شماره 020

شاعر اسفرايني : سكينه نودهي


-حسادت ميكنم

به درخت همسايه

هميشه سرش شلوغ است

هيچ وقت مُسكن نمي خورد

دكتر نمي رود

حتي براي پرنده اي دانه نمي پاشد..


***

شاعر مهمان : رضا بروسان

1352 - مشهد

كتاب ها : "مرثیه درختی که به پهلو افتاده" - "یک بسته سیگار در تبعید " - "احتمال پرنده را گیج میکند"


1-

زمستان بود

بوسه آتش زدیم و گرم شدیم .


2-

منم که دوستت دارم

نه مردی که دستش را به نرده‌ها گرفته

نه باران پشت پنجره

منم که دوستت دارم

و غم

بشکه‌های سنگینی را

در دلم جابه‌جا می‌کند.


3-

بگو چکار کنم؟

با فلفلی که طعم فراق می دهد

با دردی که فصل را نمی شناسد

با خونی که بند نمی آید

بگو چه کار کنم؟

وقتی شادی به دم بادکنکی بند است

و غم چون سنگی

مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند

دلم شاخه ی شاتوتی

که باد

خونش را به در و دیوار پاشیده است.


4-

تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهایی در قطار

هزار نفر.


5-

حرف که می زنی انگار

سوسنی در صدایت راه می رود

حرف بزن

می خواهم صدایت را بشنوم

تو باغبان صدایت بودی

و خنده ات

دسته ی کبوتران سفیدی

که به یکباره پرواز می کنند.

تو را دوست دارم

چون صدای اذان در سپیده دم

چون راهی که به خواب منتهی می شود

تو را دوست دارم

چون آخرین بسته ی سیگار در تبعید.

تو نیستی و هنوز مورچه ها

شیار گندم را دوست دارند

و چراغ هواپیما در شب دیده می شود

عزیزم

هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد

از ریل خارج نمی شود .

و من گوزنی که می خواست

با شاخ هایش قطاری را نگه دارد.


***

كتاب : آموزش وزن 

نويسنده : سيد مهدي موسوي

ويژه اختتاميه اولين جشنواره مهرگان

"چشمت به بهار آلوده است"

اينجا كسي تو را خوب نمي شناسد.تقصير خودت است. خوب نيست قيل و قال بلد نباشي. هر چه از عرض شانه هايت حرف ميزنم دل كسي قرص نمي شود.كوچه پزشكان هميشه شلوغ است و بي فايده است هرچه از تو برايشان مي گويم . باور نمي كنند بعضي دكترها بي نسخه حال آدم را خوب مي كنند.باورشان نمي شود من با تو راه رفته ام و سردردم خوب شده است.موهاي سفيدم را نشان مي دهند و تو را متهم مي كنند.بايد بيايي و بفهماني شان دلم گرفته و بس حرف بزرگي ست ..
زماني همه چيز خوب بود.حالم خوب بود.مادرم را دوست داشتم و قرار نبود جز به رفتن به سركار و زنده ماندن به هر قيمتي به چيز ديگري فكر كنم.اما اين روز ها مادرم نگران است.فكر ميكند زودتر از پسر همسايه مان پير شده ام و حرفهايي مي زنم كه زياد قشنگ نيست.بايد بيايي و جواب مادرم را خودت بدهي.باور كن تعريفت را زياد كرده ام.چيزي نگفته ام جز سياهي دو چشم مهربانت .اما عادت كرده كه نگرانم باشد. هرچه توي گوشش خوانده ام كه دل با تو بود و بي خبر از سرنوشت آن آرام نمي شود..
باور كن نمي شود. به چند سال بعد كه فكر ميكنم.به كودكم و نوه هايم .به تختخوابي كه قرار است بنشينم و كنارش كودكاني  بعد از خودم را خواب كنم.باور كن كه نمي شود.من به طرز غافلگيرانه اي خوب مي خوابيدم.معادله را تو به هم زدي. نجيب و مهربان و آسمان زاد آمدي و تُن صدايم را عوض كردي.خواندنم را .قصه هايم شب هاي زيادي است ، تغيير كرده است .ديگر ساده به خواب نمي روم.موشكي اين نزديكي ها شليك نمي شود.و تلويزيون هر روز پنج وعده اعتراف ميكند تحريم ها بي فايده بوده اند. اما من نمي دانم چطور بايد بچه هايم را بخوابانم .بايد  قول بدهي.بايد قول بدهي آنقدر باشي تا خودت جواب بيداري كودكانم را بدهي. اينجا بمان كه نيست فراوان مجالها..
من اهل همين دور و برها هستم.همين كوچه هايي كه موهاي تو را سپيد مي كنند.و خيابان هايي كه عادت دارند بي اتفاق بزرگ  شوند . قهرمان نداشتم و  پست چي ها كوچه مان را با شماره ها به ياد مي اوردند . همسايه هايمان  منتظر رسيدن چيز تازه اي نيستند.كسي نمي آيد . اتفاقي نمي افتد. به بچه ها گفته اند عكس هاي ورزشي براي سلامتي  خوب است و اينكه هيچ بازيگري را از نزديك نديده ايم از خوش شانسي مان است. حالا فهميده ام تقصير تو بود و سياهي دو چشم مهربانت.تقصير تو بوداگر من توقعم از كوچه  بالا رفت.تقصير توست اگر از حادثه لبريزم .از فاجعه سرشار. توي روزنامه ها خوانده ام قهرمان ها در برابر مردمشان مسئولند.بايد بيايي و  مرا صدا بزني
بزرگ مي شوم
وقتي مرابه نام كوچكم صدا ميزني..

