شاعر اسفرايني : اسما دلبري


-
با جذابیت از دست رفته ای
که سرگرم بهانه گیریت هست
با انعکاس نامطلوب فکری
که درگیر دلتنگیت هست
فقط بگذار برای یکبار که شده
در روزهایی که مسلما
دلم برای خودم تنگ خواهدشد
برای تمام نفرینهای هزارساله ام
گریه کنم
اینجازنی هست
که از کنایه های نمورمتولد شده است
و همیشه درون خودش
سست زیسته است
بدون آنکه بداند چرا
بدون آنکه از کسی خواسته باشد
چقدرخوابم گرفته است
درون اوزان نامرتب دلتنگی
من به خاطر هیچ چیزها نگرانم
و سرم از حرارت دوریم
دردنشخوارمی کند
من به هذیانهای تکراریم محتاجم
جایی که همیشه می شود
خودت را روی یک ارتفاع شگفت انگیز
پهن کنی و لذت ببری
از دقایقی که هیچ کس
تورانمی بیند
و توفقط خوت هستی که
خودت را اندازه می گیری تا نکند
پرنده های حقیرشهراندیشه ات
لبخندت را نوک بزنند
چقدر تنگ خواهد شد
دلم برای خودم
در مسیری که حتما واژه
مایوسانه از من ، من را خواسته است
و من بدون آنکه کسی از من خواسته باشد
خوم را در هر لایه از شعرهایم جاگذاشته ام
شاید دلم برای هیچ چیز بهانه بگیرد
و بخواهدسهم خط خورده اش را
روی تنه نم دار درختی گاز بزند
و از آن ارتفاع شگفت انگیز
تمام درختهای دیگر را
از لابلای انگشتان ضعیفش
ببیندو بفهمد
که چقدربرای دوست داشتن
حقیرو بی فایده است
دردمیکشد دلم
برای احساسی که هیچ وقت نفهمید
کجای زندگیش گم کرده است
چقدر دلم برای خودم
تنگ خواهد شد!

***

شاعر ميهمان : احسان افشاري


1-
مباد چیزی از این انتظار کم بشود
و در مسیر تماشا غبار کم بشود

کنار آینه قیچی زدی به موهایت
که از طبیعت من آبشار کم بشود

برای عشق نگارنده هست و می ترسم ؛
خدا نکرده زمانی نگار کم بشود !

چه حسرتی بکشد واگن پر از شوقی
که در میانه ی ریل از قطار کم بشود

به اسب های اصیل تو برنخواهد خورد
از این قبیله اگر یک سوار کم بشود

سری که در قدم عشق سر به زیر نشد
خوشا برابر تو روی دار کم بشود

2-

می دانم انتظار چه با مرد می کند
این بغض ناگوار چه با مرد می کند

می دانم عشق کاشف سیگار بوده است
درها فقط ادامه دیوار بوده است

می دانم عشق حافظه را هار می کند
خودکار را برادر سیگار می کند.

3-

آب
تشت
رخت
مادرم همیشه در پایکوبی بود


4-

چقدر منطبقی با حروف امضایم
چقدر سمت تو مایل شدند پاهایم

چقدر هیچ کسی مثل چشمهای تو نیست
همان دو آبی منجر به خواب دریایم

تمام خاطره را در تو بازمی گردم
و می رسم به شبی پشت بادبانهایم

شبی که نیمه ی پنهان دستهای تو است
شبی که پاشنه اش می کشد به رویایم

بپاش روی لباسم بهارنارنجم
بریز روی کتابم غزلمُربایم

تو مغرضانه ترین شکل دوست داشتنی
که با وجود وجودت هنوز تنهایم


5-

حکایت ما،

حكایــت آن گندمــزاری ســت

کــه ســر بــر شــانــه آسیــابــان گــذاشــت؛

بــرای گفتــن دردهــایــش.