جاودان

بودنم را سفید می شوم..

وقتی جمعه به خاطر آمدنت سبز می شود..

می آیی و من سرخ می شوم ..

به خاطر ..

فاطمه عنایتی

چه غمگین سروده شدیم

بر غروب غمگین این شهر

و چه بی صدا

درد می کنیم

و

زندگی می کشیم..

شب یلدا

با سلام ..

انجمن شعر جوان اسفراین در نظر دارد به مناسبت شب یلدا

شب شعر یلدا

را برگزار نماید.

علاقمندان می توانند روز پنج شنبه (۲۹/۹/۸۶) - مجتمع فرهنگی اداره ارشاد

حضور داشته باشند.

 

 

ناگهان چقدر زود دیر می شود ...

 

قیصر امین پور درگذشت

 

شاعر  بود  و بزرگوار .

به خاطرش :

 یک دقیقه سکوت کنید ..

یک صلوات بفرستید..

یک شعر بخوانید ..

یا هر کاری که به نظرتان ارزش اورا دارد ..

مجید نصر آبادی

پوتین هایم بوی جنازه می دهند

بوی مرده

مرگ را لگد کرده است این

پوتین

که نداشتم

کسی خشمش را از زاویه چشمانم

در حلقوم تفنگ نمی ریخت

سلامی آتشناک

به مردی که روبرویم ایستاده

افتاده

مرده

بوی باروت می دهد این مرد سینه چاک

من

ایستاده

پوتین هایم نرم

فرو می روند در این جنازه

که نه

ایستاده

افتاده

مرده

مرگ را لگد کرده این پوتین

که نداشتم..

مجید نصرآبادی

در پشت قاف قافیه ی یک غزل غروب

کرده است مرد قافیه های همیشه صبح

دیشب که ساز شعر در این شهر کوک بود

شاعر شدیم در تپش یک قصیده صبح

در کوچه باد وزن افاعیل می وزید

آهنگ کوچ قافله ای نو رسیده صبح

شاعر کنار پنجره با ما وداع کرد

پر زد به سمت خلوت ناب سپیده صبح

از پرده ی خیال خیابان کنار رفت

عابر که در خیال خودش هم ندیده صبح

طوفان شبی به خلوت یاران سرک کشید

زان پس خیال خاطر خوبان خمیده صبح

شاعر به احترام دل خود سکوت کن

اکنون که در مزار دلت آرمیده صبح

 

احمد رضا حسن زاده

پشیمان که برگشتم

غروب بود و کلاغ

و درختان خشکیده ی گردو

سراغش را که گرفتم

تابوتی نشانم دادند

بر شانه مردان

و غرق در شیون زنان

پشت سرم

تصویری رنگ پریده از روزهای رفته

روبرویم

سنگینی تلخ تابوتی بر شانه هایم

فاطمه نودهی

بچه که بودم

تنها آرزویم

بزرگ شدن بود

تا دیگر حسرت کندن یک سیب

بی زور چند پاره آجر

در دلم نماند..

بزرگ شدنم به

خشکیدن درخت نمی ارزید...

سلام

روز 24 مرداد در اسفراین جشنواره ی شعر شهر برگزار میشه.

امسال انگار با همیشه فرق داره ، از شعرا و مهمانها گرفته تا بودجه ی

جشنواره .

قول نوشتن تمام شعرها رو میدم.

معصومه قدردان

اینجا که تو نیستی خدا مطمئن نیست

اینجا همیشه شده برای همه

یک غیر همیشه برای فقط می خواهم

فرشته نشو ، فرشتگی نمی دانم

هنوز مانده که بدانم تا کجای مرا صاحبی

لبهایت قانون نمی فهمد

می خواهم برای تو رعایت نکنم

شاید دستهای تو به گرمای تنم مجاز شد

شاید دستهای من به شانه های تو قانونمند

نمی دانم

چشمهایت قیامت کرد

توی چشمهای من دل میزنی

من تا روز قیامت زنده مانده ام

بوی سیب می دهی

مومن تو شدم شیطان

تماشا کن

بوی سیب گرفته ام...

