محمد تقی ابراهیمیان
امشب باز در نگاه خون رنگت نگاهی موج می زد سرد
و در تنهایی سیال ذهنت یک نفر فریاد زد برگرد
و بر پهنای انگشتان تاول بسته ات خورشید می تابید
و موجی قاب لبهای تو را تا ساحل لبخند می آورد
تمام آسمان محو نگاهی بود شور انگیز و روح افزا
و دستان غزل آلود شعرم می سرود از طاقت یک مرد
همان مردی که بالا می رود هر روز از دیوار احساسم
و شب هنگام می میرد کنار یاس های وحشی شبگرد
پناهم می دهد آغوش بازش در هجوم نا امیدی ها
و فانوس نگاهش بانگ بر می دارد ای رسوای شب برگرد
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۱۶ ساعت توسط ...
|