پاییز بود شوکا یا زمستان؟

خوب یادم نیست

تو رفتی در یک سه شنبه  ، یا چهارشنبه بی تفاوت

و من روزها و هفته ها ، با چتر یا بی چتر

راه میرفتم زیر بارانی که بند آمده بود

روی برگ ها و شاید برف ها

که تب داشتند و آب میشدند

و من اندوه تمام این سالها را

به ورق پاره های دفترم می سپردم

و با تمام این خاطرات می آمیختم

امروز تمام شعر هایم پا به ماهند

چقدر حس خوبیست این شاعری

شوکا...