امشب باز در نگاه خون رنگت نگاهی موج می زد سرد

و در تنهایی سیال ذهنت یک نفر فریاد زد برگرد

و بر پهنای انگشتان تاول بسته ات خورشید می تابید

و موجی قاب لبهای تو را تا ساحل لبخند می آورد

تمام آسمان محو نگاهی بود شور انگیز و روح افزا

و دستان غزل آلود شعرم می سرود از طاقت یک مرد

همان مردی که بالا می رود هر روز از دیوار احساسم

و شب هنگام می میرد کنار یاس های وحشی شبگرد

پناهم می دهد آغوش بازش در هجوم نا امیدی ها

و فانوس نگاهش بانگ بر می دارد ای رسوای شب برگرد