شماره 027
شاعر اسفرايني: معصومه قدردان
- شبيه تيتراژ آخر يك فيلم شده ام!
برگردانم
كجا گلوله خوردم؟!
***

شاعر ميهمان : ناهيد عرجوني
1-
ای خدای بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفن کمی آن طرف تر !
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه! کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب...
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
و تو هنوز خشمگین نبودی
و من آرامبخش نمی خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی !
ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفن پایت را بردار
می خواهم تی بکشم !
2-
دنیای کوچکی ست
تو روزهایت را بر می داری
با تکه هایی از من
که ریخته است روی خاک
من مرزها را
خط می زنم از کتاب ها
از موهایم که عاشق بود !
پدر گفت کوتاهش کن
اصلا ببر صدای این اسب های لعنتی را
ما مال این سرزمین نیستیم می فهمی؟
من تکه ای از زمین را جابجا کردم
کمی از خاک های پدر را آوردم
و ریختم پای شمعدانی ها
و ریختم روی آسفالت های بدقواره ی این شهر
و ریختم توی صورت بچه هایی که
به مادر بزرگ گفتند ارمنی
ومی خندیدند
پدر گفت وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد
و بعد ادامه نداد
من ریشه هایم جایی پیش تو بود
و شیهه هایم را
تنها اسب های غریبه دوست داشتند
اسب هایی که مال هیچ سرزمینی نبودند
من به ریشه هایم فکر می کردم توی مدرسه
توی مقنعه
وقتی که بوی خون
توی سرود ملی و مارش های پیروزی
دیوانه ام میکرد
من فکر می کردم زمین چه قدر ابله است
که می گذارد تکه تکه اش کنند
و سیاستمدارها
که نمی گذارند سربازهای عاشق
شجاع نباشند در مقابل مرگ
من حتا پیش خودم فکر می کردم
حتما توی کله ی خانم مدیر
گچ ریخته اند
که می گوید
جنگ غنیمت است
و موهای ما به دشمن کمک می کند !
من دم اسبی ام را باز می کردم توی کلاس
و اسب ها شیهه می کشیدند
پدر می گفت
وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد
من به تو فکرمی کردم که جای دیگری بودی
و از خون بدت می آمد
و از سیاستمدارها
که نمی گذاشتند سربازهای عاشق از جنگ بترسند !
3-
می گویند برای خودت مردی شده ای
از مرز می گذری
بی آنکه فرمان ایست تو را بترساند
مردی شده ای که نمی ترسی از گلوله های سر به هوا
واز هوای روزهایی که گردباد
پنجره ها را کور می کند
................................................
دیگر برایم شعرننویس
عاشقانه هایت را خرج تفنگی کن
که رد قلب می گیرد
وته مانده ی سیگارهایت را
بکش بر دیوار روزهایی که دورشده ایم از هم
................................................
نامه های مرادور بیانداز
نگذار جیب پیراهن ضد گلوله ات
در ازدحام پرنده وباران
بالا بیاورد
.............................................
برای من
که نه
می گویند برای خودت مردی شده ای
4-
دوباره به من دروغ بگو
بگو که رویاهایت
میان مرگ و من
پرسه نمیزند
تنات را چند بار خلاصه کردهای
میان تن آب و طناب؟
چند بار مرد شدهای
به مرگ فکر کردهای
چند بار به من
به پیراهنام که نباشد
دروغ بگو قهرمان
مگر یک مرد
چقدر میتواند
راست بگوید؟
5-
مگر چند بار دیگر به دنيا مي آيم
که یکی را بدون تو
بدون لبخندت
برسانم به انتها
و بارهای دیگر
با دست هایی که خاک شده اند
دوباره برویم به روی زمینی که رد می شوی
و باد که می آید
برساند به پيراهنت
كه اين گرد و خاك
چقدر عاشق آغوش تو بوده ست
يك بار منصفانه نيست زندگي
كم است براي من كه گم ات كردم
در اولين نشانه كه داشتم
و آن لحن صدايت بود
كه در ازدحام خيابان
در لحظه محو شد
و رهگذران
روي لحن تو
آن قدر در آمد و شد بودند
كه گم كردن ات بديهي بود
درست مثل اين كه بديهي است
تو گم شده اي
من پير مي شوم
و مرگ كه مي رسد
فكر مي كند
چقدر شبيه حرف هاي ناتمام
باز مانده است دهانم