احمد حسن زاده

 نشسته ام

 بی تاب  بر این صندلی چوبی

مثل پرنده های نشسته بر افرای ان سوی دیوار

گاهی بوسه ای اهسته می افتد 

از لبانم

بر حجم خالی صندلی روبرو

چقدر دلم گرفته است

از دیوارها و پنجره ها

از این صندلی های خسته

واین میز

که خودش را می اندازد میان من و تو

و از این عقربه های لجوج ساعت دیواری

.... من هنوز نشسته ام

و چشمانم را دوخته ام

به وسوسه باز شدن در

سكينه نودهي

هر چه قد مي كشم

به سايه ي درختان نمي رسم

من خواب مي مانم

و سايه ها هر روز بزرگتر مي شوند