شاعر اسفرايني : احمدرضا حسن زاده

1354 - اسفراين


- آن سال چقدر باران میریخت

از تن عریان ابر ها بر من

آن سال که ما میدویدیم 

تا لحظه های شیرین پنج و نیم

و چه ساعت هایی که خودشان را می انداختند

میان من و باران

و عقربه هایی که پر شتاب می رقصیدند تا او

و چه بوسه هایی که می ریخت از لبانم

بر تن عریان باران

راستی شما این روزها

هیچ ندیده اید او را

تکیه بر چراغی

جایی

زیر باران...

***
 


1354 - تهران

كتاب هاي منتشر شده : روبـاه سفیدی کـه عـاشق موسيقی بود - برای سنــگ هــا

1-

شب ِ خیــابــان مثل مــن است 
 
هر از چــندی 
 
خــاطره ای بی احتیــاط می گـذرد

دلــم یک تصادف جدی می خواهد 
 
پر سر ُ صدا 
 
آمبولـانس هـا سراسیمه شوند
 
و
 
کـار از کـار بگـذرد

 
2-

بیچــاره شمعــدانـــی 
 
این روزهــا کـه نــاخــوشم 
 
دو سه برگــ ـش خشک شده 
 
چـه می شــود کـرد 
 
لیــوان ِ آب مـا یکیســـــــت

 
3-

در تمــام ِ مهمــاني هــا
 
آويــز ِ گــردن ِ مــن،

کليــد ِ خــانــه‌ي تــوســت!

حــالا بگــذريــم

مــرا جــرات ِ آمــدن نيســت و

تــو را

جــرات ِ عــوض‌ کــردن ِ قفــل!


4-

زنی که
 
دو دقیقه‌ای
 
خط چشم می‌کشد
 
بوی عطر جدیدی می‌دهد
 
و لبخندی می‌گذارد
 
گوشه‌ی دری که تو می‌زنی

پرسش‌های بسیاری
 
در ذهنش
 
بی‌جواب مانده‌اند

***


كتاب:عقايد يك دلقك

نويسنده:هاينريش بل

انتشارات چشمه