محسن بیدوازی
مرا وسوسه كرده اند
براي شمارش دندان هايشان
من استخوان تراكانده ام
در حجم جمجمه هاي راز دار
در جايي كه مسير سكوت و فرياد يكيست
پس شاعري به هيچ دردي نميخورد
بيا به دوره گرديمان ادامه دهيم
چون فال و راز نكبتيه اين قوم بي قنوت
به سنگينيه يك ارزن هم نمي ارزد
ما تاريخ فاسد تكراريم
در هفت سالگيمان خوب ميفهميم
اما در شصت سالگيمان نافهميم
پس هي نيا و نگو
چند سالي افقي ميفهميم و
چندين سالي عمودي چال ميشويم
آخر اينجا كسي گوش ندارد
پدرم هم عقيده اش اين است
پس بي زحمت هر روز لم ميدهد و چاي مينوشد
و تاريخ را صفحه به صفحه سطر به سطر
ديوانه وار ميخندد
چه شربت شيريني است اين بي پرده گويي
در شكرانه ي سن و سال مزخرف مغز
به كسي چه مربوط
من كه گرم ميشوم با سيگار
من كه سرد ميشوم با سكوت
باز هم به كسي چه مربوط
ما كه ميخنديم به اجبار
ما كه ميرقصيم به عادت
ما كه خر ميشويم به اختيار
پس جاي چه شكايتي است
بيائيد تا دندان هايتان شماره شود
شايد فرجي شود
از اين دندان به آن دندان.....