آن سال چقدر باران میریخت

از تن عریان ابر ها بر من

آن سال که ما می دویدیم

تا لحظه های شیرین پنج و نیم

و چه ساعت هایی که خودشان را می انداختند

میان من و باران

و عقربه هایی که پر شتاب می رقصیدند تا او

و چه بوسه هایی که می ریخت از لبانم

بر تن عریان باران

راستی شما این روزها

هیچ ندیده اید او را

تکیه بر چراغی

جایی

زیر باران....