سكينه نودهي

نقطه اي سياه شده ام

در تابلوي نقاشي اش

 سالهاي عقاب بودنم را

به لقاي ماندنم ، بخشيده ام..

حسن ابراهيم زاده

چــــــه اتّفـاق غـــــريبي در اين ديار افــتاد        

                                       كه گل به جرم قشنگي به دست خار افتاد

       و بلبلي كه دلـــــش از بــــــهار گلگون بود      

                                       قـــــفس به دوش پی باغ و نوبهار افتاد

    دلي كه از ملكـوتـــش يقــــين هــويدا بود    

                                        اســــير شك شد و در بنــــد انتــظار افتاد

         كسي كه نان شبش را به خون دل مي خورد        

                                       براي گريه فـــــروشي به احتـــــكار افتاد

               شـــــبان وادي ايـــــمن ز گــلّه غافل شد             

                                        عصــاي معجزه هايش به دست مار افتاد

         زبان عشـــق بريدند و گوش خــود را هم      

                                       شـــــب خماري از آنجا به چشم يار افتاد

              آهــــاي شـــيخ عباشوخ مفـــتي الفتوي            

                                       رســـــاله ات ز دهان شــــراب خوار افتاد

              فــضول امر و به معـــروف و نهي از منكر          

                                        به عشــــق خورده گرفت و از اعتبار افتاد

       " و من كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن "  

                                         كه از ســــــپيدي چشــــــمان روزگار افتاد

           دلم پياله شـرابي است لب به لب دستت      

                                       آهــــاي حضــرت ساقي، نگاهدار ، افتاد

يوسفعلي يوسف نژاد

آن شاخه ی رز که خیس باران شده بود

در پرده ی اشک باز پنهان شده بود

کافر صفتانه آسمان هم آن روز

با مقنعه ی ابر مسلمان شده بود

موسي الرضا بهنام فر

نگران من نباش

تو راه خودت را برو

من بارها این راه را برگشته ام..

مهدي رمضاني

مادرم

هر روز

چرک نوشته هایم را می شوید

تا سپید شوند..

محمد تقي بهنام فر

لبهای تو صحبت مرا می شکند

تنهایی و غربت مرا می شکند

لب روی لبم ببر که با هر نفست

کالای تو قیمت مرا می شکند

موسي الرضا بهنام فر

چقدر اختلاف دما دارند

این دو زمستانی که

در دوطرف پنجره

به تماشای من

 ایستاده اند..

اكرم احمدي زاده

گنجشکهای موازی

روی سیمهای موازی

در پناه هم می میرند

و صدایی از این طرف من  ، خسته می شود

ته می کشد

روی لبهای موازی تو

سیگار که روشن می شود

"دود "

علامت خوبی نیست..

 

مجتبي هژبري

اعتراف كن

چيزي از سياست خارجي نمي داني

كه راكتور هاي هسته اي چشمانت را

زير آفتابگردان مژه هايت

پنهان كرده اي..

جواد عزتی

سنگي از دستان تو مدت هاست
آرامش اين برکه را نمي آشوبد
بي تو کنايه ها شيشه هاي خانه ام را شکسته اند
ازديواري که اندازه ي نردبان ها کوتاه است
چه شبها که سارقاني از جنس تو
افکارم را
پا برهنه تا سر اين کوچه مي برند
و تا صبح زير همان تير چراغ که مي داني
قدم مي زنم
گاهي به داستان زندگيم فکر مي کنم
و علامت هاي سوالي که به قد کوتاهي ذهنم دهن کجي مي کنند
آيا از پنجره هاي اين خانه که نگاهم مي دارند
تا آن تير چراغ که نگاهت نمي تواند داشت
ابتدا و انتهاي دنيا معلوم نيست !؟
بي سنگ
بي دست
کنار همين برکه بايست
و به سيب هاي نچيده مان فکر کن
و اينکه فردا براستي
چقدر شبيه تو از خواب بيدار مي شوم
 

احمدرضا حسن زاده

پاییز بود شوکا یا زمستان؟

خوب یادم نیست

تو رفتی در یک سه شنبه  ، یا چهارشنبه بی تفاوت

و من روزها و هفته ها ، با چتر یا بی چتر

راه میرفتم زیر بارانی که بند آمده بود

روی برگ ها و شاید برف ها

که تب داشتند و آب میشدند

و من اندوه تمام این سالها را

به ورق پاره های دفترم می سپردم

و با تمام این خاطرات می آمیختم

امروز تمام شعر هایم پا به ماهند

چقدر حس خوبیست این شاعری

شوکا...

