شاعر اسفرايني: مهدي رمضاني

-پشت به خورشید 

ایستاده است 

افتابگردان خشک

 

***

شاعر ميهمان : گراناز موسوي

1352 - تهران

 

1-

نه آدمم
نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار می‌افتم
دو تكه مي‌شوم
نيمي را باد مي‌برد
نيمي را مردي كه نمي‌شناسم.

 

2-

شب كه بيايد
اين نامه هم تمام مي شود
و من به عكس كودكي ام كه روي تاقچه پيرتر شده
 نگاه خواهم كرد
و به ياد خواهم آورد
كه هيچ كس با ما نگفت
پنجره
جا پاي رهگذران را از ياد مي برد
 وآسمان كفاف اين همه تنهايي رانمي دهد
كاش به ما كسي گفته بود كه ماه
پشت درهاي بسته مي ميرد
مرگ مي آيد
و فردا دنباله ي خواب ديشب است.

 

3-

قهر
پوست می اندازم
در فصل اتصالی سیم های رابطه
برق از چشمانم می پرد
و شمیران تنت دیگر
شمشادم نمی كند
در خطوط ناشناس كفت
بیدبید می لرزم و
دلم گم گم
گم تر از حشره ای بی ربط
از حاشیه می رود .

 

4-