احمد رضا حسن زاده
آن سال چقدر باران میریخت
از تن عریان ابر ها بر من
آن سال که ما می دویدیم
تا لحظه های شیرین پنج و نیم
و چه ساعت هایی که خودشان را می انداختند
میان من و باران
و عقربه هایی که پر شتاب می رقصیدند تا او
و چه بوسه هایی که می ریخت از لبانم
بر تن عریان باران
راستی شما این روزها
هیچ ندیده اید او را
تکیه بر چراغی
جایی
زیر باران....
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۲/۱۲ ساعت توسط ...
|