فرزاد قرایی

کلماتی که از هم جدا می شوند

جرات را تکه تکه کرده اند

و مرا در دوئل با سئوال آخر

دست بسته رها کرده اند

پرچمی بلند شد

سپید رو به او

سیاه رو به من


یوسف علی یوسف نژاد

سنگی فرود امد و آیینه را شکست 

شیطان که کهنه شد به گمانم خدا شکست

ای موج انتحار مرا با خودت ببر

کشتی ارزوی مرا ناخدا شکست

دیوار زخم خورده برجی قدیمیم

یک لرزش دوباره فقط مانده تا شکست

یا کرنشی به غرش توفان نما چو بید

ای سرو سر فراز چمنزار یا شکست

باید در انتها به پلیدی سجود کرد

وقتی حریم عاشقی از ابتدا شکست


مجید قاسم زاده

این جا نقطه شروع هوس است

و تکرار تراژدی از یکی بیشتر

روی گزینه حذف کلیک کنید


فهیمه عنایتی

ریشه هایت در کجای این خاک خفته اند

 که شاخه هایت

 اینگونه در باد

 بی تابند ... .

محمد تقی بهنام فر

لبهای تو صحبت مرا می شکند

تنهایی و غربت مرا می شکند

لب روی لبم ببر که با هر نفست

کالای تو قیمت مرا می شکند

اکرم احمدی زاده

حرفهایت بوی نان تازه میدهد
من به برکتشان
ایمان دارم..

محمد حسن بهنام فر

آویخت چشمان خود را بر قاب عکس قدیمی
قابی که آویز گشته بر گردن تکه سیمی
لبریز تصوی و رویا جاری حسی نهفته
یکباره گم شد در انبوه خاطرات ضخیمی
افتاده تنهای تنها در حجم خاکستری رنگ
کز کرده در انحنای کابوسها وخیمی
حجم عمیق سکوتی مفهوم گنجایشی سبز
جاری میان نگاهش کنکاشهای عقیمی
با رخوتی شاعرانه تصویرها را ورق زد
تعلیق آرامشی سرد غرق فضایی صمیمی
ناگاه گرمای دستی تصویرها را به هم ریخت

اکرم احمدی زاده

قرارمان بر بت شکنی بود
اولین ضربه
طنین انداز شد
در فضای ذهنم صدای شکستن تو

معصومه قدردان

وقتی فردای بازیت جدید شد

نمی دانم چند حرف دیگر سپید مانده

باید سریع عاشق شد

با سر به زیر ترین کلمه می گویم

دوستت دارم.

محمد تقی ابراهیمیان

همیشه دلنگرانم که شب بیاغازد

و مرگ بین من تو جدایی اندازد

همیشه فاصله ای هست خوب می دانم

و فرصتی که مرا با تو آشنا سازد

سجاد توحیدی(اول راهنمایی)

از دل های بچه ها

آرزوی دل های بچه ها

یکی یکی باز شد

و توی آسمان زیبا به پرواز درآمد

یکی آرزو داشت شاپرک شود

یکی آرزو داشت ماه شود

یکی آرزو داشت ستاره شود

همه به آرزوی خود رسیدند

به جز کسی که می خواست خداشود .

اکرم احمدی زاده

اعصابت را به شلوغي خيابان

 پرت مي كني

قيافه ات چرت مي زند

روي بعداز ظهر خرداد

سند منسوخ بايگاني

شرف دارد به تو كه

 امضا شده اي

در مي چرخد

روي كفشهاي مادرت

من درك مي كند

تنظيم ناموزون دستان تو

و نبض جهان را

من ترا از ستون نيازمنديهاي روزنامه نيافته

روزنامه تير مي كشد توي سرت

محمد تقی ابراهیمیان

امشب باز در نگاه خون رنگت نگاهی موج می زد سرد

و در تنهایی سیال ذهنت یک نفر فریاد زد برگرد

و بر پهنای انگشتان تاول بسته ات خورشید می تابید

و موجی قاب لبهای تو را تا ساحل لبخند می آورد

تمام آسمان محو نگاهی بود شور انگیز و روح افزا

و دستان غزل آلود شعرم می سرود از طاقت یک مرد

همان مردی که بالا می رود هر روز از دیوار احساسم

و شب هنگام می میرد کنار یاس های وحشی شبگرد

پناهم می دهد آغوش بازش در هجوم نا امیدی ها

و فانوس نگاهش بانگ بر می دارد ای رسوای شب برگرد

معصومه قدردان

تا ویرانه هایم را نسازی

خرابت نمی شوم..

