محمود اکرامی


من امشب از دوبیتی از غزل از گریه سرشارم
سرم را میگذارم باز هم بر شانه ی تارم
پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند
که تو شعر مجسم باز می آیی به دیدارم
دو زانو می نشینی روی زیراندازی از چشمم
نگاهم میکند چشمی که عمری کرد انکارم
دل من گرچه چشم زخمی اسفندیار آخر
مگر من میتوانم از نگاهت چشم بر دارم
تو خواهی رفت و خواهم ماند با شعر و دو تار اما
به دندان پشت دستم مینویسم "دوستت دارم
...........................................
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
سند عقل مشاعی است همه میدانند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
وقتی اظهار نظر کرد دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
روستا زاده ام و سبز تر از برگ درخت
سینه ام وسعت صحراست اگر بگذارند
دل دریایی من اینهمه بیهوده مگرد
خانه ی دوست همینجاست اگر بگذارند
غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند

مهدی سلیمانپور

گریه که میکنی
تمام دامن رنگی و پر چین مادر
خیس میشود
متولد میشوم
مادر هر شب دعایت میکند
خیر ببینی آسمان
..................
تو را نیز
همچون روزهای هفته
گاهی
گم میکنم
و زود
تقویم کوچک جیبی ام را در می آورم

احمد حسن زاده

پشیمان که برگشتم
غروب بود و کلاغ
و درختان خشکیده ی گردو
سراغش را که گرفتم
تابوتی نشانم دادند بر شانه های مردان
و غرق در شیون زنان
پشت سرم که هیچ نبود
اما روبرویم
سنگینی تلخ تابوتی بر شانه هایم

یوسفعلی یوسف نژاد

ای کاش
به خلوتی سرودن با تو
یا قدرت طبع آزمودن با تو
یک عمر تمام من غزل خواهم گفت
درباره ی لحظه های بودن با تو
...............................
به طوفان مانده چون نوح آفریدند
شبیه عشق مجروح آفریدند
تفاوت دارد احساس من و تو
مرا جسم و تو را روح آفریدند

معصومه دراکی

خوب من
تو عهد نشکستی
رسم را بجا آوردی
من مرسوم نبودم

اکرم احمدی زاده


حرفهایت بوی نان تازه میدهد
من به برکت حرفهایت ایمان دارم

تقی ابراهیمیان


ردیف و قافیه هایت مرا نمیخواند
چرا طنین صدایت مرا نمی خواند
تویی که قافله سالار شعر من بودی
چه میشود که دعایت مرا نمیخواند
خدا و هر چه غزل بود با خودت بردی
در این زمانه خدایت مرا نمیخواند
سکوت معجزه ی قلبهای آرام است
شبیه معجزه هایت مرا نمیخواند
.................................
من خوب میشناسمت آرام و خسته ای
یعنی کنار پنجره ی شب نشسته ای
بر دوش میکشی غم تنهایی مرا
یا در حسار خاطره هایت شکسته ای
حتی مرددی که رهایت کند دلم
بیهوده غم مخور که مرا خوب بسته ای
من هم کنار پنجره ام رو به آفتاب
حس میکنم مقابل چشمم نشسته ای

محترم سعیدی


جای خالی تو و جای خالی غزل
پر نمیشود به این وعده های بی عمل
جای خالی تو را جز تو پر نمیکند
گوش من پر است از این حرفهای مبتذل
باز هم بدون تو روز دیگری گذشت
زندگی نمیتوان زیر سایه ی اجل
تو فقط اشاره کن تا دوباره بشکفم
فرصت غنیمتی است لحظه های لااقل
رنگ چشمهای تو طعم بوسه میدهد
طعم بوسه های تو رنگ روشن عسل
من هنوز هم تورا شب خیال میکنم
یک ستاره پیش رو یک ستاره در بغل
ساده لوحی مرا او طلوع کرده است
هر چه میکشم ازاوست آن ستاره ی بدل

عزت عباس آبادی

عزیز بی تو سکوتم بهانه می گیرد
به روی شاخه غم آشیانه می گیرد
تمام دلخوشی اش چشمهای ابری توست
که سالهاست از آن آب و دانه می گیرد
مرا زبارش چشمت اگر ننوشانی
وجود من عطشی جاودانه می گیرد
همیشه تیر نگاهت از آن میانه چرا
کبوتر دل ما را نشانه می گیرد؟
مرا به خلوت پروانه های عاشق بر
که آتش از دل آنها زبانه می گیرد
ببین اگر تو نباشی به واژه ها سوگند
به دفترم غزلی ناب پا نمی گیرد

زهرا اسداللهی

در هم ریخت
دوباره چید
اینبار
چشمان دخترک بسته بود
..........................
تنها پائیز می فهمد
که نارنجی شده ام
خط قرمزهایم
عادی شده اند
دوباره میهمانی آمد
که چشمانش سبز بود
و دستانش بوی تعارف میداد
باید خرج کنم
باید خرجش کنم و
سیب را بالا بیاندازم

