سلام

بعد از چند ماه دوری دوباره ما را در جمع های دوستانه تان بپذیرید

یک خبر خوش:

به همت بچه های انجمن ارشاد ۴ شنبه (فردا  ) عصر شعر برگزار میشه

اونایی که نتونند تشریف  بیارن ما نوکرشون هم هستیم

شعرهای خوب رو مینویسیم.

دوباره رو ما حساب با ز کنید...

تسليت

با خبر شديم احسان اكرامي فرد فرزند جوان آقاي اكرامي فرد شاعر بزرگ شهرمان
دعوت حق را لبيك گفته اند و به ديار باقي شتافته اند .
از همين جا به ايشان و خانواده شان تسليت گفته و برايشان صبر آرزو ميكنيم

مجید نصر آبادی

آن روز

خونپاره پرچممان که بالا رفت

خون پنجه شغالانی شاد باش زوزه کشیدند و

گاو اشتها مردمانی نشخوار کردند و

ما

مات و مبهوت

سرهامان میان دستها

علامت سوالی را به گریه نشستیم

که در انحنای گلویش راز گره کوری نهفته بود



بی که بدانند

هر تعجبی که سر خم کند
علامت سوالی اس

مجید نصر آبادی

چشمان مرد

خیره به رقص شگفت توست.

پروانه!

خواهشن کمی آهسته تر برقص.



در دام عنکبوت

نرقصیده خواهرت

یا پیرهن به تن ندریده است

مادرت

دیدی چگونه

جان عزیزش تباه شد.

بر تارهای سست و سپیدش

سیاه شد.



این رقص چندم از دور هزارم است،

کاین مرد پابه پای تو رقصیده است

مدام؟

این خسته تا به صبح نمی آورد

دوام.



فردا صدای اسلحه

کولاک می کند.

رقص گلوله خاطره را

پاک می کند.

اکرم احمدی زاده

هنوز نیامده بودی که صدایت ریخت توی تنگ دلم

حالا تا صدایت رابنوشم

ماهی نگاهم می کنی

دریاچه نزدیک است

به نام حضرت دوست

سلام
امیدوارم تونسته باشم به قولی که اولش داده بودم عمل کنم
راستی اگه بشه (موافقت کنند ) بچه ها
میخوام عکساشون رو هم روی وبلاگ بیارم...
ممنون

صفیه قومنجانی

پنجره
یعنی
هنوز فرصت هست
میان فاصله هامان هنوز دیوار ست
که تا نهایت آن
میتوان
پنجره کشید...

معصومه قدردان

مثل عاشقها که میگریی
خنده ام میگیرد
اعتراف کن که
بلد نیستی...

تقی ابراهیمیان

حتی ستاره نام شما را صدا نکرد
خورشید را به خانه تان آشنا نکرد
مثل همیشه ساعت نمناک زندگی
فکری برای بستن زخم شما نکرد
گفتید شانه های زمین بی تحمل است
اما کسی به حرف شما اعتنا نکرد
وقتی که رنگ و روی زمین زرد زرد شد
کاری خدایتان نتوانست یا نکرد

یوسفعلی یوسف نژاد

مهر دل من مدام ارزانیتان
عمری که شود به کام ارزانیتان
پیدا نشدآن هدیه که هم شان شماست
یک دسته گل سلام ارزانیتان

مهدی فرخی

ناخن تیشه
بیستون سینه
بر بیستون سینه می کوبیم
ناخن تیشه ام را من فرهاد
حک می شود نقش داغ شیرین بر سینه
این کوه تلنبار از درد
تاب می آورد زخمی شدن را چون گذشته
دیگر روز - فردا
آنروز که خاک شده ام من فرهاد
نقشی
فقط نقشی
از عشق میماند
بر بیستونی دیگر


محمد حسن بهنام فر


ای در سر تو نشان ویرانی عشق

سوز نفست شرح پریشانی عشق

زلفان گره خورده ی ویرانگر تو

خود آینه ی بی سرو سامانی عشق

وقتی که به وادی طلب افتادم

حتی نشدم طفل دبستانی عشق

یکبار به خاطر تسلای دلم

گفتم که روم دمی به مهمانی عشق

افسوس که با حضور آتشبارت

چون مهر فنا شدی به پیشانی عشق

اکرم احمدی زاده

تعارفی از دهن افتاده

سفره ای مشرف به سیری

و خمیازه ای در خلا

***

رویاها کنار بشقاب جا ماند

دستان خیسش را آویخت

و برای اولین سرزده

گرسنه ماند
..............................

