شماره 015


شاعر اسفرايني : علي اصغر اميني


-ابرها که می آیند
تو پنهان می شوی اما من
سرک می کشم از روزنه ابرها


***

شاعر ميهمان: الهام اسلامي


1-

قوی نیستم اگر شعری می‌نویسم

باد قوی نیست اگر لباس‌های روی بند را تکان می‌دهد

غروب ساعت غمگینی است

نمی‌تواند حتی گلدانی را بیندازد

تا من از جایم بلند شوم

و غم کمی جابه‌جا شود

در خانه نشسته‌ام

زانوهایم را در آغوش گرفته‌ام

تا تنهایی‌ام کمتر شود

تنهایی‌ام

کمد پر از لباس

اتاقی که درش قفل نمی‌شود

تنهایی‌ام حلزونی است

که خانه‌اش را با سنگ کُشته‌اند


2-

زیبایی تو

سینی چای را برمی‌گرداند

 غمگینم

بی آنکه کودکی به دنیا آورده باشم، غمگینم

 مرا دوست داشته باش

چنان باورت می‌کنم

که شاخه‌هایت به شکستن امیدوار شوند

من دختر یک کشاورزم

آب باش و با من مهربانی کن

سرکشی نکن

قلب من از قدم‌های تو پیشی می‌گیرد

 بگذار شب بیاید و خیابان را خلوت کند

تا تو را در آغوش بگیرم

تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی‌ات کم نمی‌کند

همیشه چای می‌خوری و شعر می‌خوانی

صدای تو دلتنگم نمی‌کند

تنهایم می‌کند..



3-

نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم

اشرافی و غمگین

می خواهم کتان باشم

بر اندام زنی تنومند

که لب هایش

وقت بوسیدن ضربه می زنند

و نگاهش

وقت دیدن احاطه می کند

تمامی این روزها دلگیرند

من جغد پیری هستم

که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی

می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند

می ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران


افسردگی ام طبیعی است

اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود


نمی دانم اگر مرگ بیاید

اول گلویم را می فشارد

یا دلم را


آن روز کجای خانه نشسته بودم

که می توانستم آن همه شعر بگویم؟

کدام لامپ روشن بود؟

می خواهم آنقدر شعر بگویم

که اگر فردا مردم

نتوانی انکارم کنی

می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد

و زنان

هربار چیزی به آن اضافه کنند


امشب تمام نمی شود

امشب باید یکی از ما شعر بگوید

یکی گریه کند

در دلم جایی برای پنهان شدن نیست

من همه ی زاویه ها را فرسوده ام

دیگر وقت آن است که مرگ بیاید

و شاخ هایش را در دلم فرو کند


4-

گاهی می خندم

گاهی گریه می کنم

گریه اما بیشتر اتفاق می افتد

به هر حال آدم

یکی از لباس هایش را بیشتر دوست دارد

5-


جنگاورانی بر تن این غار ایستاده اند       

که آرزو دارند به خانه برگردند

پاهاشان را دراز کنند

چای بنوشند

اوستا بخوانند

و دیگر نقاشی نباشند..


شماره 014

شاعر اسفرايني : مهدي فريمان


-به انتها رسیده ام.

پشت سرم ،

اینجا وآنجا،

یک سبز موهوم از خاطرات با تو بودن،

روبرو دیوار .

مشت می زنم بر دیوار.

می شکند دستم،

می ترکد بغضم..


***

شاعر اسفرايني : اكرم احمدي زاده


-باد که از پنجره

بداخل بوزد

و قاب عکس کهنه

تکانی بخورد

یعنی 

فضا تغییر کرده 

و من

باز دلخوشم.


***

شاعر اسفرايني : مسعود لطفي


-تو كه رفتي

سرم گردويي شد

كه كلاغي آن را در جايي پنهان كرده

كلاغ مرده است و مورچگان از پوكي گردو به تنگ نيامدند

در تمام اين قرن ها

اميد داشتم 

از سرم درختي برويد.


***

شاعر مهمان :بهرنگ قاسمي


1-

در پیغامگیرِ تلفن مهربان است
و تمام دلتنگی ام را
مو به مو گوش می کند!
.
.
هر از چندگاهی خانه نباش
تا سیر درد و دل کنیم!


2-

دريا بهانه است

چشم هاى تو خداى تمامِ گريستن هاست

و دستهايت پيغمبرِ مظلومى ست

كه از ترسِ خداحافظى ها

به جيبم پناه آورده است!


3-

نزدیکت می شوم

بوی دریا میآید

دور که می شوم

صدای باران!

بگو تکلیف ام با چشمهایت چیست؟

لنگر بیاندازم عاشقی کنم

یا چتر بردارم و دلبری کنم؟!


4-

قزل آلایی غمگینم
که با توری سپید
در خانه ی بخت برگشته ای
عروس سفره شدم!


5-


دوست ام داشته باشی؟
و موهایت را 
به بادی که از لای انگشتانم عبور می کند
قرض بدهی؟
می توانی به نام ام تکیه کرده,
لباس ات را مرتب کنی,
قبل از سلام
آب گلویت را قورت بدهی 
و با صدایت
هزار نت به گلوی سه تار بریزی؟
عزیزم!
همه می دانند از دهان ات
صدای بوسه می آید
و چشم هایت
سکوت را به دریا تحمیل می کند
خوش به حالت که زنی
و خوش به حالت
که من دوست ات دارم!


6-


و موهايت زلال تر از باران هاى پاييز است
انگار آسمان
تو را هزار بار روی سرم
اَلَك كرده است!
زيبا؟
در من رودخانه اى در حالِ جريان است
و نامت در رگ ام جاريست
پُرم از تو
پُرم از يادت
آنگونه كه 
نه كم ايم و نه زياد
درست “لب به لب ايم”