پشیمان که برگشتم
غروب بود و کلاغ
و درختان خشکیده ی گردو
سراغش را که گرفتم
تابوتی نشانم دادند بر شانه های مردان
و غرق در شیون زنان
پشت سرم که هیچ نبود
اما روبرویم
سنگینی تلخ تابوتی بر شانه هایم