شماره 021

شاعر اسفرايني : محمد قرباني رضايي
-وقتی دورت میچرخم
زمین حتی
به دور خودش نمی چرخد
با نفسهایت
بادوحشی می شود
و نفسهایش به شماره می افتد
دستهایت را که می گیرم
ماه دستانخورشید را رها می کند
و از شرم رسواییش خاموش می شود
نگرانی چرا؟!
میترسی قدم بزنیم
راه شیری گم شود
بیا
آخر قول داده است
دنیای جدیدی برایمان بخرد.
اگر فقط
گونه هایش را عاشقانه ببوسیم.
***

شاعر مهمان : محمد علي بهمني
1-
هرصبح باشنیدن یک عطسه
می ایسیتم که حادثه از خانه بگذرد
آنگاه دنبال آن به راه می افتم.
2-
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب.
3-
رسیده که باشی
طعم ات اشتهای خاک را باز میکند
نارس هم - فرقی نمی کند
تنها بی اشتها جویده می شوی.
تو آینه نیستی ؟ یا...
خود را نمی بینم!
تو آیینه نیستی؟
یامن وجود ندارم
4-
ساده بگم دهاتی ام
اهل همین نزدیکیا
همسایه روشنی و هم خونه تاریکیا
ساده بگم ساده بگم
بوی علف میده تنم
هنوز همون دهاتیم
با همه شهری شدنم
باغ غریب ده من
گلهای زینتی نداشت
اسب نجیب ده من
نعلای قیمتی نداشت
اما همون چهار تا دیوار
با بوی خوب آاگلش
اما همون چن تا خونه
با مردم ساده دلش
برای من آه عکسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم
برای من آه شهریم از اون هوا دل بریدم
دنیاییه آه دیدندش
اگرچه مثل قدیما
راه درازی نداره
اما می دونم آه دیگه
دنیای خوب سادگی
به من نیازی نداره.
5-
اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا كم است
اكسیر من نهاینكه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این كیمیا كم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا كه از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای كاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست
6-
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
كه در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست كه در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست