شماره 012

شاعر اسفرايني : زهرا اسداللهي


-رد پاي او بر

خوابهايش جا مانده

شب از راه پله عبور كرد

و

زن با تنهايي اش همبستر است

افسوس

كه او در بيداري زن نيست..


***

شاعر اسفرايني : مهدي رمضاني


-در شهر 

دلمان به پارك خوش بود

كه پليس

آن را هم ممنوع كرد!


***

شاعر اسفرايني : محسن بيدوازي


-تصميم

نشاندن تبسم بر لبان توست

لبخندت

آزادي را به جهان باز مي گرداند..


***

شاعر اسفرايني : هانيه نجاتي


-شب 

سفيد باشد

يا

روز سياه

از سنگ گلي نمي رويد

وقتي عينك دودي

با عصاي سفيد بيگانه است..


***

شاعر اسفرايني : محمد قرباني رضايي


-هزاران

طبل عاشورا

درونم تپيدند

وقتي

كلامت را به آتش كشيدند..


***

شاعر مهمان : سعدي


-قیامت می​کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرهایی

 

-تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی


-به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی


-گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی

مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی


-دعایی گر نمی​گویی به دشنامی عزیزم کن 

که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی


-گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد 

چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی


-چو می‌دانستی افتادن به ناچار   

نبایستی چنین بالا نشستن  

به پای خویش رفتن به نبودی   

کز اسب افتادن و گردن شکستن؟


-سخن گفته دگر باز نیاید به دهن   

اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد  

تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن   

که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد 


-دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت  

همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد  

ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست   

دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد


-با گل به مثل چو خار می‌باید بود  

 با دشمن، دوست‌وار می‌باید بود  

خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود   

در پرده روزگار می‌باید بود


-هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد   

در وهم نیاید که چرا می‌بخشد  

بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد   

ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد


-علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد   

دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست  

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز  

وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست


-آیین برادری و شرط یاری   

آن نیست که عیب من هنر پنداری  

آنست که گر خلاف شایسته روم   

از غایت دوستیم دشمن دار


-آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست   

پنداشت که مهلتی و تأخیری هست  

گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند   

گو رخت منه که بار می‌باید بست


.....................................................

-31 فروردين ماه ، 13 آوريل زادروز سعدي شيرازي بر شاعران بزرگوار مبارك باد.

-انتخاب جناب آقاي موسي الرضا بهنام فر بعنوان مسئول جديد انجمن در انتخابات روز چهارشنبه را به ايشان تبريك ميگوييم.به اميد رونق شعر و روزهاي بهتر.

-از زحمات جناب آقاي حسن زاده كه در مدت مسئوليت شان نهايت تلاششان را براي ارتقا انجمن انجام دادند به نوبه خود تشكر ميكنيم.

شماره 011


شاعر اسفرايني : مجتبي هژبري

1362 - اسفراين


- مهره چيني لازم نيست

من

با رخ ت

مات مي شوم..

***

شاعر مهمان : صالح سجادي

1355 - تبريز


1-

کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب است

پر از پریدنم و جای زخم‌ها خوب است

برای حک شدن عشق در خیابان‌ها

به جا گذاشتن چند رد پا خوب است

قدم بزن پُرم از حس «درکنار تویی»

قدم بزن پُرم از حس اینکه «ما» خوب است

نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم

خیال می‌کنم این‌جور جمله‌ها خوب است

بگیر دست مرا بشکن‌ام بپیچان‌ام

دو تکه‌ام کن و آتش بزن، بلا خوب است

به هر کجا که مرا می‌بری نمی‌گویم

کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است

به من بگو تو، بگو هی، به من بگو صالح

نگو: «تو» بی‌ادبی می‌شود «شما» خوب است!


2-

دريا،درخت،شب،همه گم درهم جمع مرتبي ست كه وارونه ست

من،تو،غزل،زمان،حركت،ساحل حس مناسبي ست كه وارونه ست 

مي ترسم از قدم زدن،اين ساحل شبها چقدر خوف بزانگيز است

در پيش پام كف به دهان از خشم دريا چنان شبي ست كه وارونه ست

سر برده يك درخت فرو در شب شب تيره چون مركب خطاطان

هم اين درخت يك قلم برعكس هم شب مركبي ست كه وارونه ست

شب لب نهاده برلب من امشب سرميكشد هرآنچه به سردارم

دردست مست شب سرمن انگار جام لبالبي ست كه وارونه ست 

شنهای داغ ساحل وپاهایم سرمای باد وحشی وپیشانیم

دراين دو حس رها شده ام،انگار بر پيكرم تبي ست كه وارونه ست

ازقله ي تو روبه زمين جاريست سيلاب سهمناك زمان اما

اين سان كه میکند به تو نزدیکم ، سيل مخربي ست كه وارونه ست 

دريا توئي درخت توئي شب تو ساحل منم قلم ومركب من

بنگر به شعروآينه گي هايش درمن محدبي ست كه وارونه ست 

هستي كتاب فلسفه ي سختي ست كه لابه لاي هر ورقش انسان

تنديس يك علامت دستوريست،انسان تعجبي ست كه وارونه ست!

 من در هلال ماه تورا ديدم لبخند مي زدي به زمين،اما

افتاد عكس ماه به دريا گفت:اين گريه بر لبي ست كه وارونه ست

گفتم: ميان من وتو مي دانم يك سلسله مراتب طولاني ست

دستي كشيد بررگ گردن،گفت:اما مراتبي ست كه وارونه ست


3-

ريشه،ولی گسسته به دنیا می آمدیم

یا گل که دسته  دسته به دنیا می آمدیم

آن سنگ ها همیشه همان سنگها ولی

ما شيشه ها، شكسته به دنیا می آمدیم

نام من وتمام تبارم دریچه بود

اما همیشه بسته به دنیا می آمدیم

با آرزوی سیب شدن دفن می شدیم

در حد چند هسته به دنیا می آمدیم

 دربین لوله ها و هجوم گلوله ها

با دست و پای بسته به دنیا می آمدیم

او سخت دوست داشت ببیند چه شکلی است

ما خرم وخجسته به دنیا می آمدیم

...جائی میان ماندن ورفتن بی اختیار

از يك خداي خسته، به دنیا می آمدیم


***

كتاب: محكمه الهي

نشر و شاعر:خليل جوادي



شماره 010 (نوروز)


بوی نان تازه می دهد

من به برکتشان

ایمان دارم.

***

موسي الرضا بهنام فر


- چون بخت بد من بد اقبال گذشت
یک سال دگر بی پرو بی بال گذشت
واداده ی تقدیر نشستم شب و روز
دیدی که چگونه بی تو سی سال گذشت؟


***

محسن بيدوازي


-ديروز

كه لبهاي جهان را بوسيدم

گر گرفتم

از شما پنهان نباشد

در لبهايش

هزار جنگ خونين 

پنهان داشت..

***

مهدي رمضاني


-دانه اي كه

با اشك تو سبز  شد

بايد هم انار مي داد


***


معصومه دراكي


- تمام كن

تمام اشاره هاي من به تو بر نمي گردد

چشمانم بي جان و من كه از صورتم سر رفته ام

در شروع نام من مست مي شدي

و به انتها كه مي رسيدي هوس

انگار مادرم مي دانست

قول داده بوديم سرپيچ كه رسيديم برگرديم

قول داده بودي به من كه رسيدي بايستي

سكوت كه مي كني خيابان تا شب طول مي كشد

تقصير من نيست

خودكار من عمود شده بر تو

هنوز مادرم مي داند

تمام اين تو

تويي كه در جيب هاي كاغذم جا مانده

بايد نامم را به خاطر بياورم

كسي مرا دوست دارد.

***

ربابه عليپور


-بابا را دوست دارم

با انكه پوتين هاي جنگ به پايش مي امد

وقتي من سه سال داشتم

بابا را دوست دارم

كه مرد انقلاب است 

و به انقلاب نرفته است

و كتاب ها را حتي پشت ويترين نخوانده است

من

در اتوبوس هاي تند رو

آزادي را تخته گاز مي روم

لبخند ميزنم

لبخند ميزنم

و ميدان دورم مي زند

با آنكه آزادي است

او را دوست دارم

حتي با امضاي رضايت نامه اي

كه تند آزادي ام را زير بگيرد

ميدان دورم مي زند

پياده ميشوم با حجمي كتاب

و شانه هايي خسته

متورم از واژه ها

تا دانشگاه

بايد به فكر پوشش

واژه ها و فكرهايم باشم

مقنعه كمي جلو..

به انقلاب رسيده ام..


***

معصومه قدردان


-با هزار بهانه مي رنجاني ام و

من

فقط با همين يك بهانه

"دوستت دارم"


***


رضا هاشمي


-هوا باراني و چشمان من تر

دلم با خاطراتش مي زند پر

دوبيتي هاي خود را مي سرايم

به ياد گرميه آغوش مادر


***

مجتبي هژبري


-"زيبايي ات ذاتي است"

زنهاي ديگر نمي دانند

و باز هم

لوازم آرايشي شان را تغيير ميدهند.


***

يوسفعلي يوسف نژاد


-صد حادثه در حجم فراسوي زمان است

اين حرف يقيني است كه در پشت گمان است

هفتاد خط از صورت معني  بگريزد

تا يك خط انكار بر آن ماه نشان است

اين سيل دمادم كه به دنبال زمين است

از چشمه انبوه خرافات جهان است

هر شعبده از دست كلك باز طبيعت

انگار كه در كهنه كتاب تو نهان است

در هستي شب آيه ي تقدير بنا شد

يعني كه كسي در پي تاريكي جان است

انگار كسي آدمه از پشت سخن ها

انگار كسي در سخنش مزه ي نان است

تا نان برسد بر سر اين خوان جهالت

خيلي ز گدايان تو در شهر روان است

در كيسه ي هر يك ز گدايان تو اي واي

چيزي ست كه در هستي اين شعر نهان است

صد قرن دگر بي خبر از خويش بمانيم

تا حقه ي مهر تو بدين مهر و نشان است


---------------------------------------------------------

ادامه مطلب گزارش تصويري نشست مشترك كارگاه داستان و انجمن شعر جوان اسفراين

ادامه نوشته

شماره 009

شاعر اسفراینی : محمد حسن بهنام فر

1365 - اسفراین


-گرمای تنت اگر تن من باشد

هرم نفست پیرهن من باشد

بگذار در این رخوت سرمازدگی

دستان تو شال گردن من باشد

***

شاعر مهمان : جليل صفر بيگی

1353 - ایلام

کتاب های منتشر شده : چرا پرنده نباشم -   هیچ - انجیل به روایت جلیل - کم کم کلمه می‌شوم - واران -
- عاشقانه‌های یک زنبور کارگر - سونات بلوط - شترها از فینیقیه شیشه آورده اند - نت های تنهایی - شی و ..


1-

مادر که کسی به فکر فردایش نیست

یک ذره امید توی رویایش نیست

هر روز نگاه می کنم جز زیلو

یک تکه بهشت زیر پاهایش نیست


2-


آتــش از تنــي بــه تــن ديگــر!

اينجــا هــر روز المپيــک اســت!


لطفــا،

يكــي ايــن مشعــل را بگيــرد.


3-

هی تیر و کمان و خنجر آورد که چه

آه از جگر همه بر آورد که چه

چشمانت آغامحمدخان چشمانت

چشم همه ی خلق در آورد که چه


4-

پــرواز،

چــه لــذتــي دارد؛

وقــتي زنبــور كــارگــري بــاشــي،

كــه نتــوانــي،

عــاشــق ملكــه بشــوي؟!


5-

درهرخانه تفنگی آویزان است

فانوس و طناب و زنگی آویزان است

آهو بچه ایست می خرامد در شهر

از هرمژه اش پلنگی آویزان است


6-

باید می دانستم

سرانجام

تو را

از اینجا خواهد برد

این جاده

که زیر پای تو نشسته بود.


***

کتاب : شوهر آهو خانم

نویسنده : علی محمد افغانی

نشر : امیرکبیر

شماره 008

 

 شاعر اسفراینی:موسی الرضا بهنام فر

۱۳۵۷ - اسفراین 

 

-زندگی مرا نیز

برآتش کشیده است

 شعله ای را که هر روز

برگوشه ی لبانت

روشن می کنی

***

شاعر مهمان :لیلا کرد بچه

 ۱۳۵۹ - تهران

کتابهای منتشر شده :حرفی بزرگ‌تر از دهان پنجره - صدایم را از پرنده‌های مرده پس بگیر - متون نظم -

متون نثر - بلاغت - کلاغمرگی

۱-

مــن از رعــد و بــرق نمــی تــرســم،

امــا میـان بــازوان تــو،

امنیتی هســت

کــه تــرس را زیـبا مــی کنــد.

 

۲-

مسافر کناری‌ام که پیاده شد

پنجره‌ای گیرم آمد

باقی مسیر را گریستم .

 

۳-

درخت ها

بازیگران ماهری اند

آنقدر طبیعی جوانه می زنند

که نگاهت پشت تمام پنجره ها سبز می شود

و سفیدی موهایت را در هیچ آینه ای نمی بینی

لبخند می زنی و فراموش می کنی بهار

فصل دخترانه ای است

که شادترین رنگ هایش

با عبور از رگ های تو شیری می شوند

لبخند می زنی

و فراموش می کنی لباس های چارده سالگیت را

برای دخترت کنار گذاشته ای.

 

۴-

هربار به تو فکر می کنم

یکی از دکمه هایم شل می شود

انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد

و چیزی به نبضم اضافه می شود

که در شعرهایم نمی گنجد 

کافیست ترا به نام بخوانم

تا ببینی لکنت عاشقانه ترینِ لهجه هاست

و چگونه لرزش لب های من

دنیا را به حاشیه می برد 

دوستت دارم

با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند

و تمام هجاهای غمگینی

که به خاطر تو شعر می شود 

دوستت دارم با صدای بلند

دوستت دارم با صدای آهسته

دوستت دارم

و خواستن تو جنینی است در من

که نه سقط می شود

نه به دنیا می آید

 

۵-

راه دوری برای رفتن ندارم

جای نزدیکی برای ماندن

و بلاتکلیفی پاهایم راه به هرجا می­برند،

تنهایی‌ام

چمدانم را برمی­دارد و دنبالم می­آید

همین است که کفش

کشفِ پیش پا افتاده­ای می­شود

چمدان

گوش سنگینی که ازاین حرف­ها پُر است

و قطاری که دور می شود

شاید

شاید به سرزمین دیگری برسد

همین است

که خیابان وطنم می­شود

و هرکه سراغم می­آید

- به من دست نزنید آقا!

