شاعر اسفرايني : مسعود لطفي


-آذرخشي از سينه ام زمين را روشن مي كند 

و پروانه اي با زخم هاي درشت بر بالهايش 

بيرون مي تپد

اولين بار است كه مرگ فراموشم كرده

و قلبم كه هراسناك مي تپيد 

آرام گرفته است 

چون ستاره اي دور

مورچه ها با مهرباني

ريه ام را پر و خالي مي كنند

و پروانه

آب راهه اي را كه از من جاريست

به زمين تو مي پاشد

آرام بر لبه قلمرو ات فرود مي آيد

و با پروانه اي گرفتار درون سينه ات

جفت مي شود..


***

شاعر اسفرايني : امين احمدي  زاده


-تاكسي

بوق هاي ...خيابان

بوق هاي ... خط تلفن

اعصابم توي جيبم جا نمي شود

و خودم توي اين زرد شطرنجي ..!

اين بار هم

اگر جواب ندهي

همين جا پياده مي شوم!


***

شاعر اسفرايني : مهدي رمضاني


-چقدر 

اين كاج ها راحتند

به هيچ فصلي

اعتقاد ندارند..


***

شاعر مهمان : مهدي اشرفي


1-

هر بار

عکسی از تو را

در رودخانه غرق می کنم

کمی پایین تر

جنازه ی عکاسی را از آب بیرون می کشند

حالا این مرد

غرق شده است 

در میز و صندلی اداره اش

آن زن

غرق شده است

در آینه ی توی کیف

و آن ها که در خیابان فریاد می کشند

در مشت های گره کرده ی شان

تو

دست های زیادی داری

دست داری در قتل ناتالی وود

دست داری در غرق شدن کشتی های پرتغالی

دست گذاشته ای روی روزنامه ها

دستبرد زده ای به بانک ها

دست برده ای در فکر مردان

نگاه کن

آن مرد هنوز دارد به تو فکر می کند

این را از سایه اش فهمیدم

سایه ی زنی زیبا 

که بر زمین افتاده است


2-
چقدر

در ته ليوان هايي كه سر كشيده ايم

عكس تو را ديديم و نفهميديم

شايد

اين بادي كه پنجره را به هم مي زند

ادامه ي دست ما باشد

و كلاهي كه آنطرف افتاده

ادامه ي سري ست

كه به تو فكر مي كند

به خياباني فكر كن

كه يك طرفش كودكي ايستاده

يك طرفش

پيرمردي

من

 به دستم فكر كردم

كه مي تواند

ادامه ي عصايي باشد در سال ها بعد

و بارها

از سايه ي درختي ترسيدم

كه پيرمردي

به خاطر عصاي چوبي اش

از آن تشكر مي كرد

ترسيدم

ادامه ي اين دست

برسد به چاقويي خون آلود

ترسيدم

ودست هايم را در جيب هايم پنهان كردم

ديگر مي دانستم پيري

پيراهن سپيدي ست كه مي پوشيم

وتنها مرگ است

كه در عكسي دسته جمعي

همه ي ما را يكرنگ مي كند

مثل لباس هاي رنگي درون كمد

كه وقتي در بسته مي شود

همه

يكرنگ مي شوند

3-

تنها مزاحم همیشگی ماه

زنی بود

که هر شب به روی بام

می آمد

و مردم را

به شک می انداخت

از آن به بعد

کودکان

در دفتر های نقاشی اشان

دایره هایی کشیدند

که بعد ها چاهی شد

که زیبائیشان

در آن افتاد

من فقط

در آلبوم های قدیمی

به دنبال عکس های تو می گشتم

و می دانستم

مادر جهان

هيچ وقت ازشستن پيراهنت خسته نمي شود

کاش

 دزدی

 که زیبائیت را دزدید

دستش را می برید

چاقویی

که امروز دستی را برید

فردا

حتما دست به کار بزرگتری خواهد زد

4-
شب

 همیشه دست هایش را

بر چشم هایم می گیرد

تا او را از روی صدایش بشناسم

می دانی  چه بر سر جهان می آید

 اگر تورا فراموش کنم

چه بر سر جهان می آید

اگر زنبوری شاخه گلی را فراموش کند

یا گنجشگی دانه را

انگار

کوچ تمام پرنده ها

به سمت درختی بود

که با برگ هایش باد را تکان می داد

درختی

که تو سال ها زیر سایه اش می نشستی

و حالا کتابی عاشقانه است

فکر کن

به ماجرای دزدی

که تمام ساعت های دنیا  را دزدید

تا معشوقه اش دیگر پیر نشود

من

پیر شده بودم

وبر سر دو راهی

خیال کن

هر کدام از دست هایت تفنگی ست

یکی دوست

یکی دشمن

و تو بمانی

کدامیک را برداری و

شلیک کنی

5-
باد

تنهاست

و هر چه را بیشتر می‌خواهد

بیشتر

از خود دور می‌کند..


