يوسفعلي يوسف نژاد

از سقف نگاهت شیطان چکه می کند

پرنده ی استوایی من!

تو عامل گرم شدن زمینی در این فصل سرما

شیطان اگر می دانست

سیبهایت سهم آدم می شود

 هرگز فریبت نمی داد!

محمد حسن بهنام فر

آمد عطشش را به تن من انداخت

بر تافته پیرهن من انداخت

دستان گره کرده خود را برداشت

آهسته درون گردن من انداخت


مسعود لطفي

میتوانی به جرم من قدم بزنی

اینجا به اتفاق آرا خلوت است

ترس از مرگ کرکره ها را پایین کشیده است 

و دایره های دار مانده است و فرار

از پاهای زندگی پیداست

این خیابان دراز  کم کم دارد شبیه حافظه ام میشود

برنده پوتین است و درختی که که در دهان کوچه فرو کرده اند

 از ما هیچ نمانده جز ما

 که مخفیانه از همدیگر در این شهر زندگی میکنیم..