند.."


-امروز مي خواهم بتركانم، مي خواهم با همه وجود جيغ بكشم و بنفش كنم، آسمان و زمين را مي خواهم جيغ بزنم كسي نمي تواند مرا به خاطر جيغ كشيدن بازداشت كند. اگر كسي بخواهد جلويم را بگيرد، دستش را گاز مي گيرم، بله به قول مانا سگم، سگ. تمام عمر زوزه كشيده ام...

يادم آمد كه داستاني خواندم با اين موتيف كه يك دختربچه با جيغ هاي پياپي توانست دنيا را فتح كند. بي خون و خون ريزي.و من از آن دختربچه، چه كم دارم؟

شاكي ام، دلم مي خواهد، توي تمام منبع هاي آب شهر سم بريزم و اول از همه خودم بخورم، بروم توي شهر و پژمردن بچه وزن و مرد و پير و جوان را نگاه كنم.

زير قفسه سينه ام درد مي كند، و در قفسه كتابهايم، كتابي براي درمان نيست. حرف هاي تكراري ام را تكرار مي كنم، از خرم سلطان گرفته تا عقايد يك دلقك و شازده احتجاب، همه را دوره مي كنم، در خودم مي پيچم. از پوستم بيرون مي زنم، گروس را با سرنگ در رگ هايم تزريق مي كنم، رنگ پوستم را بر مي گرداند، پوستم را رنگ مي زنم، گروس از دهانم بيرون مي زند و بالا مي آورمش، دوباره همه چيز را مرور مي كنم، از عقايد دلقك تا مفاتيح. امام اثري از من، از خودم، از انسان پامال شده اين فضاي خشني كه در آن خيانت و شهوت و شقاوت و دزدي و بي ناموسي و فقر و مسكنت و مزلت، جايگزين خصايص انساني شده، چيزي نمي يابم.

مرا ببخشيد، مرا به سمت هيچ و صفر مطلق ببريد اما بازم مگر دانيد اي تابوت به دستان

اينجا برايم يعني تمام آن آدمهايي كه گرد مي نشستند و هفته اي يك بار دردهايشان را براي هم شعر مي‌كردند و مي گفتند اينجا يعني يك زندگي در سايه فقر و خشونت و رنج و بيماري. شما اين آدمها را نمي شناسيد يا مي شناسيد، مهم اين نيست. مهم اين است كه من راويم و نمي دانم كجاي اين زندگي كوفتي و لعنتي، واقعيت است و كجايش داستان. مجيد و مهري به هم رسيده بودند و من همان شبش فهميده بودم كه ناهمگونم و مادرم طوفان نام دارد و درست همان شب بود كه فهميدم ادامه راه را بايد تنها بروم و تنها رفتم و تنها مي روم و تنها خواهم رفت...

اينجا برايم يعني مجيد و  مهري ، اينجا يعني نخوابيدن و سيگار كشيدن و سكوت سرشار از شاملو روي نوار كه من هي پقي بزنم زير گريه و هي احمد به زخمش دست بزند و در سكوت به آن فاحشه بلوند فكر كند.

اينجا فقط يكبار روي خوش به ما نشان داد. شبي كه بعد از يك هفته بي پولي و گشنگي، تمام پولهاي محسن را با مجتبي رفتيم عرق سگي خريديم و كلوچه

اينجا يعني حساسيت داشتن، به ديگري نگاه كردن و از روي بي اعتمادي چشم فروهشتن. اينجا يعني آن فاحشه بلوند كه نرفتيم و بعدها شنيديم كه بچه دار شده است و توبه كرده و حالا كنار حرم رضا تو مشهد شمع مي فروشد.

اينجا يعني داستان اينجا و داستاني كه من مي گويم برايتان. حتي شايد كسي ديگر پيدا شود و توقع داشته باشد داستاني اگزيستانسياليستي بشنود، اما من باباگوريو هستم و تنها از همين قصه ها بلدم.

مرا ببخشيد و مرا به سمت هيچ و صفر مطلق ببريد اما بازم مگردانيد اي تابوت به دستان