محمود اکرامی
من امشب از دوبیتی از غزل از گریه سرشارم
سرم را میگذارم باز هم بر شانه ی تارم
پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند
که تو شعر مجسم باز می آیی به دیدارم
دو زانو می نشینی روی زیراندازی از چشمم
نگاهم میکند چشمی که عمری کرد انکارم
دل من گرچه چشم زخمی اسفندیار آخر
مگر من میتوانم از نگاهت چشم بر دارم
تو خواهی رفت و خواهم ماند با شعر و دو تار اما
به دندان پشت دستم مینویسم "دوستت دارم
...........................................
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
سند عقل مشاعی است همه میدانند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
وقتی اظهار نظر کرد دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
روستا زاده ام و سبز تر از برگ درخت
سینه ام وسعت صحراست اگر بگذارند
دل دریایی من اینهمه بیهوده مگرد
خانه ی دوست همینجاست اگر بگذارند
غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۲/۳۰ ساعت توسط ...
|