آوارگی واگیر دارد

یکی بیاید

سیگاری میان لب­هایم روشن کند

از خانه که بیرون می­آ­مدم انگشتانم را جاگذاشتم

گذاشتم مشق­های دخترم را بنویسند

وقتی از مدرسه برمی­گردد

و سراغِ لانه­ی خالیِ پشت پنجره می­رود

یکی بیاید

پیش پایم را ببیند

از خانه که بیرون می­آمدم چشم­هایم را جاگذاشتم

گذاشتم در انتظار پرستوی کوچکی باشند

که امسال هم از کوچ جا خواهد ماند

یکی بیاید

بگوید اگر غیر از اینجا جای دیگری نیست،

قطاری که دور می­شود

چرا دور می­شود؟

 ***

فرشته ها خودکشی کردند

کتاب:فرشته ها خودکشی کردند

نویسنده:سید مهدی موسوی

***

پیشنهاد ویژه در ادامه مطلب :

گزارش تصویری دومین جشنواره داستان خراسان شمالی

ادامه نوشته

شماره 007


شاعر اسفرايني:معصومه قدردان


-جنگ هنوز تمام نشده بود

من پسران نزاييده ام را خاك كردم

برادرانم تسليم شدند

هنوز تمام نشده بود

خواهرم پشت خاكريز مبلمانش لابلاي چوب پرده ها اسير شد

جنگ ميان ما آشيانه داشت

وقتي

مادران هي سرباز مي زاييدند

و مادرم دستهاي سوخته اش را پنهان مي كرد

چشمهاي من پنجه مي كشند

به سربهاي كاغذي

مي ترسم دفترم آتش بگيرد

پنجه مي كشند به گوشي كه مدام اشغال است

مي ترسم دخترم عاشق شود

هرگز تمام نمي شود

و سربازهاي كوچك

سربهاي بزرگ مي طلبند

چه زود پير مي شوم

وقتي دخترم خرس كوچكش را شير مي دهد

سرم شعله دارد

دستمالي سفيد بايد ببندم

و هي تكان دهم

و

تكان دهم

و تظاهر كنم كه تسليمم..


***

شاعر ميهمان : مهدي فرجي

1358 - تهران

كتابهاي منتشر شده:هزار اسم قلم خورده - و چشم های تو باران - روسری باد را تکان می داد  -  ای تو راز روزهای انتظار -  زیر چتر تو باران می آید -  شب بی شعر - میخانه بی خواب

1-

پابند کفشهای سياه سفر نشو

يا دست کـم بخاطر من ديرتر برو

دارم نگاه مـی کنم و حرص مـی خــــورم

امشب قشنگ تر شده ای - بيشتر نشو

کاری نکن که بشکنی اما شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخـه های مو

موضــــوع را عـوض بکنيم از خودت بگو -

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچــه های سرد به آغوش گرم تو

...

هی پا به پا نکن که بگويم سفر به خير

مجبــــور نيستـــی بمانی ... ولــی نرو!


2-

دوستت دارم پریشان، شانه می خواهی چه کار ؟
دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟

تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان ! عشق کن !
ای که شاعر سوختی ، پروانه می خواهی چه کار ؟

مـُردم از بس شهر را گشتم ، یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟

مثل من آواره شو، از چار دیواری درآ !
در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن ! پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار ؟


3-

چیزی نگو، دزدانه و شیرین تماشا کن
بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن

یک کاروان خیس ابریشم همین حالا
از زیر چشم ام رفت سمت چین، تماشا کن!

بر شانه ات نگذاشتم سر، با خودم گفتم:
آن قله ها را از همین پایین تماشا کن

آن آبشاری را که از قوس کمرگاهش
جاری ست نافرمان و بی تمکین تماشا کن

مرد خدا را هر اذان صبح در کافه
ای چشم های کافرِ بی دین! تماشا کن

«من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور...»
من قرن ها رنج ام در این تضمین تماشا کن

چون بشکنم عکس تو در هر تکه ام پیداست
باور نداری بشکن و بنشین تماشا کن!


***

كتاب: كوري

نويسنده: ژوزه ساراماگو

انتشارات: مرواريد



شماره 006

شاعر اسفرايني : احمدرضا حسن زاده

1354 - اسفراين


- آن سال چقدر باران میریخت

از تن عریان ابر ها بر من

آن سال که ما میدویدیم 

تا لحظه های شیرین پنج و نیم

و چه ساعت هایی که خودشان را می انداختند

میان من و باران

و عقربه هایی که پر شتاب می رقصیدند تا او

و چه بوسه هایی که می ریخت از لبانم

بر تن عریان باران

راستی شما این روزها

هیچ ندیده اید او را

تکیه بر چراغی

جایی

زیر باران...

***
 


1354 - تهران

كتاب هاي منتشر شده : روبـاه سفیدی کـه عـاشق موسيقی بود - برای سنــگ هــا

1-

شب ِ خیــابــان مثل مــن است 
 
هر از چــندی 
 
خــاطره ای بی احتیــاط می گـذرد

دلــم یک تصادف جدی می خواهد 
 
پر سر ُ صدا 
 
آمبولـانس هـا سراسیمه شوند
 
و
 
کـار از کـار بگـذرد

 
2-

بیچــاره شمعــدانـــی 
 
این روزهــا کـه نــاخــوشم 
 
دو سه برگــ ـش خشک شده 
 
چـه می شــود کـرد 
 
لیــوان ِ آب مـا یکیســـــــت

 
3-

در تمــام ِ مهمــاني هــا
 
آويــز ِ گــردن ِ مــن،

کليــد ِ خــانــه‌ي تــوســت!

