سكينه نودهي
در تابلوي نقاشي اش
سالهاي عقاب بودنم را
به لقاي ماندنم ، بخشيده ام..
چــــــه اتّفـاق غـــــريبي در اين ديار افــتاد
كه گل به جرم قشنگي به دست خار افتاد
و بلبلي كه دلـــــش از بــــــهار گلگون بود
قـــــفس به دوش پی باغ و نوبهار افتاد
دلي كه از ملكـوتـــش يقــــين هــويدا بود
اســــير شك شد و در بنــــد انتــظار افتاد
كسي كه نان شبش را به خون دل مي خورد
براي گريه فـــــروشي به احتـــــكار افتاد
شـــــبان وادي ايـــــمن ز گــلّه غافل شد
عصــاي معجزه هايش به دست مار افتاد
زبان عشـــق بريدند و گوش خــود را هم
شـــــب خماري از آنجا به چشم يار افتاد
آهــــاي شـــيخ عباشوخ مفـــتي الفتوي
رســـــاله ات ز دهان شــــراب خوار افتاد
فــضول امر و به معـــروف و نهي از منكر
به عشــــق خورده گرفت و از اعتبار افتاد
" و من كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن "
كه از ســــــپيدي چشــــــمان روزگار افتاد
دلم پياله شـرابي است لب به لب دستت
آهــــاي حضــرت ساقي، نگاهدار ، افتاد
من بارها این راه را برگشته ام..
هر روز
چرک نوشته هایم را می شوید
تا سپید شوند..
روی سیمهای موازی
در پناه هم می میرند
و صدایی از این طرف من ، خسته می شود
ته می کشد
روی لبهای موازی تو
سیگار که روشن می شود
"دود "
علامت خوبی نیست..
چيزي از سياست خارجي نمي داني
كه راكتور هاي هسته اي چشمانت را
زير آفتابگردان مژه هايت
پنهان كرده اي..
شوکا...
مهتابي ست در شبهاي سياه
كه از گلي سرخ بازتاب مي كند
و نبودنت
كودكي ست در زمستان
كه از نداشتن دستكش
درون خود مچاله است.
گفتم بهانه نکن دیر می شود
دل دل نمی کند آن دل برای تو
بت های خانه ی من را شکسته ای
باید دوباره بمیرد ,خدای تو
گفتی مرا به خودت مبتلا نکن
باور نمی کنی شده ام مبتلای تو
نفرین به جای محبت سزای من
عشقی به وسعت دنیا, سزای تو
امشب دوباره گناهی نوشته ام
بی شک رسیده به این خانه پای تو
سرشارم از نگاه تو در انتهای راه
یعنی بخوان تمام دلم را از این نگاه
مغرور کوهسار پلنگانه ام بیا
آهوتر از ختن به شکار شکوه ماه
آبی بزن به صورت گنجشکهای صبح
رنگی بپاش روی کلاغان رو سیاه
شادم کن از ترانه و لبخند و خاطره
مستم کن از دقایق زیبای گاه گاه!
وحشی تر از جنون رسیدن به ساحلم
چون موجهای سرکش آغاز صبحگاه
باد را قسمت می کرد
فصل خرمنِ
خدا
در جیبهایش
پنهان بود
قرص ماه در حوض افتاد
و قورباغه هاي گرسنه
دهان باز كردند...
وقتي همه خاصيت سيب را مي دانيم
اينجا
همه
زير درخت سيب جاذبه را كشف مي كنند
وقتي قطار سوت مي كشد
كسي كه روي ريل ايستاده است
به ترس نگاه مي كند
به ترس مي خندد
و
به تو فكر مي كند
به نيوتن
و
زميني كه بي تو
ديگر جاذبه ندارد.
نشسته ام
بی تاب بر این صندلی چوبی
مثل پرنده های نشسته بر افرای ان سوی دیوار
گاهی بوسه ای اهسته می افتد
از لبانم
بر حجم خالی صندلی روبرو
چقدر دلم گرفته است
از دیوارها و پنجره ها
از این صندلی های خسته
واین میز
که خودش را می اندازد میان من و تو
و از این عقربه های لجوج ساعت دیواری
.... من هنوز نشسته ام
و چشمانم را دوخته ام
به وسوسه باز شدن در
به سايه ي درختان نمي رسم
من خواب مي مانم
و سايه ها هر روز بزرگتر مي شوند
بوی ُ نا ُ گرفته ام
و از آن شب بارانی
چشمهایم را دیگر نشسته ام
کودکی هایم از همین پنجره روبرو
خودکشی کردند و
سپیدی موهایم برابر لرزش دستانم
به بلوغ رسیده است
اتاق بوی ُ نا ُ گرفته است که نه !