***


 
***

ويژه ي اين شماره : مسعود لطفي

"قرار بود اين متن را در اختتاميه جشنواره داستان بخوانم اما چون فرصت تريبون پيش نيامد بر روي دلشدگان آمد.باشد كه بر من ببخشيد و اجازه دهيد بهار با دسته زنبورهايش از حفره هاي خالي من عبور كند.."


-امروز مي خواهم بتركانم، مي خواهم با همه وجود جيغ بكشم و بنفش كنم، آسمان و زمين را مي خواهم جيغ بزنم كسي نمي تواند مرا به خاطر جيغ كشيدن بازداشت كند. اگر كسي بخواهد جلويم را بگيرد، دستش را گاز مي گيرم، بله به قول مانا سگم، سگ. تمام عمر زوزه كشيده ام...

يادم آمد كه داستاني خواندم با اين موتيف كه يك دختربچه با جيغ هاي پياپي توانست دنيا را فتح كند. بي خون و خون ريزي.و من از آن دختربچه، چه كم دارم؟

شاكي ام، دلم مي خواهد، توي تمام منبع هاي آب شهر سم بريزم و اول از همه خودم بخورم، بروم توي شهر و پژمردن بچه وزن و مرد و پير و جوان را نگاه كنم.

زير قفسه سينه ام درد مي كند، و در قفسه كتابهايم، كتابي براي درمان نيست. حرف هاي تكراري ام را تكرار مي كنم، از خرم سلطان گرفته تا عقايد يك دلقك و شازده احتجاب، همه را دوره مي كنم، در خودم مي پيچم. از پوستم بيرون مي زنم، گروس را با سرنگ در رگ هايم تزريق مي كنم، رنگ پوستم را بر مي گرداند، پوستم را رنگ مي زنم، گروس از دهانم بيرون مي زند و بالا مي آورمش، دوباره همه چيز را مرور مي كنم، از عقايد دلقك تا مفاتيح. امام اثري از من، از خودم، از انسان پامال شده اين فضاي خشني كه در آن خيانت و شهوت و شقاوت و دزدي و بي ناموسي و فقر و مسكنت و مزلت، جايگزين خصايص انساني شده، چيزي نمي يابم.

مرا ببخشيد، مرا به سمت هيچ و صفر مطلق ببريد اما بازم مگر دانيد اي تابوت به دستان

اينجا برايم يعني تمام آن آدمهايي كه گرد مي نشستند و هفته اي يك بار دردهايشان را براي هم شعر مي‌كردند و مي گفتند اينجا يعني يك زندگي در سايه فقر و خشونت و رنج و بيماري. شما اين آدمها را نمي شناسيد يا مي شناسيد، مهم اين نيست. مهم اين است كه من راويم و نمي دانم كجاي اين زندگي كوفتي و لعنتي، واقعيت است و كجايش داستان. مجيد و مهري به هم رسيده بودند و من همان شبش فهميده بودم كه ناهمگونم و مادرم طوفان نام دارد و درست همان شب بود كه فهميدم ادامه راه را بايد تنها بروم و تنها رفتم و تنها مي روم و تنها خواهم رفت...

اينجا برايم يعني مجيد و  مهري ، اينجا يعني نخوابيدن و سيگار كشيدن و سكوت سرشار از شاملو روي نوار كه من هي پقي بزنم زير گريه و هي احمد به زخمش دست بزند و در سكوت به آن فاحشه بلوند فكر كند.

اينجا فقط يكبار روي خوش به ما نشان داد. شبي كه بعد از يك هفته بي پولي و گشنگي، تمام پولهاي محسن را با مجتبي رفتيم عرق سگي خريديم و كلوچه

اينجا يعني حساسيت داشتن، به ديگري نگاه كردن و از روي بي اعتمادي چشم فروهشتن. اينجا يعني آن فاحشه بلوند كه نرفتيم و بعدها شنيديم كه بچه دار شده است و توبه كرده و حالا كنار حرم رضا تو مشهد شمع مي فروشد.

اينجا يعني داستان اينجا و داستاني كه من مي گويم برايتان. حتي شايد كسي ديگر پيدا شود و توقع داشته باشد داستاني اگزيستانسياليستي بشنود، اما من باباگوريو هستم و تنها از همين قصه ها بلدم.

مرا ببخشيد و مرا به سمت هيچ و صفر مطلق ببريد اما بازم مگردانيد اي تابوت به دستان