ربابه علیپور
روز اول دنيا يكي بود
و همانجا چشم باز كرد
- پرندهها، همان كلاغهاي سياه دو خطي
پر كشيدند-
صفحه روزگار سفيد شد
روز دوم، دنيا 2 تا بود
يكي بود و ديگري
هم بود
و روزگار نبود
يكي در دست يكي بر لبه هيچ زمان
نشسته بود
و سايههاشان كوتاه مي شد
- هميشه آفتابي شدني در راه است-
روز چند و سوم است
من بودم و تو
سايه ات سنگين شد
و تمام صفحه پر شد از
كلاغهاي دو خطي
سالها مي گذرد
و كلاغها رفته يا مانده
به جهنم؛
يادم كه نميآيد!!
شك دارم به تاريخي
كه با نام تو شروع شده باشد
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۱۰ ساعت توسط ...
|