مهدی سلیمان پور


دخترک
همیشه
اولین ستاره که میدرخشد
چشمهایت را بسته ای
منتظر
و آخرین ستاره که می سوزد
فوتش میکنی
تولدت مبارک
خورشید خانم

موسی الرضا بهنام فر


با آتش معنی پیدا میکنی ومن از دودت
بر روی سینه ام می نشینی
نمی فهمم
که چرا از سوختن می نالی؟

مرضیه محمود نیا

گفت یک آرزو کن...
گفتم :تو
گفت یک آرزوی شدنی...
گفتم :خیال تو

اکرم احمدی زاده

چشمم را گرفته بود
از چشمم که افتاد
دیدمش

محترم سعیدی

یک غزل نا تمام

ای هرم عشق با تو چه خام ها پخته می شود

این پخته را چکونه به خامی کشانده ای

معصومه قدردان

اینجا که تو نیستی
خدا مطمئن نیست
اینجا همیشه شده برای همه
یک غیر همیشه برای فقط می خواهم
فرشته نشو فرشتگی نمی دانم
هنوز مانده تا بدانم که تا کجای مرا صاحبی
لبهایت قانون نمی فهمد
می خواهم برای تو رعایت نکنم
شاید
دستهای تو به گرمای تنم مجاز شد
شاید
دستهای من به شانه های تو قانونمند
نمیدانم
چشمهایت قیامت کرد توی چشمهای من دل میزنی
من تا روز قیامت زنده مانده ام
بوی سیب می دهی مومن تو شدم شیطان
تماشا کن
بوی سیب گرفته ام

محترم سعیدی

به ذهن عاشقم فقط غزل خطور میکند همینکه یاد چشم تو از آن عبور می کند

بهانه سرودنت به من امید می دهد نبودنت مرا از این بهانه دور می کند

چرا غزل بدون تو دگر غزل نمی شود ستاره اش چرا از این مدار عبور نمی کند

مرا که در نبودنت شکسته شکسته ام توهم بزرگ عشق پر از غرور می کند

اگر چه با تو بودنم خیال عاشقانه است فقط امید دیدنت مرا صبور می کند

عزت عباس آبادی

اگر چه در آغاز این جاده ام

برای زمین خوردن آماده ام

دراز است راه رسیدن ولی

هنوز از تکاپو نیافتاده ام

تو را ای صمیمی ترین آرزو

تو را دوست دارد دل ساده ام

پر از نور و آینه و شبنم است

دل ساده ی روستازاده ام

به یاد تو خیس است آری هنوز

نگاه من و چشم و سجاده ام

و دار و ندارم دلی عاشق است

که آن را برایت فرستاده ام

معصومه دراکی

دیگر تمام شد

هیجان

آفتاب

از لابه لای سکوت رخوتناک کوچه ها

به حریم خلوت دیوار پناه می برم

و با دستانم دیوار دیوار گوشهایم را بن بست می کنم

رمقی نیست

امیدی

دستانم التماس نمی کنند

عشق را خورشید کن

دلم در لابه لای انگشتان شب دود می شود

شب را ببند

چهار میخش کن

تر کش بده

و خورشید را به هیبت مردانه اش هدیه کن

تا با هر قدمت مهر را طلوع کند.

رمقی

امیدی

چشمانم

هنوز آمدنت را در التهاب یک آرزو می سوزند

عشق را خورشید کن

دیگر تمام شد

هیجان

آفتاب...

معصومه قدردان

حریم ایستادنها هم شکسته.

دیگر ، مات شده در ذهن کلاغها .

آنچه باید باشد تصورش نکردند.

آنچه تصورش کرده اند ، شده.

ایستاده همه ی سوز برف را .

شاید ،

ماءمنی باشد پرواز کوچکی را

که در میان ازدحام کوچ از یاد رفته ...

................................................

صدای فلوتش یادآور پوسیده ای بود

در فراموش حافظه ی خیابانها .

خیالی معصوم هم با او می آمد .

جرعه جرعه نوشید آوای فلوتش را تاریکی جوی ها .

مست بی ریایی اش شد چهره ی کوچه ها .

به قدرت یک طلوع مانده تا خاموشی اش

تنها یک طلوع...

"به یاد صدای فلوت نیمه شبها در خیابان"

.....................................................


تا ویرانه هایم را نسازی ، خرابت نمی شوم...

.........................................................

نداشته هایت معصوم ترند.

آنچه نداری ، جنونم را برای داشتنت زیاد می کند

و وسعت من در تمام دارائی ات

چقدر خالی است ...

.........................................................

امروز که نگاهت می کردم

ترک خورده بودی

همین امروز بوی شاعر گرفتم

و تو به شعرهایم بخیه خوردی

نمی دانم که تو شکسته ای یا شعر من

فردا تو خوبتر می شوی

من بو گرفته ام

من دیگر خوب هم نمی شوم.