محمد تقی ابراهیمیان

تنها میان این همه آدم چه می کنی؟

با آیه های کفر مسلم چه می کنی

با یک نگاه ساده دلت تنگ می شود

پس با حصار شیشه ای غم چه می کنی

گیرم که سال سال تو باشد بهار هم

اما مگو که با تو نباشم چه می کنی

یک عمر می کشانیم از پشت واژه ها

حا لا رسیده ام به جهنم چه می کنی؟

ربابه علیپور

آن سمت خط صدایی است که شماست !

و "تو"ی سالهای دور مرا از یاد برده است

و من

هر چه تلاش می کنم (با لباس زیر)حرفهایم خودی می شود

دای واکس خورده اش

پهنای صورتم را خیس می کند

آن سمت خط صدایی است

که مرا از یاد برده است

و میان من و خودش

لباس های مکرر پوشیده است..

مجید نصرآبادی

چیزی از مرد سنگی کم نمی شود

 اگر تمام عصر های چند شنبه را بشمارد

به امید ستاره ای که

از سمت چشم های تو طلوع می کند.

 

مرد سنگی

رو به خیابان دست های تو ایستاده

ضربان ثانیه ها

خون در رگ های اشتیاقش می دواند.

 

در هرج و مرج

نگاه های اخم آجین و لب های  بی اعتنا

لبخندی به بشارت از کدامین سو

به رقص در می آورد

این سال ها سنگ،

سال ها مجسمه را!

محمد حسن بهنام فر

دیابت گرفته ام

از شیرین هایی که هر روز به من تعارف

                                                می شوند

سیگار نمی کشم

                        آقا شما قصد ازدواج ...

                 ندارم عقل و هوش از سرم پریده

رنگ در صورتم نیست

دارم

آزمایش

میشوم

              زیر

                     تیغ

                           جلاد

                                   جراح

                                            حراج

                                             شدم

       من از آمپول میترسم

          پرستار

                          با یک شاخه گیوتین

                                                     بالای سرم ایستاده است

دیابت گرفته ام

خونم

سیاه

سیاه

سیاه

آقا قصد ازدواج

                   ندارم

                             پولی که با آن

سرمم را تازه

کند

از لای دری که همیشه

بسته باز میشد

پرستار نعره زد

چیزی در رگهایت

                        بهنام

                                 فر    حاد است

دیابت گرفته ام

ربابه علیپور

روز اول دنيا يكي بود

و همانجا چشم باز كرد

- پرنده‌ها، همان كلاغ‌هاي سياه دو خطي

پر كشيدند-

صفحه روزگار سفيد شد

روز دوم، دنيا 2 تا بود

يكي بود و ديگري

هم بود

و روزگار نبود

يكي در دست يكي بر لبه هيچ زمان

نشسته بود

و سايه‌هاشان كوتاه مي شد

- هميشه آفتابي شدني در راه است-

روز چند و سوم است

من بودم و تو

سايه ات سنگين شد

و تمام صفحه پر شد از

كلاغ‌هاي دو خطي

سالها مي گذرد

و كلاغ‌ها رفته يا مانده

به جهنم؛

يادم كه نمي‌آيد!!

شك دارم به تاريخي

كه با نام تو شروع شده باشد

محمود اکرامی فرد

خدا  بزرگ ، خدا  مهربان ، خدا خوب  است

  تو خوب هستي و من خوبم و هوا خوب است

 

  دلم اگر چه شكسته ،اگر چه بيما ر است  --

  ولي به عشق تو چون هست مبتلا ، خوب است

 

  مريض عشق تو هرگز شفا نمي خواهد

  چرا كه درد اگر بود بي دوا ،خوب است

 

  مگو كه "درد و بلا يت به جان من بخورد"

  به راه عشق ، اگر درد ، اگر بلا خوب است

                       ***

  خوشم به خنده ، به اخم و گلايه ات ، زيرا --

هر آنچه مي رسد از جانب شما خوب است