دیگر تمام شد

هیجان

آفتاب

از لابه لای سکوت رخوتناک کوچه ها

به حریم خلوت دیوار پناه می برم

و با دستانم دیوار دیوار گوشهایم را بن بست می کنم

رمقی نیست

امیدی

دستانم التماس نمی کنند

عشق را خورشید کن

دلم در لابه لای انگشتان شب دود می شود

شب را ببند

چهار میخش کن

تر کش بده

و خورشید را به هیبت مردانه اش هدیه کن

تا با هر قدمت مهر را طلوع کند.

رمقی

امیدی

چشمانم

هنوز آمدنت را در التهاب یک آرزو می سوزند

عشق را خورشید کن

دیگر تمام شد

هیجان

آفتاب...