"مجتبي هژبري - شهريور 92"

.................................................................

نتايج اولين جشنواره شعر مهرگان

بخش كلاسيك:

1:محمد حسن بهنام فر

2:سكينه نودهي

3:فاطمه صالحي

4:فريبا شرافتي نژاد

بخش نو و سپيد

1:مسعود لطفي

2:مهدي رمضاني

3:محسن بيدوازي

4:امين احمدي زاده

بخش ويژه ( اسفراين )

1:موسي الرضا علي نيا

2:زهرا اسدالهي

3:خانم زحمتكش


** گزارش تصويري اختتاميه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

شماره 019

شاعر اسفرايني : محمد تقي بهنام فر


-ماه، پیشانی بلندش را ، وقت رفتن به جنگ می بوسید

صورتش گرم شرم بود اما، همسرش را قشنگ می بوسید

شهر در امتداد رفتن مرد، خویش را می کشید مثل پلنگ

نیمه شب بود و ماه کامل بود، ماه را آن پلنک می بوسید

نیمه شب بود و دشت مجنون بود، مرد در خاطرات طی می شد

پنجه هایش به گونه ی لیلی، دشت را با تفنگ می بوسید

آنطرف روی موج آتش و خون ،وحشت از خاک و از هوا می ریخت

نام با هیبتش در آن دوزخ، لرزه می بیخت ننگ می بوسید

و سیاوش گذشت از آن آتش، شعله ها یک به یک بهشت شدند

تشتی از خون گردنی بی سر، خاک را بی درنگ می بوسید

تشت، خون، ماسه، خاک، آری خاک، خاک ها جسم مرد را بردند

سال ها رد شدند و در این بین، خاک ها را کلنگ می بوسید

شهر ایستاده بود رو به زمین، نه پلنگی نه ماه نیمه شبی

آسمان خسته بود و پیر زنی، اشک می زاد و سنگ می بوسید

***

شاعر مهمان : رسول يونان


1-

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ نه سفری بی‌بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری


2-

هرشب دیر می‌رفتم به خانه

اعتراض داشتم

به حکومت پدر

به تفنگ برنو

به قل‌قل قلیان‌ها

و روز را بلندتر می‌خواستم

او یک شب عصبانی شد

و فردای آن شب

مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد

که نباید می‌کرد

حالا من، سال‌هاست

در خواب راه می‌روم.


3-

مثل اشیایی که در گوشه انبار تاریک افتاده اند

نمی توانم از خواب بلند شوم

کجایید ای دلایلی که

مر از خواب بیدار می کردید

چرا باز نمی شوی

ای دری که ناگهان باز می شدی

چرا برصورت من نمی تابی

ای نوری که ناگهان می تابیدی!؟

کجایید ای صداهای پاها!؟

نمی توانم از خواب بلند شوم.


4-

سال‌هاست

تلفنی در جمجمه‌ام زنگ می‌زند

و من

نمی‌توانم گوشی را بردارم

سال‌هاست شب و روز ندارم

اما بدبخت‌تر از من هم هست

او

همان کسی‌ست که به من زنگ می‌زند!