يوسف علي يوسف نژاد

نگرانم

برای وبلاگی که رنجور و خسته است

 همچون وطنم

شعرهایم را مرور می کنم...

نه !

شاید سو تفاهمی آسمانم را بگیرد



در کجای جهان ایستاده ام اینگونه دست در گریبان؟

همیشه دیواری برای پیشانی بلند خورشید هست


داستانهایم را...؟

نه شاید چشمی نادرویش ...

آنگاه پسرانم ...

نگران زلزله هستم

 نگران علی رضا..

شاید بار دیگر بهار نباشد

کاش می گفتم


می اندیشم بعد از چنگیز چه بر سرزمینم گذشت؟

کودکان نیشابور در غربت بادبادکها...

آنگاه که چنگیز

آنگاه که پاییز..

حسن ابراهيم زاده

می بوسمت و تو باز می گویی، هــــــــــــا!

در پاســـــخ هر نیاز می گویی: هـــــــــــــا!


تا بوســـــــــه ی زوری ز تو می گیــــرم من

با عشوه ی سروناز می گویی: هـــــــــــــا!



موسي الرضا بهنام فر

کلافه ی زنگی که

نمی خورد

و اتفاقی

که هرگز نخواهد افتاد

اگر تو رضایت ندهی

اعدام می شوند نسل اندر نسل

هفت پشت به دنیا نیامده من

در پای

تختی که من و تو بارها قدکشیدیم

و دستمان به طاقچه زندگی اگر هم می رسید

طاقچه ها را دیگر

مجال نشستن بر دل دیوار ها نبود

کلافه ی

زنگی

که

می خورد هر لحظه مغزم را..

ربابه عليپور

دستانم

 به زبان ديگري ،

دكمه هاي پيراهنت را به خط گرفته است

و تو

مدام به لب هايم وصله مي زني!

محمد حسن بهنام فر

دردي عميق دور تني حلقه مي زند
در نقطه نقطه ي بدني حلقه مي زند

حجمي نگاه گوشه ي قلبي شكسته را
يك آن شبيه راهزني حلقه مي زند

آغوش خسته اي نفسش بند مي شود
در تار و پود پيرهني حلقه مي زند

مردي كنار خاطره اش قاب مي شود
اشكي ميان چشم زني حلقه مي زند