شماره 019
شاعر اسفرايني : محمد تقي بهنام فر
-ماه، پیشانی بلندش را ، وقت رفتن به جنگ می بوسید
صورتش گرم شرم بود اما، همسرش را قشنگ می بوسید
شهر در امتداد رفتن مرد، خویش را می کشید مثل پلنگ
نیمه شب بود و ماه کامل بود، ماه را آن پلنک می بوسید
نیمه شب بود و دشت مجنون بود، مرد در خاطرات طی می شد
پنجه هایش به گونه ی لیلی، دشت را با تفنگ می بوسید
آنطرف روی موج آتش و خون ،وحشت از خاک و از هوا می ریخت
نام با هیبتش در آن دوزخ، لرزه می بیخت ننگ می بوسید
و سیاوش گذشت از آن آتش، شعله ها یک به یک بهشت شدند
تشتی از خون گردنی بی سر، خاک را بی درنگ می بوسید
تشت، خون، ماسه، خاک، آری خاک، خاک ها جسم مرد را بردند
سال ها رد شدند و در این بین، خاک ها را کلنگ می بوسید
شهر ایستاده بود رو به زمین، نه پلنگی نه ماه نیمه شبی
آسمان خسته بود و پیر زنی، اشک می زاد و سنگ می بوسید
***

شاعر مهمان : رسول يونان
1-
اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز میکشم و میمیرم
مرگ نه سفری بیبازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ دوست نداشتن توست
درست آن موقع که باید دوست بداری
2-
هرشب دیر میرفتم به خانه
اعتراض داشتم
به حکومت پدر
به تفنگ برنو
به قلقل قلیانها
و روز را بلندتر میخواستم
او یک شب عصبانی شد
و فردای آن شب
مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد
که نباید میکرد
حالا من، سالهاست
در خواب راه میروم.
3-
مثل اشیایی که در گوشه انبار تاریک افتاده اند
نمی توانم از خواب بلند شوم
کجایید ای دلایلی که
مر از خواب بیدار می کردید
چرا باز نمی شوی
ای دری که ناگهان باز می شدی
چرا برصورت من نمی تابی
ای نوری که ناگهان می تابیدی!؟
کجایید ای صداهای پاها!؟
نمی توانم از خواب بلند شوم.
4-
سالهاست
تلفنی در جمجمهام زنگ میزند
و من
نمیتوانم گوشی را بردارم
سالهاست شب و روز ندارم
اما بدبختتر از من هم هست
او
همان کسیست که به من زنگ میزند!