حــالا بگــذريــم

مــرا جــرات ِ آمــدن نيســت و

تــو را

جــرات ِ عــوض‌ کــردن ِ قفــل!


4-

زنی که
 
دو دقیقه‌ای
 
خط چشم می‌کشد
 
بوی عطر جدیدی می‌دهد
 
و لبخندی می‌گذارد
 
گوشه‌ی دری که تو می‌زنی

پرسش‌های بسیاری
 
در ذهنش
 
بی‌جواب مانده‌اند

***


كتاب:عقايد يك دلقك

نويسنده:هاينريش بل

انتشارات چشمه

شماره 005

شاعر اسفراینی:علی رجایی فر

۱۳۴۸ - اسفراین

 

-ما هشت شب
با هزار راه
زين كرده ايم اسبهايمان را
به خاطر دشتهايمان
به خاطر گله هايمان
به خاطر دوشيزگان مان
و گاه برگشت
اسب هايمان يله
و برنو مان
پشت بوته هاي كاش
از ياد رفته است..

***

شاعر مهمان: فاضل نظری

۱۳۵۸ - خمین

کتاب های منتظر شده :اقلیت - گریه های امپراطور - آن‌ها - گزینه اشعار

۱-

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست

ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست

 پر می کشی و وای به حال پرنده ایی

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست

ایینه ایی و اه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

 

۲-

 به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

۳-

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

***

کتاب: بردن توله گرگ ها به مهد کودک

شاعر:الهام میزبان

نشر سخن گستر

شماره 004

 

شاعر اسفرايني : امين احمدي زاده

۱۳۶۷-اسفراين

 

- من روبه روی تو

و تو رو   به روی باد

و رقص قاصدک هایی که دست خالی

به این سو می آیند ..

 ***

 

شاعر مهمان : پگاه احمدي

۱۳۵۳ - تهران

كتابهاي منتشر شده:روي سل پاياني - كادنس - اين روزهايم گلوست

۱-

نشسته ام ماه ، روی دستم نماز می خوانَد
پُشت
سیل ِ سلیطه می ریزد
کاشی
صدا
وَ در که مسجد را
با چادرهای پاره پشت ِ هوا می بَرَد

عکس های تاریخی
که از گلو خفه تر می شوند


 

پُشت ،
نیشابور ِ پاره می ریزد
نور آنقدر می چرخد ، می تابَد ، می پژمُرَد که می ریزد
وَ من آنقدر عاشق ِ این ماهوت ِ کهنه ام
که نمی دانم با این دست های جوان چکار کنم
با این هوای رفته تا ته ِ حوض
با این پوشیه
که گوشه های رضاشاه می رود
زمان ِ گمشده در ساعتی که هرشب ، لال
لالایی ِ مرا خوانده ست
هر صبح ، کر،
بالای کرکره رفته ست !


 

هوا
هوا که هرشب ، بیشتر گم می شود
صدا
صدا که لای درهای گرفته می گیرد
وَ شب که هرگز مرا به حال ِ دیوار ِ روبه رو نگذاشت !


 

هوا
هوای پُشت ِ اذان
هوای بلند شده از پُشت ِ خاک ِ چادرها
دست های نَشُسته ام را بُرد
به این صدا که از بس به مهربانی ِ درها فشار داد
زیر ِ پنجره افتاده ایم !


 

هوا
هوا که از بیات ِ تُرک ، قدیمی تر است
وَ از چهارگاه ، قدیمی تر است
وَ مثل ِ " نقش ِ رستم " به طاق می چسبد


 

نشسته ام ماه ، روی دستم نماز می خوانَد
نشسته ام وَ توی دستم ماه
ماه
شکل ِ آی با کلاه .

 

۲-

از قیچی قوی ترم
وقتی که گربه های مادّه حرکت می کنند
نیاز ِ مهم تری به حس کردن ، به دست ، پوست ، نوشتن احساس می کنم  
مربّع ها را برمی دارم در هوای آزاد می گذارم
که مطمئن شوم چیزی
روی مرا نپوشانده ست .
                                                                      
ما تنها دو جعبه ایم که چیدِمان انسان درهواست
با یک خط کش می شود به هیچ چیز نپیوست .
وقتی چهاربخش ِ مساوی ، چهاربخش ِ مساوی ست ،
دیگر من وُ هوا چه جاذبه ای داشت ؟
 
وقتی همه در حال ِ تکان دادنند ،
پرچم معادله اش را از دست می دهد !
 
بله لطفا ،
نه اصلا ،
گاهی چرا !
 
شلوغ تر از شیشه ها
به جایی می رسم که می توانستم
خلوت هم در آن برای همیشه شکل بگیرم
راضی
وَ مثل ِ یک بُرِش [ چطور بگویم ] رُ لِت ،
¶   چقدر بی هیجان .
سگ هم بهتر با مُدام ، بازی می کند
پس اتفاق ِ مهم کدام بخش می افتاد ؟
 
بی شک بله !
می خواستم مطمئن شوم که مقداری از من زیر ِ پوستم رفته وَ دیگر برای همیشه بیرون نیامد از دیوار .
 
