اکرم احمدی زاده
تعارفی از دهن افتاده
سفره ای مشرف به سیری
و خمیازه ای در خلا
***
رویاها کنار بشقاب جا ماند
دستان خیسش را آویخت
و برای اولین سرزده
گرسنه ماند
..............................
بهم گفت:تا به حال دلت را شکسته ام
گفتم نه تا دلش نشکند!
...........................................
کاش عاشق کسی شویم که دلش آنقدر بزرگ باشد
که برای اینکه بخواهیم خودمان را توی دلش جا کنیم
مجبور نشویم خودمان را کوچک کنیم!
سفره ای مشرف به سیری
و خمیازه ای در خلا
***
رویاها کنار بشقاب جا ماند
دستان خیسش را آویخت
و برای اولین سرزده
گرسنه ماند
..............................
بهم گفت:تا به حال دلت را شکسته ام
گفتم نه تا دلش نشکند!
...........................................
کاش عاشق کسی شویم که دلش آنقدر بزرگ باشد
که برای اینکه بخواهیم خودمان را توی دلش جا کنیم
مجبور نشویم خودمان را کوچک کنیم!
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۳/۱۵ ساعت توسط ...
|