بوی توقف زمین و زمان در من
که آرام
که بی صدا صحنه را ترک کرده ام !
اتاق بلند بلند می خندد
به
ناتمام دیالوگ هایت
بازیگری نمانده است!
او که همیشه می بارد و...
تا ایمان بیاورم به معجزه
باورهایم را به صلیب می کشم
روبرویشان رکعتی درنگ می کنم
تا عبودیت قضا شده ام ادا شود
و اکنون در فصلی که پیامبران
وحی را بیگانه اند
گلو گلو انتظار می بلعیم
شاید فردا دخترکانمان مریم بزایند
نرسيده گازت مي زنم
و چشمان هرزه ام
به دنبالت
تمامي كوچه ها را
پرسه مي زند.
...
لال مادرزاد شده ام
براي شهادتي دروغ
درخودم..
-کلاغهای پیر به تو حساسیت دارند!-
در روزگار انکار رنگها
فقط شکوفه ها می دانند
اردیبهشت چه خواهد پوشید
اين توله ي كدام حيوان است
كه پنجه در پنجه
با من بزرگ مي شود
و شانه به شانه
بالا مي آيد
در ارتفاع چشم هايم
همزاد من
كه از پستان ديگر مادرم شير خورده
پا به پاي من
در تمام آرزو هايم دويده
و نفس هايم را
به شماره ي بازدم هايم شمرده است
اين توله
كه قد كشيده
به طول روزهاي بلند تابستان
و شب هاي تار زمستان
تصوير جواني ام را در آيينه جويده
و اندام پلشتش
تا بستر رويا هايم به ابتذال خزيده است
من
بارها كه لبان يأس آلودش
بر لبانم چنبره زده،
به خاك افتادنم را
در برق چشمانش ديده ام
و سرماي بازدمش را
تا اندرون فرو برده ام
دريغا
دير سالي است كه
با من زيسته است
اين مرگ
تا زانوانم در شب فرو رفته ام
دشت آرام
در امتداد جاده لمیده
کسی عبور آزادانه مرا
غارت نمی کند
و باز هم ستاره و هواي خواندن غزل
تفالي به حافظ و خداي خواندن غزل
تمام پيكرم سكوت و نيتي به نام دل
و من بگوش مي شوم براي خواندن غزل
چه حسن مطلعي خدا!هميشه حسن تو فزون
و محو مي شوي تو در فضاي خواندن غزل
چه چشم و قد وقامتي كه دل ربوده از همه
و مي برد مرا زخود صداي خواندن غزل
در عمق جان و دل من نشست اين غزل و شد
تمام دل تمام جان فداي خواندن غزل
تورا به جان اين غزل دوباره هم بيا بخوان
كه باز هم ستاره و هواي خواندن غزل
بابا كه آب نداد ، باران چه ببارد چه نبارد ، گلوي باغچه تر نيست.
بابا كه نان نداد ، تنها انار باغچه مان فروشي ست.
نمي دانم ديوارهامان رشد نكرد يا من بلند شدم.
حالا آنطرف ديوار توي حياطمان جا خوش كرده.
بابا كه نيايد ، سيگار بي آنكه بحث قشنگي باشد دود مي شود.
...
من جاخوش كرده بودم سالهاي زيادي ميان چند روز تو
چند ساله بودم ؟ يادم نمي آيد
آنقدر مي شد كه صورتم قد بكشد و موهايم روي پيشاني گناه كند.
باغچه توي سرم حفر كرده اي كه ريشه هاي انار ميان چشمانم رشد مي كند.
شايد حذف شده اي در نگاه دختري كه كودكي اش را بي كوچه و كوچه را بي تو دويده.
بابا كه نيايد ، بگذار كفشهايم توي دبستان بمانند.
چه كسي مي فهمد ، نگاهم ريشه دارد ، وقتي چشمهايم بسته باشند.
مرا از روي شباهتم به تو نمي شناسند
ديگر چه فرق مي كند نام پدرم چيست؟
از سقف نگاهت شیطان چکه می کند
پرنده ی استوایی من!
تو عامل گرم شدن زمینی در این فصل سرما
شیطان اگر می دانست
سیبهایت سهم آدم می شود
هرگز فریبت نمی داد!