طبقه های اول
طبقه های پنجم
طبقه های دوم  
طبقه های دهم
 
باور می کنید این تمام ِ زندگی ام باشد
که روزی پنج دقیقه در واقعیت شرکت کنم ؟
 
مونولوگ
وَ خانه هایی که از بی نهایت شبیه نبودن ،
 درست عین هم اند
 
هِی چیز!
کم کم به این نتیجه رسیدن که تُو وَ بیرون ِ اتاق ، فرقی نمی کند ،
ترجیح ام را کمی عوض کرده ست
سیب های لبنان را برای همین انتخاب خریدم
وگرنه فرق ِ من که با فرقم زیاد فرقی نداشت
اصلا به جز طبقه های پنجم
طبقه های دوم
طبقه های اول
وَ طبقه های دهم  
هیچ ساعت ِ چهاری با ساعت ِ 4 ، یکی بود .
 
سعی می کردم
از تو دایره ای بسازم که ساعتم را بیرون بیندازد
وَ به تعریف ِ تازه ای از زمان برسد
اما حرکت
که عقربه ها را محکم کرده بود
مدام ، یادآوری می کرد :
تاریخ از 4، گذشته ست .
 
بنابراین ،
طبقه های اول
طبقه های پنجم
طبقه های دوم
وَ طبقه های دهم
که مثل من به مس نمی چسبد
بالا می رود که با مُچ ِ دستش پیش رفته باشد
یا دیرش می شود یا فکر می کند زود است
اما [ دقت کرده اید ] همیشه به 4 ، 5 ، 6  وَ 7  نیاز داشت که حرکت خود را حس کند ؟
[ ساعت را عرض می کنم ]   
        
[ می بینی که شعر، 
دیگر برای من ضرورت نیست ، جوری بیان ضد ّ واقعی ِ واقعیت است ]
 
بنابراین              
من که از " مالِنا " * هم احمق ترم
از " مالِنا " هم احمق ترم !               
از " مالِنا " هم همچنین!
از گرامافون هم متشکرم
به ویژه از " ناصرالدین شاه – اکتور ِ سینما – " !
 
روزنامه ها را هم دنبال می کنم ، ورق زده ام
نامه هایی را هم که به روز نیست ، همین طور .

 ***

كتاب : گوزنهاي پا به ماه

شاعر:کمال شفیعی

نشر :داستان

شماره 003 (ويژه يلدا)

فرقي نمي كند كجا زندگي ميكنيم . يك شهر بزرگ كه هر وقت هوس كنيم به راحتي بشود شب شعر يا داستاني پيدا كرد ، يا آخرين اجراي تاتري درخور در سالني خلوت و مهجور ... و يا توي يك شهر كوچك باشيم كه سال تا سال خبري از شب شعرها و داستان هاي آنچناني با شاعران پرآوازه نباشد و اصلا سالن آمفي تاتري نداشته باشد ، كه تاتري اجرا بشود . فرقي نمي كند چون ما  آدم هاي خاطره بازي هستيم..

وقتي توي شهر كوچكي مثل همين شهر دوست داشتني ما زندگي كنيد ، حسرت خيلي چيزها بايد به دلتان بماند . اينجا خيلي اتفاق ها كه توي شهرهاي بزرگ يك عادت است ، يك اتفاق ناممكن محسوب مي شود.ديرتر از هر جايي از اتفاق ها باخبر مي شويد و تا دلتان بخواهد براي چيزهايي كه نمي توانيد و نمي گذارند كه برسيد بايد حسرت بخوريد..

اما گاهي از اينكه توي همين دنياي كوچك زندگي ميكنيد ،احساس خوبي داريد.گاهي اتفاق ها وقتي انتظار نداريد مي افتند و شما را وادار ميكنند با بهانه هايي ساده به رنگ چند قاچ كدوي پخته و انار و حافظ ،و به طعم همدستي چند شاعر تازه وارد  براي همه سالهايي كه دلتان مي گيرد و بايد خاطره هاي خوب داشته باشيد.

ما آدم هاي خاطره بازي هستيم و من نفهميده ام چطور زمستان و يلدا اينقدر به تغذيه خاطره هاي شيرين ما پايبندند..

ادامه مطلب گزارش تصويري نشست ويژه شب يلدا

ادامه نوشته

شماره 002

شاعر مهمان: علي كريمي كلايه

1359 - كرج

كتاب الكترونيكي : خانه اي كه وسط اتوبان است


1- 

صبح که توی میدان جمع شدیم

دستور تیر نداشتند

ظهر که بیشتر شدیم

قصد شلّیک نداشتند

عصر که مردم هنوز داشتند می آمدند

فقط نگاهمان می کردند

شب که میدان پُر آدم شد

همه را به رگبار بستند..