بهم گفت:تا به حال دلت را شکسته ام

گفتم نه تا دلش نشکند!
...........................................
کاش عاشق کسی شویم که دلش آنقدر بزرگ باشد

که برای اینکه بخواهیم خودمان را توی دلش جا کنیم

مجبور نشویم خودمان را کوچک کنیم!

موسی الرضا بهنام فر

محتاج دوایی که نباید می شد



آن حال و هوایی که نباید می شد



ای کاش که آهسته شبی جان می داد



نفرین به دعایی که نباید می شد

..........................................

حیاوشرم چنگم را شکستند

سبوی سبزرنگم را شکستند

کج اندیشان و بد خواهان نامرد

گل خوب و قشنگم را شکستند

محمود اکرامی


من امشب از دوبیتی از غزل از گریه سرشارم
سرم را میگذارم باز هم بر شانه ی تارم
پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند
که تو شعر مجسم باز می آیی به دیدارم
دو زانو می نشینی روی زیراندازی از چشمم
نگاهم میکند چشمی که عمری کرد انکارم
دل من گرچه چشم زخمی اسفندیار آخر
مگر من میتوانم از نگاهت چشم بر دارم
تو خواهی رفت و خواهم ماند با شعر و دو تار اما
به دندان پشت دستم مینویسم "دوستت دارم
...........................................
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
سند عقل مشاعی است همه میدانند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
وقتی اظهار نظر کرد دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
روستا زاده ام و سبز تر از برگ درخت
سینه ام وسعت صحراست اگر بگذارند
دل دریایی من اینهمه بیهوده مگرد
خانه ی دوست همینجاست اگر بگذارند
غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند

مهدی سلیمانپور

گریه که میکنی
تمام دامن رنگی و پر چین مادر
خیس میشود
متولد میشوم
مادر هر شب دعایت میکند
خیر ببینی آسمان
..................
تو را نیز
همچون روزهای هفته
گاهی
گم میکنم
و زود
تقویم کوچک جیبی ام را در می آورم

احمد حسن زاده

پشیمان که برگشتم
غروب بود و کلاغ
و درختان خشکیده ی گردو
سراغش را که گرفتم
تابوتی نشانم دادند بر شانه های مردان
و غرق در شیون زنان
پشت سرم که هیچ نبود
اما روبرویم
سنگینی تلخ تابوتی بر شانه هایم

یوسفعلی یوسف نژاد

ای کاش
به خلوتی سرودن با تو
یا قدرت طبع آزمودن با تو
یک عمر تمام من غزل خواهم گفت
درباره ی لحظه های بودن با تو
...............................
به طوفان مانده چون نوح آفریدند
شبیه عشق مجروح آفریدند
تفاوت دارد احساس من و تو
مرا جسم و تو را روح آفریدند

معصومه دراکی

خوب من
تو عهد نشکستی
رسم را بجا آوردی
من مرسوم نبودم

اکرم احمدی زاده


حرفهایت بوی نان تازه میدهد
من به برکت حرفهایت ایمان دارم

تقی ابراهیمیان


ردیف و قافیه هایت مرا نمیخواند
چرا طنین صدایت مرا نمی خواند
تویی که قافله سالار شعر من بودی
چه میشود که دعایت مرا نمیخواند
خدا و هر چه غزل بود با خودت بردی
در این زمانه خدایت مرا نمیخواند
سکوت معجزه ی قلبهای آرام است
شبیه معجزه هایت مرا نمیخواند
.................................
من خوب میشناسمت آرام و خسته ای
یعنی کنار پنجره ی شب نشسته ای
بر دوش میکشی غم تنهایی مرا
یا در حسار خاطره هایت شکسته ای
حتی مرددی که رهایت کند دلم
بیهوده غم مخور که مرا خوب بسته ای
من هم کنار پنجره ام رو به آفتاب
حس میکنم مقابل چشمم نشسته ای

