حریم ایستادنها هم شکسته.

دیگر ، مات شده در ذهن کلاغها .

آنچه باید باشد تصورش نکردند.

آنچه تصورش کرده اند ، شده.

ایستاده همه ی سوز برف را .

شاید ،

ماءمنی باشد پرواز کوچکی را

که در میان ازدحام کوچ از یاد رفته ...

................................................

صدای فلوتش یادآور پوسیده ای بود

در فراموش حافظه ی خیابانها .

خیالی معصوم هم با او می آمد .

جرعه جرعه نوشید آوای فلوتش را تاریکی جوی ها .

مست بی ریایی اش شد چهره ی کوچه ها .

به قدرت یک طلوع مانده تا خاموشی اش

تنها یک طلوع...

"به یاد صدای فلوت نیمه شبها در خیابان"

.....................................................


تا ویرانه هایم را نسازی ، خرابت نمی شوم...

.........................................................

نداشته هایت معصوم ترند.

آنچه نداری ، جنونم را برای داشتنت زیاد می کند

و وسعت من در تمام دارائی ات

چقدر خالی است ...

.........................................................

امروز که نگاهت می کردم

ترک خورده بودی

همین امروز بوی شاعر گرفتم

و تو به شعرهایم بخیه خوردی

نمی دانم که تو شکسته ای یا شعر من

فردا تو خوبتر می شوی

من بو گرفته ام

من دیگر خوب هم نمی شوم.