اکرم احمدی زاده

اعصابت را در شلوغی خیابان پرت می کردی

قیافه ات چرت می زند

روی بعد از ظهر خرداد

سند منسوخ بایگانی شرف دارد

 به تو که امضا نشده ای

در می چرخد

 روی پاشنه ی کفشهای مادرت

من درک می کند

 تنظیم ناموزون دستان تو

 و نبض جهان را

 من ترا ازستون نیازمندیهای روزنامه ها نیافته

 روزنامه تیر می کشد

 توی سرت

 دکتر

 خاصیت قفس اینست

 پرنده می داند

من آپدیت می شود ..

معصومه وردی

 

زنگ هندسه
اقلیدوس
غرق در قضیه
در حدود زاویه نگاهم
سخت ماند
اثبات نمی شوم

محمد تقی بهنام فر


خیز تا قامت شمشاد ترک بردارد
جسم شلاق وش باد ترک بردارد
آتش دلهره انگیز بیفتد در شهر
روح عصیانگر افراد ترک بردارد
رنج انسان که سبکتر شده اش پندارند
آنقدر هست که فولاد ترک بردارد
کاوه تا هست غم تیشه شکستن نخورم
ترسم اینست که فرهاد ترک بردارد

احمد حسن زاده


مادر بزرگ همیشه میگفت
پائیز که میرسد
برگهای زرد بی پناه
زیر قدمهای رهگذران
تحقیر میشوند
پائیز که از راه می رسید
همیشه مواظب بودم
مادربزرگ را لگد نکنم

سمیرا زرقانی

 

و عزرائیل از پشت پرچین کبوتران خواب می آید
و روح مشکوک
مردی
که کرم زرد آلو خورده بود
را می دزدد
و به شاخه ای خشک
از درخت برزخ آویز میکند

سکینه نودهی


با آنکه میدانم هرگز به تو نمی رسم
پاهایم را بر رد پایت می کوبم
میخواهم ثابت کنم که بوده ای

ربابه علیپور

تصویرم لکه دار شد
لکه های مدامی که سیاهم کرد
دوام آوردنم سخت شده
از نقطه به خط
نه
صفحه شدی
صفحه ی سیاه و تاریک
..

امروزها خاطراتن تمام سیاه پوشند
من لکه دار شدم
و تو
در امتداد خطی که نبودی
سفید رفتی
صاف و آرام
بی هیچ شکستگی

مادرم
سیاهی
 تخت من
صفحه مشکی
و قلبی که
یک خط سفید
با بوق ممتد شد
..

محمد حسن بهنام فر

اشتباهی در نوشتن شعر آقای بهنام فر بود که از ایشان
عذر میخواهیم...
با یک شعر دیگه از این عزیز در خدمتتونیم:

هر چند که زیرک و ملوسی ای زن

لبخند بزن چرا عبوسی ای زن

بیهوده به کوچه ی علی چپ زده ای

باید که لب مرا ببوسی ای زن

محمد حسن بهنام فر

وقتی که خراب می شوی زیباتر

از جام شراب می شوی زیباتر

هنگام بگو مگو شدن با چشمت

در پشت نقاب می شوی زیباتر

از شمع فروزانتری و مجنونتر

پیوسته مذاب می شوی زیباتر

وقتی که سوال میکنم زیبایی

هنگام جواب میشوی زیباتر

گاهی پی یک بهانه هستی گاهی

لبریز طناب می شوی زیباتر

محمد تقی بهنام فر

اجبار نمی کنیم شاید باشد

انکار نمی کنیم شاید باشد

هر چند که مثل روز روشن شده است

اصرار نمیکنیم شاید باشد

 

 

 

 

بايد برويم٬تا کجا ٬روشن نيست

شیطان بشویم یا خدا ،روشن نیست

یک راه دراز و چادر شب در پیش

این راه برای تو و ما روشن نیست

مسعود لطفی

:تقديم به  
سالهاست که اين تاريخ لعنتي تکرار ميشود
در اين کوير
نت هاي زير که زير آوار ماندند
و نت هاي بم که
سقفهاي تهران را
محکم کردند

 

یه حرف ساده ...

