شماره 003 (ويژه يلدا)

فرقي نمي كند كجا زندگي ميكنيم . يك شهر بزرگ كه هر وقت هوس كنيم به راحتي بشود شب شعر يا داستاني پيدا كرد ، يا آخرين اجراي تاتري درخور در سالني خلوت و مهجور ... و يا توي يك شهر كوچك باشيم كه سال تا سال خبري از شب شعرها و داستان هاي آنچناني با شاعران پرآوازه نباشد و اصلا سالن آمفي تاتري نداشته باشد ، كه تاتري اجرا بشود . فرقي نمي كند چون ما  آدم هاي خاطره بازي هستيم..

وقتي توي شهر كوچكي مثل همين شهر دوست داشتني ما زندگي كنيد ، حسرت خيلي چيزها بايد به دلتان بماند . اينجا خيلي اتفاق ها كه توي شهرهاي بزرگ يك عادت است ، يك اتفاق ناممكن محسوب مي شود.ديرتر از هر جايي از اتفاق ها باخبر مي شويد و تا دلتان بخواهد براي چيزهايي كه نمي توانيد و نمي گذارند كه برسيد بايد حسرت بخوريد..

اما گاهي از اينكه توي همين دنياي كوچك زندگي ميكنيد ،احساس خوبي داريد.گاهي اتفاق ها وقتي انتظار نداريد مي افتند و شما را وادار ميكنند با بهانه هايي ساده به رنگ چند قاچ كدوي پخته و انار و حافظ ،و به طعم همدستي چند شاعر تازه وارد  براي همه سالهايي كه دلتان مي گيرد و بايد خاطره هاي خوب داشته باشيد.

ما آدم هاي خاطره بازي هستيم و من نفهميده ام چطور زمستان و يلدا اينقدر به تغذيه خاطره هاي شيرين ما پايبندند..

ادامه مطلب گزارش تصويري نشست ويژه شب يلدا

ادامه نوشته

شماره 002

شاعر مهمان: علي كريمي كلايه

1359 - كرج

كتاب الكترونيكي : خانه اي كه وسط اتوبان است


1- 

صبح که توی میدان جمع شدیم

دستور تیر نداشتند

ظهر که بیشتر شدیم

قصد شلّیک نداشتند

عصر که مردم هنوز داشتند می آمدند

فقط نگاهمان می کردند

شب که میدان پُر آدم شد

همه را به رگبار بستند..


2-

حکومت جای دیوانش بسوزاند زبانش را

اگر عریان بگوید شاعری وضع زمانش را

و باید از کنار واقعیت بگذرد شاعر

که بیرون آورند از کاسه زاغان دیدگانش را

 چنان نابود شد ایران که امیدی به آرش نیست

رساند گر به یکدیگر دو بازوی کمانش را

سگ اینجا زخم جفتش را که می لیسد در این فکرست

که چندی بعد بر دندان بگیرد استخوانش را

کنون سالار اگر از پشت می آید بر این قصد است

که خود در گردنه غارت نماید کاروانش را

تمام خانه ها خالی است امکان دارد آخر دزد

که بر دیوار خود بگذارد امشب نردبانش را

تو هم قربانی خشم خدایانی بیا ای نوح

به روی عرشه و پایین بیاور بادبانش را

قضا شد سینه ی سهراب را رستم بدراند

اگر حتی ببیند روی بازویش نشانش را

گمانم سوی گمراهی رود با پای خود شاعر

اگر ابلیس هم یک دم رها سازد عنانش را


3-

گفت

باید از یک جا شروع کرد

به آب زد

رودخانه را با خود برد..

***


شاعر اسفرايني : مهدي رمضاني

1361 - اسفراين


- تو 

دنيا را سياه تر از 

دودكش بخاري ها نقاشي كن

من

فكر مي كنم

كه روز از غروب بر نگشته است..

***



كتاب : تماما مخصوص

عباس معروفي

نشر گردون

***


فيلم: سينما پاراديزو

كارگردان: جوزپه تورناتوره

شماره 001

شاعر مهمان: مجید سعدآبادی

1362 - تهران

كتاب هاي منتشر شده: - دالان حاج مختار  - سربازي با گلوله برفي  - روزهاي اول دنيا - قزل آلای خال قرمز - گل فروش مسلمان


1-

سر سربازي را نشانه مي روم

نكند شاعر باشد

قلبش را نشانه مي روم

نكند عاشق باشد ؟

نه !

من نمي توانم

شعري براي جنگ بگويم

از شاعر به دشمن

از شاعر به دشمن

يكي از سرباز هايتان را بفرستيد

اين شعر را تمام كند..


2-

زندگی تاریک است

اما خوابم نمی برد 

شبیه دو  دست که مُچ انداخته اند 

گاهی به پهلوی چپ می افتم 

گاهی به پهلوی راست..


3-

به خورشید التماس کردم

برای چند لحظه بایستد

حرفهای من و این سایه

هنوز تمام نشده..

***


شاعر اسفرايني: محسن بيدوازي

1371 - اسفراين


- حتا اگر تمام روزهايم

با احتمال بوسيدن لبانت بگذرد

باز هم خوشبخت نيستم ؛

من هرشب ،

خواب خرس هاي قطبي اي را مي بينم

كه در ميان كوه هاي يخي

به يادت

هزاران شمع روشن كرده اند.

برگرد ؛

اينجا كسي در فكرهايش

برف مي بارد ..

***


كتاب : لبه تيغ

سامرست موام

نشر: فرزان روز

ترجمه: مهرداد نبيلي