شماره 022

شاعر اسفرايني : مجتبي هژبري
-دو انگشت
كه معلوم نيست كجا را نشان مي دهند
و يك مرد
كه با لذت به سيگارش پُك مي زند
حتما زني را در ته ريشش
گم كرده
كه هر چه پوستش را زير و رو مي كند
غبار بيشتري
همه چيز را مي پوشاند
دو انگشت
كه هر چه منتظر مانده اند
آتش سيگار ها
زور شان به
آب كردن زمستان نرسيده است
آنقدر ادامه داده اند
تا حفره هايي خاكستري
روي پيرهني كه قبلا سفيد بوده
پيرهني كه خط اتويش گم شده
در رفت و امد آدم هايي كه
از تصاحب زن نا اميد نمي شوند
گم شده در رفت و آمد آدم هايي
كه او نيستند
دو
سه
و
حتي پنج انگشت
كه هر قدر تكان مي خورند
مزرعه اي زير و رو نمي شود
چون نسيمي كه
ريش هاي مرد را خنك ميكند
و آتش سيگار را بيشتر.
***
شاعر ميهمان : مژگان عباسلو
1-
بیا با هم گم شویم
من در لباسهای گشادم
تو در خیالاتت
من کفشهای پاشنه بلندم را دور میاندازم
تا تق تق خوشبختیام پاسبانها را خبر نکند
تو کتابهایت را
چرا که برای دوست داشتن من
به قلب نیاز داری نه علم،
بیا با هم فرار کنیم
از تنهایی
که در لباسهای گشاد جا برایش بیشتر است.
2-
به من نگو وقتی که رفتم صبور باش؛
به کسی که شنا نمیداند
نمیگویند در غرقشدن عجله نکن!
بی صدا برو و در را پشت سرت ببند
تا من صدای آن پرنده را نشنوم
که نمیداند یک نفر با رفتنش
میتواند یک شهر را از سکنه خالی کند.
تا تو به ایستگاه برسی
این خانه در سکوت غرق شدهاست.
3-
سالها بعد میفهمی
آنچه به تو برنمیگردد
جوانی و زیباییات نیست،
آنچه به تو برنمیگردد
منم که تو را
پیر و زشت هم
میپرستیدم.
4-
در گلوی من ابر کوچکی ست
می شود مرا بغل کنی؟
قول می دهم
گریه
کم کند.
5-
بیا
و معجزه باش؛
مگر بهار
جز آمدن
چه کار میکند؟