علی رجایی

1-

ما هشت شب
با هزار راه
زين كرده ايم اسبهايمان را
به خاطر دشتهايمان
به خاطر گله هايمان
به خاطر دوشيزگان مان
و گاه برگشت
اسب هايمان يله
و برنو مان
پشت بوته هاي كاش
از ياد رفته است


2-

من وتو
اگر صد سال
عمر كنيم
كسي بر در خانه مان
نخواهد نوشت
8 يا 9
همان به كه بميريم
تا دستهاي ذغالي
راحت بنويسند
خالي از سكنه

3-

نفرين تان نمي كنم
فقط بگذاريد
در ساعت پنج عصر
براي تنفس
با نسخه دكترم
در كوچه هاي شهرتان
رها شوم
نفرين تان نمي كنم
هنوز به اندازه يك افطار
در كومه ام
نان باقيست
نفرين تان نمي كنم
فقط بگذاريد...

رتبه دوم / سپيد

محمد حسن بهنام فر

۱-

سرگشته در طول خیابان راه می رفت

بی خویشتن مردی شتابان راه می رفت

باران رسید و مرد را هرگز ندیدم

اسبش ولی زیر باران راه می رفت

وقتی به اجبار آسمان دزدیده می شد

خورشید بر کول زمستان راه می رفت

دیروز دیدم که خدا با کفشهایش

بر فرش خونینی از انسان راه می رفت

بتهای رنگینی دوباره جان گرفتند

عشقش چه پیدا و چه پنهان راه می رفت

تصویر وحشتناکی از انسان و ایمان

در ذهن مشکوک خدایان راه می رفت

 

۲-


وقتي كه پرنده از هياهو افتاد
انگار درخت از تكاپو افتاد
انگار كه شاخه هاي سبزش پژمرد
با آن قد و قامتش به زانو افتاد

 

رتبه اول / کلاسیک

اکرم احمدی زاده


1-

از تو خوشم مي آيد
حتي اگر پيراهنت بوي باروت بدهد
و جنگ
قشنگترين تجربه جوانيت باشد
در اين جهان
كه هيچ چيز
به هيچ چيز
ربط ندارد
من و تو مثل دو حجم هندسي در فضا
بهم مربوطيم
به ابعاد بي بعدمان نگاه كن!
انگار دنيا
موذيانه و رجز خوان
ما را بالا آورده است.

 

2-

چشم برهم زدني بود
از كنار هم گذشتيم
من
نقش تورا بخاطر سپردم
تو
طرح مرا در هم ريختي

 

3-

هيچ اتفاقي نيافتاده است !
پنجره ها بسته اند
و باد
استخوان هاي درختان را در هم مي شكند.

رتبه اول / سپيد

موسی الرضا بهنام فر

كاري نكن كه راز دلم برملا شود
نامم دوباره مضحكه ي كوچه ها شود
كاري نكن كه اين همه شبهاي عاشقي
يكباره مثل باد هوا بر هوا شود
يك شب بيا و آينه ها را به هم بريز
بگذار شب به درد دلت مبتلا شود
بگذار آيه آيه به شبنم بدل شوي
بگذار ذرهذره وجودت خدا شود
خورشيد از عميق دلت مي كند طلوع
دستت اگر كه صبحدمي را دعا شود
ديگر نياز اين همه فرياد و ناله نيست
دردي كه با اشاره چشمي دوا شود

(رتبه سوم  / آزاد)