ردیف و قافیه هایت مرا نمیخواند
چرا طنین صدایت مرا نمی خواند
تویی که قافله سالار شعر من بودی
چه میشود که دعایت مرا نمیخواند
خدا و هر چه غزل بود با خودت بردی
در این زمانه خدایت مرا نمیخواند
سکوت معجزه ی قلبهای آرام است
شبیه معجزه هایت مرا نمیخواند
.................................
من خوب میشناسمت آرام و خسته ای
یعنی کنار پنجره ی شب نشسته ای
بر دوش میکشی غم تنهایی مرا
یا در حسار خاطره هایت شکسته ای
حتی مرددی که رهایت کند دلم
بیهوده غم مخور که مرا خوب بسته ای
من هم کنار پنجره ام رو به آفتاب
حس میکنم مقابل چشمم نشسته ای