اکرم احمدی زاده
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۲/۱۶ ساعت توسط ...
|
حیران چشم توست،مبادا ببندیش!
ذکر هزار ساله ی صوفی فنا شود
در پیچ و تاب سلسله ی نقشبندیش
انان که خاک را به نظر کیمیا کنند
تعبیر حافظانه ای از ارجمندیش
تشبیه کهنه ای است،ولی تا ابد قشنگ
یک دل اسیر زلف سیاه کمندیش!
دست بهار چیده گل نرگس از بهشت
تا کم شود ز هرم تب خود پسندیش
از تن عریان ابر ها بر من
آن سال که ما می دویدیم
تا لحظه های شیرین پنج و نیم
و چه ساعت هایی که خودشان را می انداختند
میان من و باران
و عقربه هایی که پر شتاب می رقصیدند تا او
و چه بوسه هایی که می ریخت از لبانم
بر تن عریان باران
راستی شما این روزها
هیچ ندیده اید او را
تکیه بر چراغی
جایی
زیر باران....
در عمیق باورهایی زلال
امروز خدایمان زلال شده است
باورهایمان سنگی
بیچاره مردمان که فردا
هم خدایشان سنگیست هم باورهایشان