مجید نصرآبادی
چیزی از مرد سنگی کم نمی شود
اگر تمام عصر های چند شنبه را بشمارد
به امید ستاره ای که
از سمت چشم های تو طلوع می کند.
مرد سنگی
رو به خیابان دست های تو ایستاده
ضربان ثانیه ها
خون در رگ های اشتیاقش می دواند.
در هرج و مرج
نگاه های اخم آجین و لب های بی اعتنا
لبخندی به بشارت از کدامین سو
به رقص در می آورد
این سال ها سنگ،
سال ها مجسمه را!
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۱۰ ساعت توسط ...
|