آبشار پریشان در سر انگشتان کوه ،

گیسوان تو در دستان من ،

در هم آغوشی سایه و آفتاب لمیده در کرانه ی این رود

نگاه من غرق درآسمان چشم های نجیب تو

و عطر بوسه های پیاپی که آشفته کرده است خیال این آلاچیق را....

 

آهای حوای آلاچیق های دامنه های البرز

طلسم تقدیر را به تو پناه آورده است

این پیامبر خسته

تا خدای مونث آرامش را

در آغوش تو بجوید

واز سرچشمه های روشن وحی

در شیب پیراهن تو

                         بنوشد