مرضيه محمودنيا
تا ایمان بیاورم به معجزه
باورهایم را به صلیب می کشم
روبرویشان رکعتی درنگ می کنم
تا عبودیت قضا شده ام ادا شود
و اکنون در فصلی که پیامبران
وحی را بیگانه اند
گلو گلو انتظار می بلعیم
شاید فردا دخترکانمان مریم بزایند
تا ایمان بیاورم به معجزه
باورهایم را به صلیب می کشم
روبرویشان رکعتی درنگ می کنم
تا عبودیت قضا شده ام ادا شود
و اکنون در فصلی که پیامبران
وحی را بیگانه اند
گلو گلو انتظار می بلعیم
شاید فردا دخترکانمان مریم بزایند
نرسيده گازت مي زنم
و چشمان هرزه ام
به دنبالت
تمامي كوچه ها را
پرسه مي زند.
...
لال مادرزاد شده ام
براي شهادتي دروغ
درخودم..
-کلاغهای پیر به تو حساسیت دارند!-
در روزگار انکار رنگها
فقط شکوفه ها می دانند
اردیبهشت چه خواهد پوشید
اين توله ي كدام حيوان است
كه پنجه در پنجه
با من بزرگ مي شود
و شانه به شانه
بالا مي آيد
در ارتفاع چشم هايم
همزاد من
كه از پستان ديگر مادرم شير خورده
پا به پاي من
در تمام آرزو هايم دويده
و نفس هايم را
به شماره ي بازدم هايم شمرده است
اين توله
كه قد كشيده
به طول روزهاي بلند تابستان
و شب هاي تار زمستان
تصوير جواني ام را در آيينه جويده
و اندام پلشتش
تا بستر رويا هايم به ابتذال خزيده است
من
بارها كه لبان يأس آلودش
بر لبانم چنبره زده،
به خاك افتادنم را
در برق چشمانش ديده ام
و سرماي بازدمش را
تا اندرون فرو برده ام
دريغا
دير سالي است كه
با من زيسته است
اين مرگ
تا زانوانم در شب فرو رفته ام
دشت آرام
در امتداد جاده لمیده
کسی عبور آزادانه مرا
غارت نمی کند
و باز هم ستاره و هواي خواندن غزل
تفالي به حافظ و خداي خواندن غزل
تمام پيكرم سكوت و نيتي به نام دل
و من بگوش مي شوم براي خواندن غزل
چه حسن مطلعي خدا!هميشه حسن تو فزون
و محو مي شوي تو در فضاي خواندن غزل
چه چشم و قد وقامتي كه دل ربوده از همه
و مي برد مرا زخود صداي خواندن غزل
در عمق جان و دل من نشست اين غزل و شد
تمام دل تمام جان فداي خواندن غزل
تورا به جان اين غزل دوباره هم بيا بخوان
كه باز هم ستاره و هواي خواندن غزل