روز اول دنيا يكي بود

و همانجا چشم باز كرد

- پرنده‌ها، همان كلاغ‌هاي سياه دو خطي

پر كشيدند-

صفحه روزگار سفيد شد

روز دوم، دنيا 2 تا بود

يكي بود و ديگري

هم بود

و روزگار نبود

يكي در دست يكي بر لبه هيچ زمان

نشسته بود

و سايه‌هاشان كوتاه مي شد

- هميشه آفتابي شدني در راه است-

روز چند و سوم است

من بودم و تو

سايه ات سنگين شد

و تمام صفحه پر شد از

كلاغ‌هاي دو خطي

سالها مي گذرد

و كلاغ‌ها رفته يا مانده

به جهنم؛

يادم كه نمي‌آيد!!

شك دارم به تاريخي

كه با نام تو شروع شده باشد