محترم سعیدی


جای خالی تو و جای خالی غزل
پر نمیشود به این وعده های بی عمل
جای خالی تو را جز تو پر نمیکند
گوش من پر است از این حرفهای مبتذل
باز هم بدون تو روز دیگری گذشت
زندگی نمیتوان زیر سایه ی اجل
تو فقط اشاره کن تا دوباره بشکفم
فرصت غنیمتی است لحظه های لااقل
رنگ چشمهای تو طعم بوسه میدهد
طعم بوسه های تو رنگ روشن عسل
من هنوز هم تورا شب خیال میکنم
یک ستاره پیش رو یک ستاره در بغل
ساده لوحی مرا او طلوع کرده است
هر چه میکشم ازاوست آن ستاره ی بدل

عزت عباس آبادی

عزیز بی تو سکوتم بهانه می گیرد
به روی شاخه غم آشیانه می گیرد
تمام دلخوشی اش چشمهای ابری توست
که سالهاست از آن آب و دانه می گیرد
مرا زبارش چشمت اگر ننوشانی
وجود من عطشی جاودانه می گیرد
همیشه تیر نگاهت از آن میانه چرا
کبوتر دل ما را نشانه می گیرد؟
مرا به خلوت پروانه های عاشق بر
که آتش از دل آنها زبانه می گیرد
ببین اگر تو نباشی به واژه ها سوگند
به دفترم غزلی ناب پا نمی گیرد

زهرا اسداللهی

در هم ریخت
دوباره چید
اینبار
چشمان دخترک بسته بود
..........................
تنها پائیز می فهمد
که نارنجی شده ام
خط قرمزهایم
عادی شده اند
دوباره میهمانی آمد
که چشمانش سبز بود
و دستانش بوی تعارف میداد
باید خرج کنم
باید خرجش کنم و
سیب را بالا بیاندازم

مهدی سلیمان پور


دخترک
همیشه
اولین ستاره که میدرخشد
چشمهایت را بسته ای
منتظر
و آخرین ستاره که می سوزد
فوتش میکنی
تولدت مبارک
خورشید خانم

موسی الرضا بهنام فر


با آتش معنی پیدا میکنی ومن از دودت
بر روی سینه ام می نشینی
نمی فهمم
که چرا از سوختن می نالی؟

مرضیه محمود نیا

گفت یک آرزو کن...
گفتم :تو
گفت یک آرزوی شدنی...
گفتم :خیال تو

اکرم احمدی زاده

چشمم را گرفته بود
از چشمم که افتاد
دیدمش

محترم سعیدی

یک غزل نا تمام

ای هرم عشق با تو چه خام ها پخته می شود

این پخته را چکونه به خامی کشانده ای

معصومه قدردان

اینجا که تو نیستی
خدا مطمئن نیست
اینجا همیشه شده برای همه
یک غیر همیشه برای فقط می خواهم
فرشته نشو فرشتگی نمی دانم
هنوز مانده تا بدانم که تا کجای مرا صاحبی
لبهایت قانون نمی فهمد
می خواهم برای تو رعایت نکنم
شاید
دستهای تو به گرمای تنم مجاز شد
شاید
دستهای من به شانه های تو قانونمند
نمیدانم
چشمهایت قیامت کرد توی چشمهای من دل میزنی
من تا روز قیامت زنده مانده ام
بوی سیب می دهی مومن تو شدم شیطان
تماشا کن
بوی سیب گرفته ام