2-

حکومت جای دیوانش بسوزاند زبانش را

اگر عریان بگوید شاعری وضع زمانش را

و باید از کنار واقعیت بگذرد شاعر

که بیرون آورند از کاسه زاغان دیدگانش را

 چنان نابود شد ایران که امیدی به آرش نیست

رساند گر به یکدیگر دو بازوی کمانش را

سگ اینجا زخم جفتش را که می لیسد در این فکرست

که چندی بعد بر دندان بگیرد استخوانش را

کنون سالار اگر از پشت می آید بر این قصد است

که خود در گردنه غارت نماید کاروانش را

تمام خانه ها خالی است امکان دارد آخر دزد

که بر دیوار خود بگذارد امشب نردبانش را

تو هم قربانی خشم خدایانی بیا ای نوح

به روی عرشه و پایین بیاور بادبانش را

قضا شد سینه ی سهراب را رستم بدراند

اگر حتی ببیند روی بازویش نشانش را

گمانم سوی گمراهی رود با پای خود شاعر

اگر ابلیس هم یک دم رها سازد عنانش را


3-

گفت

باید از یک جا شروع کرد

به آب زد

رودخانه را با خود برد..

***


شاعر اسفرايني : مهدي رمضاني

1361 - اسفراين


- تو 

دنيا را سياه تر از 

دودكش بخاري ها نقاشي كن

من

فكر مي كنم

كه روز از غروب بر نگشته است..

***



كتاب : تماما مخصوص

عباس معروفي

نشر گردون

***


فيلم: سينما پاراديزو

كارگردان: جوزپه تورناتوره

شماره 001

شاعر مهمان: مجید سعدآبادی

1362 - تهران

كتاب هاي منتشر شده: - دالان حاج مختار  - سربازي با گلوله برفي  - روزهاي اول دنيا - قزل آلای خال قرمز - گل فروش مسلمان


1-

سر سربازي را نشانه مي روم

نكند شاعر باشد

قلبش را نشانه مي روم

نكند عاشق باشد ؟

نه !

من نمي توانم

شعري براي جنگ بگويم

از شاعر به دشمن

از شاعر به دشمن

يكي از سرباز هايتان را بفرستيد

اين شعر را تمام كند..


2-

زندگی تاریک است

اما خوابم نمی برد 

شبیه دو  دست که مُچ انداخته اند 

گاهی به پهلوی چپ می افتم 

گاهی به پهلوی راست..


3-

به خورشید التماس کردم

برای چند لحظه بایستد

حرفهای من و این سایه

هنوز تمام نشده..

***


شاعر اسفرايني: محسن بيدوازي

1371 - اسفراين


- حتا اگر تمام روزهايم

با احتمال بوسيدن لبانت بگذرد

باز هم خوشبخت نيستم ؛

من هرشب ،

خواب خرس هاي قطبي اي را مي بينم

كه در ميان كوه هاي يخي

به يادت

هزاران شمع روشن كرده اند.

برگرد ؛

اينجا كسي در فكرهايش

برف مي بارد ..

***


كتاب : لبه تيغ

سامرست موام

نشر: فرزان روز

ترجمه: مهرداد نبيلي



مجتبي هژبري

چوپان دروغگو شده ام

باور نمي كنند

گرگ هايي كه از چشمهاي ميشي ات رها ميكني ..

مهدي رمضاني

دهان که باز کنی

قلاب ها صیدت میکنند

و پنجشنبه را

با تابوتی از تسلیت

به دیدارت میفرستند.


يوسف علي يوسف نژاد

نگرانم

برای وبلاگی که رنجور و خسته است

 همچون وطنم

شعرهایم را مرور می کنم...

نه !

شاید سو تفاهمی آسمانم را بگیرد



در کجای جهان ایستاده ام اینگونه دست در گریبان؟

همیشه دیواری برای پیشانی بلند خورشید هست


داستانهایم را...؟

نه شاید چشمی نادرویش ...

آنگاه پسرانم ...

نگران زلزله هستم

 نگران علی رضا..

شاید بار دیگر بهار نباشد

کاش می گفتم


می اندیشم بعد از چنگیز چه بر سرزمینم گذشت؟

کودکان نیشابور در غربت بادبادکها...

آنگاه که چنگیز

آنگاه که پاییز..

حسن ابراهيم زاده

می بوسمت و تو باز می گویی، هــــــــــــا!

در پاســـــخ هر نیاز می گویی: هـــــــــــــا!


تا بوســـــــــه ی زوری ز تو می گیــــرم من

با عشوه ی سروناز می گویی: هـــــــــــــا!



موسي الرضا بهنام فر

کلافه ی زنگی که

نمی خورد

و اتفاقی

که هرگز نخواهد افتاد

اگر تو رضایت ندهی

اعدام می شوند نسل اندر نسل

هفت پشت به دنیا نیامده من

در پای

تختی که من و تو بارها قدکشیدیم

و دستمان به طاقچه زندگی اگر هم می رسید

طاقچه ها را دیگر

مجال نشستن بر دل دیوار ها نبود

کلافه ی

زنگی

که

می خورد هر لحظه مغزم را..

