تو که خوابت ببرد

من نیز

این قصه را

ناتمام

رهایش می کنم و

در کورسوی بجای مانده از

روشنایی دستانت

هم آغوش

روزمرگی هایی که

نه جویده می شوند و نه بلعیده

غلت می زنم در بستری که

هرگز خواب را نمی فهمد..