بقیه اش هم تو طول هفته میرسونم...

قول قول

مسعود لطفی


زنی از بلند جای پرتگاه
به درون دره نگاه می کند
و پژواک جیغی که نکشیده
با صخره های ذهنش بر خورد میکند
اما
...
بعضی ها گرفتار یک نطفه اند
یک تنه
هزار شاخه
تا انتها
و
روی هر کدامشان
لانه ی گنجشکی
دستت برسد به هر تخمی
گنجشک پر
همه ما وقتی از شکم مادر در آمدیم
فهمیدیم
اولین راه زندگی کردن فریاد است
و تو
یک درخت پرنده ی عاشق پر


 

محمد حسن بهنام فر

پیمان دل گلادیاتورها مرگ است
همکار عزیز سناتورها مرگ است
بر چرخه تاریخ دلم می سوزد
پایان تمام دیکتاتورها مرگ است


دنبال تو گشته بود آنروز غروب
با دسته گلی کبود آنروز غروب
آنگاه که یکباره تو را پیدا کرد
دل تو دلش نبود آنروز غروب

چند کاریکلماتور از رضا باقری زاده

از وقتی صدایش را بریدند دیگر حرف نمی زند-
کسانی که نونشان توی روغن است چربی خونشان بالاست-
تند ترین حرفهایم را وقتی زدم که فلفل خورده بودم-
وقتی تابلوی پارک ممنوع را جلوی پارک زدند هیچ کس پارک نرفت-

 

 


 

حسین سالاری

زیبا در نمی آید
هر چه درخت می کشم
تیرهای چراغ برق را بلدم بکشم و آنتن ها را
راستی کلاغ را هم بلدم یکدست مشکی کنم

 

 

لازم نیست گریه کنی
فقط کافیست ساعت مچی ام را ببینی
تا به تو بگوید
چقدر د نبال ایستادن دویده ام

 

مهدی سلیمان پور


هی با تو ام
عروسک خیمه شب بازی
ببین کجای زندگی ام ایستاده ای
درست   روی قلب تپنده 18 سالگی ام راه میروی
انگار نه انگار
که من
سر بازی با تو را ندارم
این روزها
حوصله ام که بماند
خودم را از یاد برده ام
ترا که دیگر یادم نیست
...!بماند

پریروز
آخرین ساعتم را
به تنها کلاغی که هنوز روبرویم نشسته
فروختم
که شاید نذرم قبول
هیچوقت برنگردی
تف بر تو که تمام حوصله ام را
یکجا سر کشیده ای
هی با تو ام
عروسک خیمه شب بازی
تف ...؟


 

موسی الرضا بهنام فر


دیوارمان می کنند و خراب می شویم
جارمان میزنند خرابات می شویم
بر دارمان می کنند فریاد می شویم
مدفونمان می کنند
قبله گاه می شویم
پاک می شویم
مقدس می شویم
نماز میگذارند
دیوار می شویم

 

محترم سعیدی

دیگر از غم حذرنخواهم کرد
هرگز از شب گذر نخواهم کرد
لحظه های بدون تو شومند
لحظه ای بی تو سرنخواهم کرد
مثل تو هیچ جای د نیا نیست
از دیارت سفر نخواهم کرد
طبق معمول قافیه لنگ است
بیش از اینها خطر نخواهم کرد
دفترم را دوباره می بندم
شعر را دربدرنخواهم کرد
با وجود تمام این اوصاف
از تو صرف نظر نخواهم کرد

خوش به حال کسی که یک شاعر عاشقش بشود

بالاخره تونستیم به روزکنیم امیدوارم همیشه بتونیم به روز باقی بمونیم
عصر شعر خوبی بود در این دنیای بی شعری
از رئیس ارشاد هم ممنون