ربابه عليپور

دستانم

 به زبان ديگري ،

دكمه هاي پيراهنت را به خط گرفته است

و تو

مدام به لب هايم وصله مي زني!

محمد حسن بهنام فر

دردي عميق دور تني حلقه مي زند
در نقطه نقطه ي بدني حلقه مي زند

حجمي نگاه گوشه ي قلبي شكسته را
يك آن شبيه راهزني حلقه مي زند

آغوش خسته اي نفسش بند مي شود
در تار و پود پيرهني حلقه مي زند

مردي كنار خاطره اش قاب مي شود
اشكي ميان چشم زني حلقه مي زند

معصومه قدردان

باردار بود

"دكتر ، شانه ها چند ماهه وضع حمل ميكنند ؟!"

اكرم احمدي زاده

 درخت

از تنه اش

پایین آمد

و آشیانه طوفان زده ی پرنده را

جمع کرد..

هايكو

هایکو نوشته ی 3 بخشی دارای 17 هجا ست. و دارای دو منظره توامان .چیزی فراتر از فرم ادبی است. راه و وسیله ای است برای دیدن و درک دنیای پیرامون. هر هایکو لحظه ای را در خود تسخیر می کند. لحظه ای عادی ، که آوازش تا به دورها شنیدنی ست. و وقتی که این لحظه ، یک دم انسان را به بودنش به باور می رساند تا با خود بگوید :"خیلی آشناست . . . این را من نیز دیده ام ، شنیده ام و . . . "

رضا اعرابی

احمد رضا حسن زاده

ایستاده ام

توی همان ایستگاه

در چرت آخرین چهارشنبه

و تو آرام نشسته ای

در حواس پرتی قطار هایی

که در سرم یورتمه می روند

دست بردار شوکا...

من برای این همه تر دستی

استعداد ندارم..

مجيد نصرآبادي

در من فرو می افتی

از چاله به چاه،

این ربطی به حسادت برادرانه ندارد

تعادل یعقوب به هم می خورد

وقتی زلیخای پیراهنت

روی تنم موج می زند.

 به گمانم باید تمام مصر را دویده باشیم

آن شب که ماه بالا می آمد

و گندم از گلویمان پایین می رفت

حالا که به قاهره آمده ایم

برآمدگی های بد فرم اهرام

ذهنت را پریشان نکند

 _نیل یادبود

 هم آغوشی من و توست_

باید برای شکم آماسیده ی آفریقا

فکری بکنیم..

اكرم احمدي زاده

تا این بهشت

به زیر پاهایم بخزد

باید فکری برای

جهنمی که برپاست

بکنم..

موسي الرضا بهنام فر

تو که خوابت ببرد

من نیز

این قصه را

ناتمام

رهایش می کنم و

در کورسوی بجای مانده از

روشنایی دستانت

هم آغوش

روزمرگی هایی که

نه جویده می شوند و نه بلعیده

غلت می زنم در بستری که

هرگز خواب را نمی فهمد..

مجتبي هژبري

خنده ات شورش تيمور است ، گريه ات آرايشي جنگي ست
بوسه هايت غريبه اي در مه ، مژه هايت رقاصه اي زنگي ست


صورتت جزيره اي  زيباست ،گيسوانت  جنگلي وحشي ست
آرزوي داشتنت اينجا ،لمس خوب شمايلي سنگي ست


سهم تو خانه اي كه رويايي، سهم من كوچه اي كه عريان است
سهم تو قهو ه اي كه مي نوشي ، سهم من استكان دلتنگي ست


با تو هر شعر ساده اي خوبست ، بي تو يك چيزتازه كم دارد
با تو هر نقش كهنه اي نو شد  ، از زني كه منتهاي هر رنگي ست


قسم به كوچه اي كه ميبردت ، قسم به لباسي كه مي پوشي
داشتنت انتهاي هر ذوقي ست ، نداشتنت همچو لكه ننگي ست

مهدي رمضاني


رعد

بی خبر عربده ای کشید

بیچاره ابر

بچه هایش را سقط کرد..

محمد حسن بهنام فر

با سادگي ام هميشه بازي كردي

مظلوم شدي و صحنه سازي كردي

من به تو نگاه كردم و خنديدم

تو پشت سرم زبان درازي كردي

سه شعر با موضوع كوچه از كودكان اسفراين

زهرا محمد پور:سوم راهنمايي

می نشینم لب پنجره

 کوچه را می نگرم

کوچه خالی است

کوچه تاریک است

اژدهای شب کوچه را فرو برده است..


زهرا مسلمي: پنجم ابتدايي

کوچه ما نام یک شهید است

کوچه بوی لاله می دهد

کوچه در سکوت پنهان است

این کوچه کی باز می شود..


مرجان حسن زاده: پنجم ابتدايي

در میان کوچه ای باریک

در میان کوچه ای ساکت

در میان کوچه هایی که طلوع و غروبش از شاخه ها عبور می کند

درمیان کوچه هایی که دیوارهایش پر از پرسش است

زندگی کرده ام

آه کوچه باریک

آه کوچه تاریک..

منبع:وبلاگ ادبيات كودك و نوجوان اسفراين