دانيال رشيدي

بودنت

مهتابي ست در شبهاي سياه

كه از گلي سرخ بازتاب مي كند

و نبودنت

كودكي ست در زمستان

كه از نداشتن دستكش

درون خود مچاله است.

سكينه نودهي

شاید رسیده  به این خانه پای تو

یا نه ,پریده دلم در هوای تو

سیمرغ های خیالت نشسته اند 

امشب کنار خیالم به جای تو

گفتم بهانه نکن دیر می شود

دل دل نمی کند آن دل برای تو

بت های خانه ی من را شکسته ای 

باید دوباره بمیرد ,خدای تو

گفتی مرا به خودت مبتلا نکن

باور نمی کنی شده ام مبتلای تو

نفرین به جای محبت سزای من

عشقی به وسعت دنیا, سزای تو

امشب دوباره گناهی نوشته ام

بی شک رسیده به این خانه پای تو

موسي الرضا بهنام فر

در شهر اگر برایمان جا می بود

بزم من و تو همیشه برپا می بود
 
ای کاش که هر لحظه ی بودن با تو
 
مانند شب بلند یلدا می بود

یوسف علی یوسف نژاد

 سرشارم از نگاه تو در انتهای راه

یعنی بخوان تمام دلم را از این نگاه


مغرور  کوهسار   پلنگانه ام    بیا

آهوتر از ختن به شکار شکوه ماه


آبی بزن به صورت گنجشکهای صبح 

رنگی بپاش روی کلاغان رو سیاه


 شادم کن از ترانه و لبخند و خاطره

مستم کن از دقایق زیبای گاه گاه!


 وحشی تر از جنون رسیدن به ساحلم

چون موجهای سرکش آغاز صبحگاه

اكرم احمدي زاده

مردی که

باد را قسمت می کرد

فصل خرمنِ

 خدا

در جیبهایش

پنهان بود

مهدي رمضاني

تالاپ!

قرص ماه در حوض افتاد

و قورباغه هاي گرسنه

دهان باز كردند...

اسما دلبری

فقط از تمام انگشت های گیج سرشارم
فقط سالهاست مرده ام
این روزها که شکفتن هر چیز
سهم ناگوار بیهوده ایست
و ایستادن روی ارتفاع این قارچ های سمی
شبیه ریزش دردناک 
از تمام واژه های پر ناله
زیرناخن استخاره های هر سویی
سالهاست ،رازهای افسرده بیکارند
و شهر جای پای خطوط مشوش است
تا هزاران هزار
آسمان بی تقصیر
هم بستر بی رویا بپوسند
پشت پلک همین پنجره ها مه وسعت داشت
تا سقف زخم های خیالیم
و حالا که ریگ کوچک تنهاییست مرگ،
در دوردستهای هیچ
شرجی بودن
زیر خاک گلدان تنهایی در شب
فقط از تمام انگشت های گیج سرشارم
فقط سالهاست مرده ام

جواد عزتي

بگذاريم كمي ترس نگاهمان كند

وقتي همه خاصيت سيب را مي دانيم

اينجا

همه

زير درخت سيب جاذبه را كشف مي كنند

وقتي قطار سوت مي كشد

كسي كه روي ريل ايستاده است

به ترس نگاه مي كند

به ترس مي خندد

و

به تو فكر مي كند

به نيوتن

و 

زميني كه بي تو

ديگر جاذبه ندارد.


احمد حسن زاده

 نشسته ام

 بی تاب  بر این صندلی چوبی

مثل پرنده های نشسته بر افرای ان سوی دیوار

گاهی بوسه ای اهسته می افتد 

از لبانم

بر حجم خالی صندلی روبرو

چقدر دلم گرفته است

از دیوارها و پنجره ها

از این صندلی های خسته

واین میز

که خودش را می اندازد میان من و تو

و از این عقربه های لجوج ساعت دیواری

.... من هنوز نشسته ام

و چشمانم را دوخته ام

به وسوسه باز شدن در

سكينه نودهي

هر چه قد مي كشم

به سايه ي درختان نمي رسم

من خواب مي مانم

و سايه ها هر روز بزرگتر مي شوند

رباب عليپور

بوی ُ نا ُ گرفته ام

و از آن شب بارانی

چشمهایم را دیگر نشسته ام

کودکی هایم از همین پنجره روبرو

خودکشی کردند و

سپیدی موهایم برابر لرزش دستانم

به بلوغ رسیده است

اتاق بوی ُ نا ُ گرفته است که نه !

بوی توقف زمین و زمان در من

 که آرام

که بی صدا صحنه را ترک کرده ام !

