مهدی رمضانی
که با شغال از هجوم می گوید
شاید واق واق سگ ها خواب از سرت نپرانده باشد
و تو گنگ معادله ای به نام نان مانده باشی !
که با شغال از هجوم می گوید
شاید واق واق سگ ها خواب از سرت نپرانده باشد
و تو گنگ معادله ای به نام نان مانده باشی !
خیلی زودتر از آن که فکر کنی
من هم به تو می پیوندم
در سپیده دم بارانی یک روز
وقتی که پلک های افق خیس می شود
من هم بالا می آیم از خودم
یادت نرود
برایم دست تکان بدهی!
باید با هم قرار بگذاریم
در ایستگاه آب های زیر زمینی
با شعر و فلسفه و سیگار
در خنکای خلوت ملکول های زلال آب.
تردید نکن دوست من
ما روزی
به هیات چشمه ای از زمین می جوشیم
از آوندهای درختان بالا می رویم
و برای دخترانی که عاشقمان بودند
سیب می شویم
گاهی بیا به خلوت سرد ستاره ها
غمگین مباش، اخر این شب از ان توست
پیچیده در صلابت اوج مناره ها
ارامش تغزل چشمت چرا شدست
ارزانی مصاحبت سنگواره ها؟
ای بارش مدام تبسم به روی شهر
تکرار کن طراوت خود را دوباره ها
مثل پرنده باش در این ابی وسیع
چرخی بزن فراتر از اوج نظاره ها
و.....
و لیوانهای لب دار چای زنان
تصویر اضافه کاری همیشگی مردی بود
که مدام چای می نوشید
مرا وسوسه كرده اند
براي شمارش دندان هايشان
من استخوان تراكانده ام
در حجم جمجمه هاي راز دار
در جايي كه مسير سكوت و فرياد يكيست
پس شاعري به هيچ دردي نميخورد
بيا به دوره گرديمان ادامه دهيم
چون فال و راز نكبتيه اين قوم بي قنوت
به سنگينيه يك ارزن هم نمي ارزد
ما تاريخ فاسد تكراريم
در هفت سالگيمان خوب ميفهميم
اما در شصت سالگيمان نافهميم
پس هي نيا و نگو
چند سالي افقي ميفهميم و
چندين سالي عمودي چال ميشويم
آخر اينجا كسي گوش ندارد
پدرم هم عقيده اش اين است
پس بي زحمت هر روز لم ميدهد و چاي مينوشد
و تاريخ را صفحه به صفحه سطر به سطر
ديوانه وار ميخندد
چه شربت شيريني است اين بي پرده گويي
در شكرانه ي سن و سال مزخرف مغز
به كسي چه مربوط
من كه گرم ميشوم با سيگار
من كه سرد ميشوم با سكوت
باز هم به كسي چه مربوط
ما كه ميخنديم به اجبار
ما كه ميرقصيم به عادت
ما كه خر ميشويم به اختيار
پس جاي چه شكايتي است
بيائيد تا دندان هايتان شماره شود
شايد فرجي شود
از اين دندان به آن دندان.....
پرنشاطی
ومن روزهای درازیست
زمستان در آستین دارم
دوباره سفره و پنیر ـ نا تمام ـو بعد از ان
تمام اضطراب زن نشسته در عبور مرد
بهانه ی قدم زدن یکی دو گام و بعد از ان
فضای سرد پارک بود و مرد روی نیمکت
نوشته روی کاغذی فقط به نام و بعد از ان
قشنگ شد زنش به چشم اینه- قشنگ تر
پرید توی برکه های ازدحام و بعد از ان
نسیم داغ خواهشی به گوشهای زن وزید
علف به افتخار بره های رام و بعد از ان
سکوت خیس قرمزی کنار سکه های زرد
کرامت زنی رسیده تا به کام و بعد از ان
تمام راه بازگشت گوشهای زن پر از :
صدای شوخ رادیو پر از پیام و بعد از ان
هنوز کاغذ سفید مرد تا نخورده بود
نوشته اش دوباره مانده ناتمام و بعد از ان
سیاهی شب امد و دو قهرمان شعر من
نشسته در کنار هم سکوت و شام و بعد از ان
دوباره صبح می شود...