جواد عزتی

سنگي از دستان تو مدت هاست
آرامش اين برکه را نمي آشوبد
بي تو کنايه ها شيشه هاي خانه ام را شکسته اند
ازديواري که اندازه ي نردبان ها کوتاه است
چه شبها که سارقاني از جنس تو
افکارم را
پا برهنه تا سر اين کوچه مي برند
و تا صبح زير همان تير چراغ که مي داني
قدم مي زنم
گاهي به داستان زندگيم فکر مي کنم
و علامت هاي سوالي که به قد کوتاهي ذهنم دهن کجي مي کنند
آيا از پنجره هاي اين خانه که نگاهم مي دارند
تا آن تير چراغ که نگاهت نمي تواند داشت
ابتدا و انتهاي دنيا معلوم نيست !؟
بي سنگ
بي دست
کنار همين برکه بايست
و به سيب هاي نچيده مان فکر کن
و اينکه فردا براستي
چقدر شبيه تو از خواب بيدار مي شوم