احمدرضا حسن زاده

پاییز بود شوکا یا زمستان؟

خوب یادم نیست

تو رفتی در یک سه شنبه  ، یا چهارشنبه بی تفاوت

و من روزها و هفته ها ، با چتر یا بی چتر

راه میرفتم زیر بارانی که بند آمده بود

روی برگ ها و شاید برف ها

که تب داشتند و آب میشدند

و من اندوه تمام این سالها را

به ورق پاره های دفترم می سپردم

و با تمام این خاطرات می آمیختم

امروز تمام شعر هایم پا به ماهند

چقدر حس خوبیست این شاعری

شوکا...

دانيال رشيدي

بودنت

مهتابي ست در شبهاي سياه

كه از گلي سرخ بازتاب مي كند

و نبودنت

كودكي ست در زمستان

كه از نداشتن دستكش

درون خود مچاله است.

سكينه نودهي

شاید رسیده  به این خانه پای تو

یا نه ,پریده دلم در هوای تو

سیمرغ های خیالت نشسته اند 

امشب کنار خیالم به جای تو

گفتم بهانه نکن دیر می شود

دل دل نمی کند آن دل برای تو

بت های خانه ی من را شکسته ای 

باید دوباره بمیرد ,خدای تو

گفتی مرا به خودت مبتلا نکن

باور نمی کنی شده ام مبتلای تو

نفرین به جای محبت سزای من

عشقی به وسعت دنیا, سزای تو

امشب دوباره گناهی نوشته ام

بی شک رسیده به این خانه پای تو

موسي الرضا بهنام فر

در شهر اگر برایمان جا می بود

بزم من و تو همیشه برپا می بود
 
ای کاش که هر لحظه ی بودن با تو
 
مانند شب بلند یلدا می بود

یوسف علی یوسف نژاد

 سرشارم از نگاه تو در انتهای راه

یعنی بخوان تمام دلم را از این نگاه


مغرور  کوهسار   پلنگانه ام    بیا

آهوتر از ختن به شکار شکوه ماه


آبی بزن به صورت گنجشکهای صبح 

رنگی بپاش روی کلاغان رو سیاه


 شادم کن از ترانه و لبخند و خاطره

مستم کن از دقایق زیبای گاه گاه!


 وحشی تر از جنون رسیدن به ساحلم

چون موجهای سرکش آغاز صبحگاه