کلافه ی زنگی که

نمی خورد

و اتفاقی

که هرگز نخواهد افتاد

اگر تو رضایت ندهی

اعدام می شوند نسل اندر نسل

هفت پشت به دنیا نیامده من

در پای

تختی که من و تو بارها قدکشیدیم

و دستمان به طاقچه زندگی اگر هم می رسید

طاقچه ها را دیگر

مجال نشستن بر دل دیوار ها نبود

کلافه ی

زنگی

که

می خورد هر لحظه مغزم را..