اتاق بلند بلند می خندد

به

ناتمام دیالوگ هایت

 بازیگری نمانده است!

  او که همیشه می بارد و... 


مرضيه محمودنيا

مسیح نمی خواهم

تا ایمان بیاورم به معجزه

باورهایم را به صلیب می کشم

روبرویشان رکعتی درنگ می کنم

تا عبودیت قضا شده ام ادا شود

و اکنون در فصلی که پیامبران

وحی را بیگانه اند

گلو گلو انتظار می بلعیم

شاید فردا دخترکانمان مریم بزایند

 

فاطمه نودهي


نرسيده گازت مي زنم

و چشمان هرزه ام

به دنبالت

تمامي كوچه ها را

پرسه مي زند.

...

لال مادرزاد شده ام

براي شهادتي دروغ

درخودم..

يوسفعلي يوسف نژاد

چشمت به بهار آلودست

-کلاغهای پیر به تو حساسیت دارند!-

در روزگار انکار رنگها

فقط شکوفه ها می دانند

اردیبهشت چه خواهد پوشید

 

مجيد نصرآبادي

اين توله ي كدام حيوان است

كه پنجه در پنجه

 با من بزرگ مي شود

و شانه به شانه

بالا مي آيد

در ارتفاع چشم هايم

 

همزاد من

كه از پستان ديگر مادرم شير خورده

پا به پاي من

 در تمام آرزو هايم دويده

و نفس هايم  را

 به شماره ي بازدم هايم شمرده است

 

اين توله

 كه قد كشيده

به طول روزهاي بلند تابستان

 و شب هاي تار زمستان

تصوير جواني ام را در آيينه جويده

و اندام پلشتش

 تا بستر رويا هايم  به ابتذال خزيده است

 

من

 بارها كه لبان يأس آلودش

بر لبانم چنبره زده،

به خاك افتادنم را

 در برق چشمانش ديده ام 

و سرماي بازدمش را

 تا  اندرون فرو برده ام

 

دريغا

دير سالي است كه

 با من زيسته است

                        اين مرگ

اكرم احمدي زاده

تا زانوانم در شب فرو رفته ام

دشت آرام

در امتداد جاده لمیده

کسی عبور آزادانه مرا

غارت نمی کند

سميه حسين زاده

و باز هم ستاره و هواي خواندن غزل

تفالي به حافظ و خداي خواندن غزل

تمام پيكرم سكوت و نيتي به نام دل

و من بگوش مي شوم براي خواندن غزل

چه حسن مطلعي خدا!هميشه حسن تو فزون

و محو مي شوي تو در فضاي خواندن غزل

چه چشم و قد وقامتي كه دل ربوده از همه

و مي برد مرا زخود صداي خواندن غزل

در عمق جان و دل من نشست اين غزل و شد

تمام دل تمام جان فداي خواندن غزل

تورا به جان اين غزل دوباره هم بيا بخوان

كه باز هم ستاره و هواي خواندن غزل

معصومه قدردان

ديگر چه فرق مي كند  نام پدرم چيست؟

بابا كه آب نداد ، باران چه ببارد چه نبارد ، گلوي باغچه تر نيست.

بابا كه نان نداد ، تنها انار باغچه مان فروشي ست.

نمي دانم ديوارهامان رشد نكرد يا من بلند شدم.

حالا آنطرف ديوار توي حياطمان جا خوش كرده.

بابا كه نيايد ، سيگار بي آنكه بحث قشنگي باشد دود مي شود.

...

من جاخوش كرده بودم سالهاي زيادي ميان چند روز تو

چند ساله بودم ؟ يادم نمي آيد 

آنقدر مي شد كه صورتم قد بكشد و موهايم روي پيشاني گناه كند.

باغچه توي سرم حفر كرده اي كه ريشه هاي انار ميان چشمانم رشد مي كند.

شايد حذف شده اي در نگاه دختري كه كودكي اش را بي كوچه و كوچه را بي تو دويده.

بابا كه نيايد ، بگذار كفشهايم توي دبستان بمانند.

چه كسي مي فهمد ، نگاهم ريشه دارد ، وقتي چشمهايم بسته باشند.

مرا از روي شباهتم به تو نمي شناسند

ديگر چه فرق مي كند نام پدرم چيست؟

يوسفعلي يوسف نژاد

از سقف نگاهت شیطان چکه می کند

پرنده ی استوایی من!

تو عامل گرم شدن زمینی در این فصل سرما

شیطان اگر می دانست

سیبهایت سهم آدم می شود

 هرگز فریبت نمی داد!