شماره 023

شاعر اسفرايني : محترم سعيدي
-مانتوي مشكي قديمي را، روي پيراهن تو مي پوشم
مثل هر روز توي فنجانت، پشت هم چاي تلخ مي نوشم
طول شب را تمام بي خوابم، با همين چشم هاي پف كرده
صبح را نيز همچنان و هنوز، محو حزن صداي گوگوشم
جاي دستت به روي بازوهام، نبض مي زد به زير انگشتم
خيره ماندم در آينه به خودم، به خودم در ميان آغوشم
"لطف داري كه عاشقم هستي، لطفاَ از اين به بعد لطفي كن..."
بغض نشكفته را فرو خوردم، با طنين صدات در گوشم
مقنعه، شال، روسري بايد، پوششي روي سر بيندازم
هديه ي تو به من هنوز اينجاست، باز شال سفيد مي پوشم
***
شاعر مهمان : نجمه زارع
1361-كازرون
1-
وقتی دلم به سمت تو مایل نمیشود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمیشود
دیوانهام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانهی تو است که عاقل نمیشود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیهای
از آسمان فاصله نازل نمیشود
خط میزنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمیشود؟
میخواستم رها شوم از عاشقانهها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود
تا نیستی تمام غزلها معلّق اند
این شعر مدتیست که کامل نمیشود
2-
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…
وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفتههای «هِگِل» بود و ما دو تا…
روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
افتاد روی میز ورقهای سرنوشت
فنجان و فال و بیبی و دِل بود و ما دو تا
کمکم زمانه داشت به هم میرساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چهقدر سرد و کسل بود و ما دو تا،
از خواب میپریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…
3-
قلبت که میزند، سر من درد میکند
این روزها سراسر من درد میکند
قلبت که ... نیمهی چپ من تیر میکشد
تب کرده، نیم دیگر من درد میکند
تحریک میکند عصب چشمهام را
چشمی که در برابر من درد میکند
شاید تو وصلهی تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد میکند
هی سعی میکنم که تو را کیمیا کنم
هی دستهای مسگر من درد میکند
دیر است پس چرا متولد نمیشوی؟!
شعر تو روی دفتر من درد میکند
4-
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
***
...................................................................................................................................
با درود
لطفا براي اولين شماره نشريه داخلي انجمن شعر جوان و كارگاه داستان اسفراين ، شعر و يا داستاني از خودتان ارسال نماييد.
-شعر و داستانهايي كه خوانده نشده اند در اولويت هستند.
-آماده دريافت هرگونه مطلب مرتبط با ادبيات از جمله سرمقاله هستيم.
-در صورت امكان به همراه اثر عكسي از خودتان ارسال نماييد.
-نشريه آماده دريافت عكسهاي هنري اعضا جهت كار در نشريه ميباشد.
-ميتوانيد از طريق نظر خصوصي در وبلاگ و يا آدرس ايميل
calimura@yahoo.com
آثار و عكس هاي خودتان را ارسال نماييد.
با تشكر فراوان