فقط از تمام انگشت های گیج سرشارم
فقط سالهاست مرده ام
این روزها که شکفتن هر چیز
سهم ناگوار بیهوده ایست
و ایستادن روی ارتفاع این قارچ های سمی
شبیه ریزش دردناک 
از تمام واژه های پر ناله
زیرناخن استخاره های هر سویی
سالهاست ،رازهای افسرده بیکارند
و شهر جای پای خطوط مشوش است
تا هزاران هزار
آسمان بی تقصیر
هم بستر بی رویا بپوسند
پشت پلک همین پنجره ها مه وسعت داشت
تا سقف زخم های خیالیم
و حالا که ریگ کوچک تنهاییست مرگ،
در دوردستهای هیچ
شرجی بودن
زیر خاک گلدان تنهایی در شب
فقط از تمام انگشت های گیج سرشارم
فقط سالهاست مرده ام